خانه تماس با ما کتابخانه سایت‌های حامی گالری کمپین در بند آرشیو English

پذيرش > كوچه به كوچه > با ما همراه شويد تا ايمان بياوريد به آغاز فصل گرم

با ما همراه شويد تا ايمان بياوريد به آغاز فصل گرم

15 تیر 1386 - - نسخه قابل چاپ

روایت مارال : روزی که فراموشی نمی آورد

به پرستو گفتم:بيا موقع برگشتن دفترچه و آجيل ها را بين مردم پخش كنيم .

از طرحم استقبال كرد و قرار گذاشتيم كه اين تصميم را به چند نفر ديگر هم بگوييم تا اگر خواستند با ما همراه شوند. سميه و نازلي هم موافقت كردند و آخر سر زينب هم به جمع ما اضافه شد.هر 5 نفر هيجان زده و خوشحال بوديم. هيجان كساني را داشتيم كه به استقبال نا شناخته اي مي روند. خوشحال بوديم ازاينكه مي توانيم با يك عمل بيروني هرچند كوچك.خصوصا امسال كه تجمعي هم در كار نبود. 22 خرداد را به ديگران (منظورم افرادي خارج از دايره فعالان زنان) ياد آوري كنيم.

دقيقا از زماني كه تصميم به اين كار گرفتيم تا وقتي كه اولين دفتر چه را به اولين نفر دادم اين مسئله كه عكس العمل مردم چه خواهد بود فكرم را مشغول كرده بود ....سر اولين چراغ قرمز كه توقف كرديم يكي از دفترچه ها را به پسري كه در ماشين كناري بود دادم و گفتم" 22 خرداد روز همبستگي زنان ايران مبارك". با تعجب از من به دفتر چه و از دفتر چه به من نگاه كرد و تشكر كرد.

شليك خنده مان بلند شد و دل و جرات بيشتري براي نفر بعدي و تجربه بعدي پيدا كرديم . نگاههايي كه عبوس به نظر مي رسيدند پس از اينكه كيسه هاي آجيل و دفتر چه را به طرفشان مي گرفتيم و روز همبستگي زنان ايران (چه كلمه ي باحالي است اين همبستگي)را به شان تبريك مي گفتيم و تجمع ميدان هفت تير سال گذشته را ياد آوري مي كرديم اين بار سرشار از دوستي و مهرباني به طرفمان برمي گشت.

اغراق نمي كنم اگر بگويم با ديدن واكنشهاي مثبت مردم به آينده جنبش زنان بسيار اميدوار تر شدم. وقتي ديدم كه حافظه تاريخي مردم ما بر خلاف آنچه به نظر مي رسد خيلي هم فراموشكار نيست!

ديگر راه افتاده بوديم پشت هر چراغ قرمز كه توقف مي كرديم، دفترچه را به عابرين پياده و سرنشينان ماشين هاي كناري مي داديم و 22 خرداد را تبريك مي گفتيم. اين را هم بگويم كه چون مجبور بوديم به خاطر شنيده شدن حرفهايمان در سر و صدا و شلوغي خيابان داد بزنيم توجهات بسياري را جلب مي كرديم و چند نفر از ما خواستند كه به آنها هم دفتر چه بدهيم. در اين مواقع ماشينهاي پشت سر مي ديدند كه 4تا5 دست به همراه كيسه هاي محتوي اجيل از پنچره هاي يك ماشين بيرون آمده اند و چند نفر با داد و هوار مشغول صحبت با ديگران هستند(قبول كنيد كه منظره جالبي است).

كارهاي ما مثلا اينكه وسط خيابان از ماشين پياده مي شديم و با عجله چند دفترچه را پخش مي كرديم و تند تند مي گفتیم: "22 خرداد....." مردم را كنجكاو كرده بود و سر شان را از پنجره ماشين بيرون مي آوردند و مي پرسيدند "روز چي مبارك؟" و ما با هم مي گفتيم :"روز همبستگي زنان ايران..." حتي براي دادن دفتر چه به چند نفر در اتوبان و روي پل هم توقف كرديم!(شانس آورديم پليس آنجا نبود.).

