خانه تماس با ما کتابخانه سایت‌های حامی گالری کمپین در بند آرشیو English

پذيرش > كوچه به كوچه > خانم، به خواهر من وصال می ده؟/نفیسه آزاد

خانم، به خواهر من وصال می ده؟/نفیسه آزاد

20 مرداد 1386 - - نسخه قابل چاپ

خرداد 86-ظهر –تهران
آن روز قصد امضا گرفتن در اتوبوس نداشتم ، از دانشگاه برمي گشتم و غرق در تفکرات خودم بودم ، در ايستگاه روبروی ميدان ميوه و تره بار ، زني ميانسال با زنبيلي سنگين در حاليکه سعي مي کرد چادر مشکي اش را با دندان حفظ کند ، به زحمت سوار شد . عرق از سر و رويش جاری بود و نفس نفس مي زد. خانمها جايي برايش باز کردند و من از شيشه آبي که همراه داشتم تعارفش کردم،تا نفسش کمي جا آمد و رنگ برافروخته چهره اش بهتر شد.

با هم از اتوبوس پياده شديم و ديدم که از اتفاق با هم هم مسيريم ، فهميدم که کوچه طولاني را با ساک سنگينش مي خواهد پياده برود ، پيشنهاد کردم که سر زنبيلش را بگيرم و با هم برويم ،کمي تعارف کرد و بعد با هم به راه افتاديم . هر چند متر مي ايستاديم تا نفس تازه کنيم ، تا اينکه سکوت را شکست و پرسيد :دانشجويي ؟ گفتم هم دانشجو و هم کارمند .

در حاليکه چادرش را روي سر مرتب مي کرد خنديد و گفت بارک الله چه فعال . لبخندي زدم و گفتم چاره اي نيست نمي شه که آدم بيکار بمونه زندگي کردن و درس خوندن خرج داره بالاخره.. گفت مگه ازدواج نکردي ؟ بهت مياد متاهل باشي. گفتم : چرا ،شوهرم هم به قدر خودش تلاش مي کنه ولي خوب اوضاع رو که خودتون بهتر مي دونيد گفت : آره و هر دو خنديديم.

زير سايه درختي ايستاديم تا نفسي تازه کنيم ، که بدون مقدمه پرسيد: "خوشبختي ؟" از اين سوال غير متعارف جا خوردم ،فکر مي کنم فهميد تعجب کردم چون فوري رو از من گرداند دسته زنبيل را گرفت و راه افتاديم ،براي اينکه فکر نکند ناراحت شدم ، گفتم: "آره فکر مي کنم شوهرم بهترين کسي است که با توجه به روحياتم مي توانستم با او زندگي کنم."
ساکت بود حرفي نزد ، منتظر بودم که چيزي بگويد سکوت اذيتم مي کرد، داشتيم کم کم به فرعي که خانه ما بود نزديک مي شديم که شروع کرد: من هم يک دختر تقريبا هم سن و سال تو دارم ،اما زندگيش با تو خيلي فرق داره.

پرسيدم: چطور ؟ دوباره ايستاديم، موهاي حنايي رنگش را زير روسري درست کرد، در حاليکه خريدهايش را که در حال بيرون ريختن از زنبيل بودند درست مي کرد گفت: "چه مي دونم ، ديپلم که گرفت و دانشگاه قبول نشد، شوهرش دادم. به نظرم آدمهاي خوبي مي اومدند، خودش هم ناراضي نبود، مي دوني خيلي مثل شما اهل درس و کتاب نبود. اما شوهرش از اون آدمهاي بدبين و شکاکه ...." رسيده بودم به فرعي ای که ديگر بايد از او جدا مي شدم اما کنجکاو شده بودم براي همين چيزي نگفتم و ادامه داديم. چون سکوت کرده بود گفتم: خوب ؟ لحن صدايش عوض شده بود انگار از ته چاه بيرون
مي آمد، ادامه داد "خونه رو براي دخترم زندان کرده الآن دو ماه که دخترم و دو تا نوه هاي نازنينم رو نديدم، يه بار که بي اجازه اومده بود پيش من بعدش چنان کتکي خورد که ..." دوباره ايستاديم ديگر داشتيم مي رسيديم به خيابان بعدي . گفت:" خسته شدي ، من بايد برم اون ور خيابون تو خونتون کجاست ؟" گفتم : "گذشيم. باهاتون ميام تا خونه! چرا شوهرش رو نمي برين پيش مشاور ،يه متخصص؟ اين يه جور بيماريه ! و ميشه درمانش کرد اگر خيلي حاد نشده باشه."

