خانه تماس با ما کتابخانه سایت‌های حامی گالری کمپین در بند آرشیو English

پذيرش > كوچه به كوچه > کمپین در اتوبوس/ زهره اسدپور رشت

کمپین در اتوبوس/ زهره اسدپور رشت

30 مرداد 1386 - - نسخه قابل چاپ

در اتوبوس نشسته ام ، داخل کیفم چند کتابچه ی کمپین هست. همسفرانم را برانداز می کنم . مرد میانسالی در صندلی عقب نشسته است و دو دختر جوان در صندلی های کناری اش و مردی هم با ریش بلند جوگندمی به همراه همسرش در صندلی های مجاور من . زن رو گرفته است و کتاب دعایی بر زانو دارد ؛ مرد گهگاه نگاهی به کتاب دعا می اندازد اما زن بی وقفه دعا می خواند و دستانش حدود مباح عریانی چهره اش را مدام "چک "می کند .

جلوی من زن و شوهر جوانی نشسته اند. با ظاهري روستايي و بسیار جوان . مرد کودک چند ماهه ای را در آغوش دارد . و زن آنچنان هيجان زده همه چيز را بررسي مي كرد كه مي توانستي با كمي اغراق تصور كني ، شايد اين اولين بارش است كه سوار اتوبوس مي شود.

کتابچه ای بیرون می آورم و به دو دختر جوان می دهم و می خواهم که مطالعه اش کنند . و وقتی مطمئن شـــدم که کتابچه را کامل خوانده اند درباره ی کمپین توضـیح می دهم . هر دو فرم را امضا می کنند و هیجان زده از تمایل خود برای همکاری با کمپین می گویند .

مردی که در صندلی مجاور دخترها نشسته کنجکاوانه فرم را می گیرد ؛ از همان آغاز ژست معترض به خود گرفته است . به اولین جمله ی بیانیه اعتراض شدیدی دارد و منشاء نابسامانی ها را نه قانون که اسلام می داند و هم زمان با ادامه ی قرائت بیانیه نيز اعتراض های دیگرش یکی پس از دیگری عیان می شود ، گويا با آدم متناقصي روبرو شده ام « زنان ظرفیت کسب حق طلاق و توانایی های فکری لازم برای اداره ی خانواده را ندارند و این نابرابری ها به نفع خانواده است .» لیست اعتراض هایش کم کم شامل من هم می شود اینکه چرا من بی آنکه حقوق خوانده باشم در این امور دخالت مي كنم . دلم می خواهد به او بگویم علی رغم اعتراض اش به اسلام از سنتی ترین مسلمان هایی است که تاکنون دیده ام ؛ و چطور با این افکار ارتجاعی اش ادعای روشنفکری می کند و مدرك ليسانس سی سال پیش خود را به رخ مي كشد . اما هیچ کدام از اینها را نمی گویم . دختران جوان که حالا فهمیده ام یکی شان دانشجوی حقوق است در بحث شرکت می کنند . بحث نسبتاً خوب پیش می رود . از مرد میانسال می خواهم مستدل صحبت کند و برای توانایی های اندک زنان در اداره ی خانواده دلیل منطقی بیاورد . از تغییر پذیری وضع موجود سخن می گویم و اینکه توانایی های ما تا چه حد مقهور شرایط اجتماعی ، اقتصادی و تاریخی مان اسـت و اینکه روند جوامع و تغییر کم و بیش نقش های زنان در جامعه نشان از ازلی ابدی نبودن این نقش های سنتی است . کتابچه ی کمپین دست به دست در اتوبوس می چرخد . مرد جوان آراسته ای از ته اتوبوس جلو می آید ؛ کتابچه را در دست گرفته و سعی می کند آرام باشد و خشم اش را کنترل نمايد . آرنج اش را ستون کرده و به پشتی صندلی تکیه مي دهد ، او هم با حق طلاق زنان مشکل دارد !