به ميدان صنعت كه رسيديم تازه انرژي گرفته بوديم ولي متاسفانه دفترچه ها و آجيل تقريبا تمام شده بودند. بعد از دادن هر دفتر چه يكي مان مي پرسيد :"چند تا ديگه مونده؟" و همه با هم مي گفتيم كاش دفتر چه هاي بيشتري برداشته بوديم .وقتي هم كه آجيل ها تمام شد، تصميم گرفتيم يك جعبه شكلات بخريم و كار را با دفتر چه و شكلات ادامه دهيم.

اين قسمت هم جالب بود و تازه امضا هم براي كمپين گرفتيم. از آنجايي كه اساس اين كار غافل گير كردن ديگران بود چند نفر از ما ترسيدند و با شك و ترديد دفتر چه را گرفتند و حتي خانمي حاضر نشد دفتر چه و شكلات بگيرد و با عجله از ماشين ما دور شد.

اما با همه اينها من مطمئنم كساني كه در آن روز سه شنبه 22 خرداد دفتر چه هاي كمپين و آجيل و شيريني گرفتند و جمله همبستگي مبارك را از زبان 5 دختر شاد و پرهيجان شنيدند تا مدتها 22 خرداد را فراموش نخواهند كرد .

روايت پرستو: کمپین یعنی همه ی ما

جشن تمام شده بود. پله ها را پايين مي آمديم كه يك پيام رسيد
"سلام الان ميدان هفت تير بودم. اينجا پر از پليس است. خبري شده است؟ تو كجايي؟ حالت خوب است؟ درگيري شديد با پليس؟"

گرچه خبر تكراري است اما انگار تكرارش است كه پررنگ‌ترش مي كند.

مي‌خنديم. همه سوار ماشين شديم. هر كس يك بغل آجيل مشكل‌گشا و دفترچه دارد، جز من. تقسيم كار است ديگر.
ااولش مي‌خواهيم از محل جشن دور بشويم. مارال مي‌گويد تو كوچه پس كوچه‌ها جايي كه مردم باشند، اما شلوغي نباشد كه يكدفعه... . حق با او است. دور مي زنيم. دور چند تا ميدان. دور ميدان ها آدم هايي هستند و نزديكي فاصله هم هست اما نمي‌شود توقف كرد. براي كمپين. كمپين در جريان است، همراه بقيه در راه است. بدون ترمز.

يكي از پنجره جلو، يكي از عقب سمت راست. سميه پشت چراغ قرمز دستش به دست زنی که در ماشين كناري هست نمي‌رسد، پياده مي شود و من همراه شمارنده چراغ مي‌شمرم بلند تا سميه سوار مي‌شود، خوشحال همه مي‌خنديم و دوباره حركت. زنان از كنارمان كه رد مي شوند بوق مي‌زنند،‌ داخل ماشينشان را نگاه مي‌كنم، لبخند مي‌زنند.

زنان ومردانی كه كنار خيابان ايستادند، همه با تعجب نگاه مي‌كنند، لبخند مي زنند و تشكر مي‌كنند. و ما هر بار تا رسيدن به نفر بعد چهره و لبخند و واكنش نفر قبل را تحليل مي كنيم و ... خانم چادري با همسرش و فرزندشان ایستاده است. همسرش بسته را مي‌گيرد و خانم مي‌گويد قبول باشد، تا انتهاي درونم شاد مي‌شود. كمپين همه هوش زنانه را، همه ايده‌ها و عقايد را، همه‌ي همه را با هم برابر مي‌خواهد.

با شكلات كه ادامه مي‌دهيم كار جالبتر مي شود چون براي تعارف حتمن بايد يكي پياده بشود،‌ نازلي آرام و شمرده توضيح مي‌دهد. از پشت فرمان، هر چقدر هم كه سرك بكشم نمي توانم همه حرف هايش را بشنوم، ولي خوب همه ما گاهي براي همراهي از داخل ماشين جمله‌اي به حرفهايش اضافه مي‌كنيم.

از چند نفر هم امضا مي‌گيرند: نازلي ، سميه و زينب.

همچنان پليس در ميدان هفت تير، ميدان وليعصر، پارك لاله و ... فكر مي‌كنم تصور كن دختر يا همسر جناب سرهنگ، شب يكي از كيسه هاي آجيل مشكل‌گشاي كمپين را خانه براي پدر باز كند...! كمپين يعني همه‌ي ما! يعني رفع تبعيض، حتي از دختر جناب سرهنگ!