پوزخند تلخش را که ديدم جوابم را گرفتم ، گفت: "کي جرات داره همچين حرفي بهش بزنه ما که هرچي ريش سفيد داشتيم واسطه کرديم که حداقل دخترم رو کتک نزنه ، هر بار قول مي ده اما وفاي به قول دريغ از يک هفته !!" و ادامه داد : "من شوهرم مرده ، مرد که نداريم توي خونه اين جرات مي کنه اين کارها رو بکنه، البته فکر نکني بيکار نشستم ، براي دخترم درخواست طلاق کرديم خودم و پسرم پي کارهاش رو گرفتيم ،وقتي فهميد اونقدر کتکش زد که کارش به بيمارستان کشيد بعد هم گفت خودت اگه مي خواي بري برو ، اما بچه ها رو بايد بذاري و بري ،طلاق هم نمي دم، دو تا پسر دسته گل داره آخه.قاضي هم به من گفت به دخترت بگو بشينه بچه هاش رو بزرگ کنه به خاطر اين چيزها که کسي طلاق نمي گيره ..."

ديگه داشتيم ميرسيديم . گفتم : "ميدونيد که فقط دختر شما نيست که اين مشکل رو داره؟ اين يه مشکل حقوقي که اجازه نمي ده زنهايي مثل دختر شما بتونند حق خودشون رو بگيرن،چون توي قوانين ما همچين حقي براي اونها در نظر گرفته نشده ؟" گفت :" نمي دونستم قبلاٌ! شوهر خدابيامرزم مرد خوبي بود ، هيچ وقت سروکارم به قانون و دادگاه نيافتاده بود اما چه مي شه کرد از دست ما که کاري بر نمياد".حالا ديگه رسيده بوديم به در خانه اشان، دفترچه کمپين رو درآوردم و گفتم : مي دونيد که خانمها دارن به اين قوانين اعتراض مي کنند، مي تونيد اين دفترچه رو بخونيد ، و بعد اگر موافق بوديد امضا کنيد.

با ناباوري نگاهم ميکرد زير لب گفت : ولي فکر نمي کنم از دست ما کاري بر بياد. گفتم: چرا که نه ؟ حداقل تلاشمون رو مي کنيم و توضيحاتي درباره کمپين و مطالب دفترچه برایش دادم. نگاه مشتاق و کنجکاوش باعث شد حرفهايم به درازا بکشد، پسرش هم از راه رسيد و او هم به حرفهايم گوش کرد. تمام که شد، گفت : اگر بدونم که ميشه چرا که نه !! هم خودم امضا مي کنم هم بچه هام، هردو نفر فرم را امضا کردند...

داشتم برمي گشتم که پسر دوان دوان دنبالم آمد و گفت :"ميشه فرم رو بديد ، اگر خواهرم رو ديدم بدم اون هم امضا کنه؟" فرم رو بهش دادم . يه کم من من کرد و گفت فکر مي کنيد به خواهر من وصال بده ... نمي دونستم چي بگم . گفتم : اميدوارم،بايد اميدوار باشيم.

ارسال به بالاترین ، توییتر ، فریندفید ، فیسبوک






در همين بخش :

روايت بيست و پنجمين شهريور / نرگس طیبات
وقتی آتش خاموش شود/فرشته نوبخت
آن گاه که زن شدم / ویژه نامه 8 مارس 1391
چیزی زیر پوست این شهر می جوشد / دلارام علی
گرسنگی / وبلاگ سیب و سرگشتگی

ديگر بخش ها :

طرح یک میلیون امضا | مقالات | سایت نوشته ها | اخبار | گزارش كمپين | گفت و گو | علیه سکوت | كوچه به كوچه | نامه های شما | گزارش ویژه | گفتگو با اعضا | ویژه سالگرد کمپین | تصویر برابری | دل آرام علی | تریبون | مقالات | تاریخ شفاهی | خارج از چارچوب | کتابخانه | درباره کمپین | کمپین در شهرها | کمپین در بند | صدای تغییر | ویژه 22 خرداد | لایحه حمایت از خانواده | گالری | عشا مومنی | امیر یعقوبعلی | خدیجه مقدم | راحله عسگری زاده و نسیم خسروی | پروین اردلان،جلوه جواهری، مریم حسین خواه، ناهید کشاورز | زینب پیغمبرزاده | سعیده امین، سارا ایمانیان، محبوبه حسین زاده، ناهید کشاورز و همایون نامی | احترام شادفر | نسیم سرابندی زاده،فاطمه دهدشتی | وبلاگ مهمان | پرونده خرم آباد | دستگیری ها | مریم مالک | پرستو اللهیاری | مهرنوش اعتمادی | سمیه رشیدی | Other Languages | همراهان | «فراخوان کمپین ده روز با بهاره هدایت» | English