از من پرسید وقتی زنان حق طلاق داشته باشند آن وقت تکلیف خانواده چه می شود ؟ و اگر زنی چند روز پس از ازدواج ؛ شوهرش "دل اش را زد "و خواست سراغ مرد دیگری برود آن وقت چه ؟ پس حرمت خانواده چه می شود ؟

مکثی کردم ؛ خانواده و حفظ حرمت آن که گویا حق طلاق زنان آن را به خطر می انداخت دغدغه ی مردهای اتوبوس بود ! باید زبان گفتگو با آنها را از خودشان می آموختم ؛ از ترس ها ، نگرانی ها و آرزوهای شان . نازلی کوچکم را در آغوش داشتم و همسرم با مهربانی به بدرقه ی من آمده بود . پس من از آنهایی نبودم که نمی خواهند سر به تن خانواده باشد ! می دانستم اینجا جای سخن گفتن از حق برابر افراد برای تعیین سرنوشت شخصی شان نیست . از منظر او نگاه می کنم و می پرسم که آیا قبول دارد که خیانت در جامعه ی ما بسیار زیاد شده است ؟ چه خیانت زنان به شوهرانشــان و چه برعکس ؟ جواب مثبت می دهد . ادامه می دهم آیا فکر می کند می توان در این جامعه زنان را در خانه محبوس کرد و اطمینان داشت که خیانت نخواهند کرد ؟ چاره ای جز پاسخ منفی ندارد . و به سادگی ادامه مي دهم حال که نمی توان به ضرب زور به وفاداری زنان اطمینان داشت ؛ آیا بهتر نیست تا زنان این حق را داشته باشند که اگر نمی خواهند زندگی کنند طلاق بگیرند و بروند ، به جای اینکه ظاهراً به خانواده وفادار باشند اما مشغول خیانت ! آیا در این صورت حرمت خانواده بیشتر حفظ نشده است ؟ و اینگونه نگرانی ها و دلهره های مردی که به همسرش اطمینان ندارد از بین نمی رود ؟
تیرم به هدف خورد ! مرد سرش را به علامت تردید تکان داد . می دانستم به پاسخ ام فکر خواهد کرد . رفت و روی صندلی اش نشست . مرد میان سال دست بردار نبود ؛ تن به هیچ استدلالی نمی داد . برایمان آرزوی موفقیت می کرد اما با سماجت دریاره ی برتری مردان به زنان داد سخن می داد!

زن و مرد مجاورم را نگاه کردم , زن کتاب دعا را بسته بود . فرصت مناسبی بود . دفترچه ی کمپین را به او دادم ؛ چشمها و چهره اش خسته بود . به سرعت گفتم لازم نیست الان بخواند . می تواند با خود ببرد و هر وقت دوست داشت مطالعه اش کند . بحث ها را شنیده بود و یکبار با اعتراض پرسیده بود چطور با سنت پیامبر مخالفت می کنیم ؟

دفترچه ای به دست زن جوان صندلی جلویی داده بودم و هم زمان همسرش کودک را به آغوش زن داده بود تا خود دفترچه را بخواند . شايد زن سواد نداشت كه هیچ علاقه ای به خواندن دفترچه نشان نداد . با اين حال هر چند لحظه یکبار برمی گشت و کنجکاوانه به آنچه که در صندلی های عقب در جریان بود نگاه می کرد . شاید هم فکر مي کرد مرد می تواند به جای هردويشان کتابچه را بخواند ! مهربانانه از او می خواهم یک روز که فرصت داشت دفترچه را بخواند . لبخندی تحویل ام می دهد . اتوبوس به مقصد نزدیک می شود و من صمیمانه آرزو می کنم آن دو زن ، یک روز از سر کنجکاوی هم که شده کتابچه را باز کنند و بخوانند . مهم نیست که امضا کنند مهم این است که یک تلنگر ، حتی یک تلنگر خیلی کوچک به بدیهیات زندگی شان زده شود !

در اتوبوس نشسته ام ، داخل کیفم چند کتابچه ی کمپین هست. همسفرانم را برانداز می کنم . مرد میانسالی در صندلی عقب نشسته است و دو دختر جوان در صندلی های کناری اش و مردی هم با ریش بلند جوگندمی به همراه همسرش در صندلی های مجاور من . زن رو گرفته است و کتاب دعایی بر زانو دارد ؛ مرد گهگاه نگاهی به کتاب دعا می اندازد اما زن بی وقفه دعا می خواند و دستانش حدود مباح عریانی چهره اش را مدام "چک "می کند .

