پذيرش > كوچه به كوچه > بهار نزدیک است .../ نیلوفر انسان
بهار نزدیک است .../ نیلوفر انسان
19 اردیبهشت 1390 - - نسخه قابل چاپ
* به پاسداشتِ سالروز درگذشت فرزاد کمانگر و تقدیم به بهاره علوی که بسیار دوست می داشت روز رفتن فرزاد روز معلم باشد.
"زن که باشی باید انرژی دو برابری بگذاری، تا به دنیا نشان دهی که می توانی. زن که باشی مثلا اگر یک روز نخواهی برای مهمان غذا بپزی و بخواهی از بیرون غذا بگیری، روزی دیگر باید برای همان مهمانها غذا بپزی تا به آنها نشان دهی که غذا می پزی، باشد که خیالشان راحت شود که این زن می تواند زن باشد! زن که باشی تو را نصف مرد می دانند. همه جا نصفه آدمی. برای همه چیز و همه کارت مرد است که باید تصمیم بگیرد".
خودش را یک فمنیست رادیکال می دانست. اینها را هم بلند بلند می گفت. برای همه ی مهمانها. زن و مرد می شنیدند. بعضی ها پوزخندی می زدند و بعضی ها هم می گفتند دست از این فمنیست بازی هایت بردار دختر. زندگی را آسان تر بگیر. پوزخندها اما کار نمی کردند. نگاه هایی که زخمه می زدند بر جان، نیز هم. زبانهای تند و تیزی که می خواستند ترمزی برای او باشند هم. هیچ کدام فایده ای نداشتند. یاس را نمی شناخت. بی پروا به جلو می راند. از گونه ی زنان جوانی بود که ایران بسیار نیازش می داشت. راستی ایران. ایران پاره تنش بود. ایران مادرش بود. سالها بود که به اجبار بر سر مادر حجاب کرده بودند. ایران تیره بود از این حجاب. از این تاریکی. روزنی نبود تا خورشید را از میان آن ببیند. اما ایران نفس می کشید. ایران بود و او هم بود. باید می ماند و باید می ساختش ایران را. چهره اش در هم شده بود. دستانش را مشت کرده بود. زنی بود 20 ساله اما دردش به صد سالگان می مانست. درد را شناخته بود و درمانش چه بود جز از پی نور دویدن برای حجاب از سر ایران برداشتن؟! دست گذاشت روی قفسه سینه اش. بی آنکه حواسش باشد ایران را با انگشت روی آن نقش می کرد. ایران آنجا بود حتی اگر روزی صد بار دلش می خواست برای مدتی آن را ترک کند. آرام نمی نشست. آرام نشستن از برای او نبود. او که می خواست انسان باشد و انسان بشناسند اش. آرام نشینی برای او مرگ بود. مگر مرگ جز این بود که تسلیم شرایط شوی؟! جزاین بود که تنها و بی حرکت پای پنجره بنشینی و برگهای زردی را که می ریزند از درختان بشماری تا بالاخره بهار بیاید؟! بهار را باید به خانه آورد. بهار جایش در همین خانه است. باید همین جا ماندگار شود. جوانه های نرسته بسیارند. چه کسی گفته پاییز زیباست؟! پاییز اگر دائمی شود، دریغا اگر ذره ای زیبا باشد. بهار باید بیاید. حجاب از سر ایران باید برود. زن باید یکی از اولین جوانه های از زیر خاک برآمده ی این بهار باشد. بهار باید بیاید.غرق افکار خود بود که صدای مادر، او را از آن دنیای در هم و بر هم بیرون آورد.
"بهار، به چه فکر می کنی؟"
"به بهارِ ایران مادر،به روزی که من و تو در این خاک انسان باشیم؛ به روی که همه انسان باشند؛ و بر چمنزارِ برابری و عدالت و آزادی زندگی کنند."
مادر نگاهش می کند. می فهمدش حتی اگر تک تک کلمات بهار از جنس کلمات او نباشند.
"از فکر و خیال بیا بیرون دختر جان. امروز 19 اردیبهشت است. باید برویم دیدن مادر فرزاد. دیر می شود. روز معلم را که فراموش نکردی؟"
لبخند می زند. معلوم است که هیچ وقت روز معلم را فراموش نخواهد کرد. بلند می شود. به مادر نگاه می کند. یقین پیدا می کند که بهار نزدیک است.
* پلاتِ متن نوشته شده، کاملا خیالی است و مصداق واقعی ای ندارد که از تخیل نویسنده بر آمده است.
ارسال به
بالاترین
،
توییتر
،
فریندفید
،
فیسبوک
در همين بخش :
روايت بيست و پنجمين شهريور / نرگس طیبات
وقتی آتش خاموش شود/فرشته نوبخت
آن گاه که زن شدم / ویژه نامه 8 مارس 1391
چیزی زیر پوست این شهر می جوشد / دلارام علی
گرسنگی / وبلاگ سیب و سرگشتگی
ديگر بخش ها :
طرح یک میلیون امضا
|
مقالات
|
سایت نوشته ها
|
اخبار
|
گزارش كمپين
|
گفت و گو
|
علیه سکوت
|
كوچه به كوچه
|
نامه های شما
|
گزارش ویژه
|
گفتگو با اعضا
|
ویژه سالگرد کمپین
|
تصویر برابری
|
دل آرام علی
|
تریبون
|
مقالات
|
تاریخ شفاهی
|
خارج از چارچوب
|
کتابخانه
|
درباره کمپین
|
کمپین در شهرها
|
کمپین در بند
|
صدای تغییر
|
ویژه 22 خرداد
|
لایحه حمایت از خانواده
|
گالری
|
عشا مومنی
|
امیر یعقوبعلی
|
خدیجه مقدم
|
راحله عسگری زاده و نسیم خسروی
|
پروین اردلان،جلوه جواهری، مریم حسین خواه، ناهید کشاورز
|
زینب پیغمبرزاده
|
سعیده امین، سارا ایمانیان، محبوبه حسین زاده، ناهید کشاورز و همایون نامی
|
احترام شادفر
|
نسیم سرابندی زاده،فاطمه دهدشتی
|
وبلاگ مهمان
|
پرونده خرم آباد
|
دستگیری ها
|
مریم مالک
|
پرستو اللهیاری
|
مهرنوش اعتمادی
|
سمیه رشیدی
|
Other Languages
|
همراهان
|
«فراخوان کمپین ده روز با بهاره هدایت»
| English
|