جلوی من زن و شوهر جوانی نشسته اند. با ظاهري روستايي و بسیار جوان . مرد کودک چند ماهه ای را در آغوش دارد . و زن آنچنان هيجان زده همه چيز را بررسي مي كرد كه مي توانستي با كمي اغراق تصور كني ، شايد اين اولين بارش است كه سوار اتوبوس مي شود.

کتابچه ای بیرون می آورم و به دو دختر جوان می دهم و می خواهم که مطالعه اش کنند . و وقتی مطمئن شـــدم که کتابچه را کامل خوانده اند درباره ی کمپین توضـیح می دهم . هر دو فرم را امضا می کنند و هیجان زده از تمایل خود برای همکاری با کمپین می گویند .

مردی که در صندلی مجاور دخترها نشسته کنجکاوانه فرم را می گیرد ؛ از همان آغاز ژست معترض به خود گرفته است . به اولین جمله ی بیانیه اعتراض شدیدی دارد و منشاء نابسامانی ها را نه قانون که اسلام می داند و هم زمان با ادامه ی قرائت بیانیه نيز اعتراض های دیگرش یکی پس از دیگری عیان می شود ، گويا با آدم متناقصي روبرو شده ام « زنان ظرفیت کسب حق طلاق و توانایی های فکری لازم برای اداره ی خانواده را ندارند و این نابرابری ها به نفع خانواده است .» لیست اعتراض هایش کم کم شامل من هم می شود اینکه چرا من بی آنکه حقوق خوانده باشم در این امور دخالت مي كنم . دلم می خواهد به او بگویم علی رغم اعتراض اش به اسلام از سنتی ترین مسلمان هایی است که تاکنون دیده ام ؛ و چطور با این افکار ارتجاعی اش ادعای روشنفکری می کند و مدرك ليسانس سی سال پیش خود را به رخ مي كشد . اما هیچ کدام از اینها را نمی گویم . دختران جوان که حالا فهمیده ام یکی شان دانشجوی حقوق است در بحث شرکت می کنند . بحث نسبتاً خوب پیش می رود . از مرد میانسال می خواهم مستدل صحبت کند و برای توانایی های اندک زنان در اداره ی خانواده دلیل منطقی بیاورد . از تغییر پذیری وضع موجود سخن می گویم و اینکه توانایی های ما تا چه حد مقهور شرایط اجتماعی ، اقتصادی و تاریخی مان اسـت و اینکه روند جوامع و تغییر کم و بیش نقش های زنان در جامعه نشان از ازلی ابدی نبودن این نقش های سنتی است . کتابچه ی کمپین دست به دست در اتوبوس می چرخد . مرد جوان آراسته ای از ته اتوبوس جلو می آید ؛ کتابچه را در دست گرفته و سعی می کند آرام باشد و خشم اش را کنترل نمايد . آرنج اش را ستون کرده و به پشتی صندلی تکیه مي دهد ، او هم با حق طلاق زنان مشکل دارد !

از من پرسید وقتی زنان حق طلاق داشته باشند آن وقت تکلیف خانواده چه می شود ؟ و اگر زنی چند روز پس از ازدواج ؛ شوهرش "دل اش را زد "و خواست سراغ مرد دیگری برود آن وقت چه ؟ پس حرمت خانواده چه می شود ؟

مکثی کردم ؛ خانواده و حفظ حرمت آن که گویا حق طلاق زنان آن را به خطر می انداخت دغدغه ی مردهای اتوبوس بود ! باید زبان گفتگو با آنها را از خودشان می آموختم ؛ از ترس ها ، نگرانی ها و آرزوهای شان . نازلی کوچکم را در آغوش داشتم و همسرم با مهربانی به بدرقه ی من آمده بود . پس من از آنهایی نبودم که نمی خواهند سر به تن خانواده باشد ! می دانستم اینجا جای سخن گفتن از حق برابر افراد برای تعیین سرنوشت شخصی شان نیست . از منظر او نگاه می کنم و می پرسم که آیا قبول دارد که خیانت در جامعه ی ما بسیار زیاد شده است ؟ چه خیانت زنان به شوهرانشــان و چه برعکس ؟ جواب مثبت می دهد . ادامه می دهم آیا فکر می کند می توان در این جامعه زنان را در خانه محبوس کرد و اطمینان داشت که خیانت نخواهند کرد ؟ چاره ای جز پاسخ منفی ندارد . و به سادگی ادامه مي دهم حال که نمی توان به ضرب زور به وفاداری زنان اطمینان داشت ؛ آیا بهتر نیست تا زنان این حق را داشته باشند که اگر نمی خواهند زندگی کنند طلاق بگیرند و بروند ، به جای اینکه ظاهراً به خانواده وفادار باشند اما مشغول خیانت ! آیا در این صورت حرمت خانواده بیشتر حفظ نشده است ؟ و اینگونه نگرانی ها و دلهره های مردی که به همسرش اطمینان ندارد از بین نمی رود ؟
تیرم به هدف خورد ! مرد سرش را به علامت تردید تکان داد . می دانستم به پاسخ ام فکر خواهد کرد . رفت و روی صندلی اش نشست . مرد میان سال دست بردار نبود ؛ تن به هیچ استدلالی نمی داد . برایمان آرزوی موفقیت می کرد اما با سماجت دریاره ی برتری مردان به زنان داد سخن می داد!

زن و مرد مجاورم را نگاه کردم , زن کتاب دعا را بسته بود . فرصت مناسبی بود . دفترچه ی کمپین را به او دادم ؛ چشمها و چهره اش خسته بود . به سرعت گفتم لازم نیست الان بخواند . می تواند با خود ببرد و هر وقت دوست داشت مطالعه اش کند . بحث ها را شنیده بود و یکبار با اعتراض پرسیده بود چطور با سنت پیامبر مخالفت می کنیم ؟

دفترچه ای به دست زن جوان صندلی جلویی داده بودم و هم زمان همسرش کودک را به آغوش زن داده بود تا خود دفترچه را بخواند . شايد زن سواد نداشت كه هیچ علاقه ای به خواندن دفترچه نشان نداد . با اين حال هر چند لحظه یکبار برمی گشت و کنجکاوانه به آنچه که در صندلی های عقب در جریان بود نگاه می کرد . شاید هم فکر مي کرد مرد می تواند به جای هردويشان کتابچه را بخواند ! مهربانانه از او می خواهم یک روز که فرصت داشت دفترچه را بخواند . لبخندی تحویل ام می دهد . اتوبوس به مقصد نزدیک می شود و من صمیمانه آرزو می کنم آن دو زن ، یک روز از سر کنجکاوی هم که شده کتابچه را باز کنند و بخوانند . مهم نیست که امضا کنند مهم این است که یک تلنگر ، حتی یک تلنگر خیلی کوچک به بدیهیات زندگی شان زده شود !

در اتوبوس نشسته ام ، داخل کیفم چند کتابچه ی کمپین هست. همسفرانم را برانداز می کنم . مرد میانسالی در صندلی عقب نشسته است و دو دختر جوان در صندلی های کناری اش و مردی هم با ریش بلند جوگندمی به همراه همسرش در صندلی های مجاور من . زن رو گرفته است و کتاب دعایی بر زانو دارد ؛ مرد گهگاه نگاهی به کتاب دعا می اندازد اما زن بی وقفه دعا می خواند و دستانش حدود مباح عریانی چهره اش را مدام "چک "می کند .

جلوی من زن و شوهر جوانی نشسته اند. با ظاهري روستايي و بسیار جوان . مرد کودک چند ماهه ای را در آغوش دارد . و زن آنچنان هيجان زده همه چيز را بررسي مي كرد كه مي توانستي با كمي اغراق تصور كني ، شايد اين اولين بارش است كه سوار اتوبوس مي شود.

کتابچه ای بیرون می آورم و به دو دختر جوان می دهم و می خواهم که مطالعه اش کنند . و وقتی مطمئن شـــدم که کتابچه را کامل خوانده اند درباره ی کمپین توضـیح می دهم . هر دو فرم را امضا می کنند و هیجان زده از تمایل خود برای همکاری با کمپین می گویند .

مردی که در صندلی مجاور دخترها نشسته کنجکاوانه فرم را می گیرد ؛ از همان آغاز ژست معترض به خود گرفته است . به اولین جمله ی بیانیه اعتراض شدیدی دارد و منشاء نابسامانی ها را نه قانون که اسلام می داند و هم زمان با ادامه ی قرائت بیانیه نيز اعتراض های دیگرش یکی پس از دیگری عیان می شود ، گويا با آدم متناقصي روبرو شده ام « زنان ظرفیت کسب حق طلاق و توانایی های فکری لازم برای اداره ی خانواده را ندارند و این نابرابری ها به نفع خانواده است .» لیست اعتراض هایش کم کم شامل من هم می شود اینکه چرا من بی آنکه حقوق خوانده باشم در این امور دخالت مي كنم . دلم می خواهد به او بگویم علی رغم اعتراض اش به اسلام از سنتی ترین مسلمان هایی است که تاکنون دیده ام ؛ و چطور با این افکار ارتجاعی اش ادعای روشنفکری می کند و مدرك ليسانس سی سال پیش خود را به رخ مي كشد . اما هیچ کدام از اینها را نمی گویم . دختران جوان که حالا فهمیده ام یکی شان دانشجوی حقوق است در بحث شرکت می کنند . بحث نسبتاً خوب پیش می رود . از مرد میانسال می خواهم مستدل صحبت کند و برای توانایی های اندک زنان در اداره ی خانواده دلیل منطقی بیاورد . از تغییر پذیری وضع موجود سخن می گویم و اینکه توانایی های ما تا چه حد مقهور شرایط اجتماعی ، اقتصادی و تاریخی مان اسـت و اینکه روند جوامع و تغییر کم و بیش نقش های زنان در جامعه نشان از ازلی ابدی نبودن این نقش های سنتی است . کتابچه ی کمپین دست به دست در اتوبوس می چرخد . مرد جوان آراسته ای از ته اتوبوس جلو می آید ؛ کتابچه را در دست گرفته و سعی می کند آرام باشد و خشم اش را کنترل نمايد . آرنج اش را ستون کرده و به پشتی صندلی تکیه مي دهد ، او هم با حق طلاق زنان مشکل دارد !

از من پرسید وقتی زنان حق طلاق داشته باشند آن وقت تکلیف خانواده چه می شود ؟ و اگر زنی چند روز پس از ازدواج ؛ شوهرش "دل اش را زد "و خواست سراغ مرد دیگری برود آن وقت چه ؟ پس حرمت خانواده چه می شود ؟

مکثی کردم ؛ خانواده و حفظ حرمت آن که گویا حق طلاق زنان آن را به خطر می انداخت دغدغه ی مردهای اتوبوس بود ! باید زبان گفتگو با آنها را از خودشان می آموختم ؛ از ترس ها ، نگرانی ها و آرزوهای شان . نازلی کوچکم را در آغوش داشتم و همسرم با مهربانی به بدرقه ی من آمده بود . پس من از آنهایی نبودم که نمی خواهند سر به تن خانواده باشد ! می دانستم اینجا جای سخن گفتن از حق برابر افراد برای تعیین سرنوشت شخصی شان نیست . از منظر او نگاه می کنم و می پرسم که آیا قبول دارد که خیانت در جامعه ی ما بسیار زیاد شده است ؟ چه خیانت زنان به شوهرانشــان و چه برعکس ؟ جواب مثبت می دهد . ادامه می دهم آیا فکر می کند می توان در این جامعه زنان را در خانه محبوس کرد و اطمینان داشت که خیانت نخواهند کرد ؟ چاره ای جز پاسخ منفی ندارد . و به سادگی ادامه مي دهم حال که نمی توان به ضرب زور به وفاداری زنان اطمینان داشت ؛ آیا بهتر نیست تا زنان این حق را داشته باشند که اگر نمی خواهند زندگی کنند طلاق بگیرند و بروند ، به جای اینکه ظاهراً به خانواده وفادار باشند اما مشغول خیانت ! آیا در این صورت حرمت خانواده بیشتر حفظ نشده است ؟ و اینگونه نگرانی ها و دلهره های مردی که به همسرش اطمینان ندارد از بین نمی رود ؟
تیرم به هدف خورد ! مرد سرش را به علامت تردید تکان داد . می دانستم به پاسخ ام فکر خواهد کرد . رفت و روی صندلی اش نشست . مرد میان سال دست بردار نبود ؛ تن به هیچ استدلالی نمی داد . برایمان آرزوی موفقیت می کرد اما با سماجت دریاره ی برتری مردان به زنان داد سخن می داد!

زن و مرد مجاورم را نگاه کردم , زن کتاب دعا را بسته بود . فرصت مناسبی بود . دفترچه ی کمپین را به او دادم ؛ چشمها و چهره اش خسته بود . به سرعت گفتم لازم نیست الان بخواند . می تواند با خود ببرد و هر وقت دوست داشت مطالعه اش کند . بحث ها را شنیده بود و یکبار با اعتراض پرسیده بود چطور با سنت پیامبر مخالفت می کنیم ؟

دفترچه ای به دست زن جوان صندلی جلویی داده بودم و هم زمان همسرش کودک را به آغوش زن داده بود تا خود دفترچه را بخواند . شايد زن سواد نداشت كه هیچ علاقه ای به خواندن دفترچه نشان نداد . با اين حال هر چند لحظه یکبار برمی گشت و کنجکاوانه به آنچه که در صندلی های عقب در جریان بود نگاه می کرد . شاید هم فکر مي کرد مرد می تواند به جای هردويشان کتابچه را بخواند ! مهربانانه از او می خواهم یک روز که فرصت داشت دفترچه را بخواند . لبخندی تحویل ام می دهد . اتوبوس به مقصد نزدیک می شود و من صمیمانه آرزو می کنم آن دو زن ، یک روز از سر کنجکاوی هم که شده کتابچه را باز کنند و بخوانند . مهم نیست که امضا کنند مهم این است که یک تلنگر ، حتی یک تلنگر خیلی کوچک به بدیهیات زندگی شان زده شود !

ارسال به بالاترین ، توییتر ، فریندفید ، فیسبوک






در همين بخش :

روايت بيست و پنجمين شهريور / نرگس طیبات
وقتی آتش خاموش شود/فرشته نوبخت
آن گاه که زن شدم / ویژه نامه 8 مارس 1391
چیزی زیر پوست این شهر می جوشد / دلارام علی
گرسنگی / وبلاگ سیب و سرگشتگی

ديگر بخش ها :

طرح یک میلیون امضا | مقالات | سایت نوشته ها | اخبار | گزارش كمپين | گفت و گو | علیه سکوت | كوچه به كوچه | نامه های شما | گزارش ویژه | گفتگو با اعضا | ویژه سالگرد کمپین | تصویر برابری | دل آرام علی | تریبون | مقالات | تاریخ شفاهی | خارج از چارچوب | کتابخانه | درباره کمپین | کمپین در شهرها | کمپین در بند | صدای تغییر | ویژه 22 خرداد | لایحه حمایت از خانواده | گالری | عشا مومنی | امیر یعقوبعلی | خدیجه مقدم | راحله عسگری زاده و نسیم خسروی | پروین اردلان،جلوه جواهری، مریم حسین خواه، ناهید کشاورز | زینب پیغمبرزاده | سعیده امین، سارا ایمانیان، محبوبه حسین زاده، ناهید کشاورز و همایون نامی | احترام شادفر | نسیم سرابندی زاده،فاطمه دهدشتی | وبلاگ مهمان | پرونده خرم آباد | دستگیری ها | مریم مالک | پرستو اللهیاری | مهرنوش اعتمادی | سمیه رشیدی | Other Languages | همراهان | «فراخوان کمپین ده روز با بهاره هدایت» | English