روايت نازلي: همبستگی تان قبول باشد

" پا شو بريم. بابا من امتحان دارم." فكر كنم صد بار اين جمله را به مارال گفتم. و او هم صد بار جواب داد بود كه: " صبر كن بحث تموم شه بريم به مردم تبريك بگيم." درسته بعد از اينكه امتحانم را بد دادم همه كاسه كوزه ها را سر مارال شكستم اما بي تعارف بگويم اينقدر اين تبريك گفتن و شريك كردن مردم در شادي ام برايم مهم بود كه شايد آن لحظه حاضر بودم 10 تا امتحان ديگر را هم خراب كنم.

مارال و پرستو جلو نشستند( البته پرستو طبيعتا نمي توانست هم پشت بشيند هم رانندگي كند!) و من و سميه و زينب عقب. اول، هر كدام از ما فقط حاضر شد اقرار كند كه 4-3 تا دفترچه و آجيل دارد اما بعد كه كاشف به عمل آمد معلوم شد ما آن شب به 40 نفر دفترچه داديم! حالا از كجا؟ معلوم نيست. لابد هركدام چند تا اضافه برداشته بوديم تا بعدا در خلوت سر كيسه را شل كنيم و دفترچه را طرفي بيندازيم و آجيل ها را به سلامتي همه زنان جهان نوش جان كنيم. اما لبخندهاي مردم بدجوري كارگر افتاده بود.

بالاخره نشستيم تو ماشين. با احتياط و ترس و لرز و كمي خجالت. وقتي قرار شد دفترچه دادن را شروع كنيم هي به هم پاس مي داديم كه تو بده اما كمي كه گذشت و رويمان به مردم باز شد ديگر هي وسط حرف هم مي پريديم و مردم بيچاره را كلافه مي كرديم و مخاطب نمي دانست بايد به چه كسي گوش بدهد. گاهي هم براي اينكه ما كلا آدمهاي خجالتي هستيم كلي آدم از جلومان رد مي شدند و ما رومان نمي شد بهشان دفترچه بدهيم اما بعد كه فهميديم شرم و حيا پشيزي ارزش ندارد ديگه حتي حاضر نبوديم يه مورد هم بي نصيب بگذاريم.

مثلا براي اينكه بتوانيم به دو تا زن مسن شيريني بدهيم دو سه بار خيابان را دور زديم هر بار كه دور مي زديم و مي رسيديم به جاي قبلي آنها، آن زنان محترم كلي جلو رفته بودند و باز هم كه دور زديم همان آش بود و همان كاسه. مهم اين بود كه مردم بدانند كه امروز روز همبستگي است و تنها با همبستگي مي شود كاري كرد ديگر چه اهميت دارد مردي بچه به بغل بگويد قبول باشه! شايد هم راست می گفت: " همبستگي ما قبول باشد."

وقتي آن وقت شب توانستيم لبخند را به لب خيلي ها بنشانيم ديگر چه اهميتي دارد كه دختري حتي حاضر نشود دستش به دفترچه بخورد! وقتي آن پسرهاي مو شاخ شاخي حاضر شدند صداي نوارشان را كم كنند تا بپرسند و بشنوند همبستگي چي چي ؟ و بعد با علاقه براي دوستانشان هم دفترچه بگيرند ديگر چه اهميتي دارد كه پليس تا هفت شب در هفت تير به انتظار ما ايستاده باشد تا چماق هايش را بر سرمان بكوبد؟

وقتي من يا سميه پشت چراغ قرمز مثل قرقي از ماشين مي پريديم پايين و دفترچه ها را بين زنها و مردها پخش مي كرديم يا وقتي مارال با صدايي كه گاهي از شوق مي لرزيد تبريك 22 خرداد را فرياد مي زد يا آن موقع كه آجيل تمام شد و پرستو دويد كه شكلات بخرد تا عده اي بيشتري را شريك شادي و همراه مبارزه مان كنيم يا آن موقع كه زينب با شوق براي آن پسرها از تغيير قوانين مي گفت، هر كسي بود و اينها را مي ديد باور مي كرد كه سر انجام همين دستان كوچك همين صداهاي شايد كوتاه كاري خواهند كرد و به انبار تمام قوانين نابرابر كبريتي خواهند زد. اگر باور نداريد با ما همراه شويد تا ايمان بياوريد به آغاز فصل گرم.

ارسال به بالاترین ، توییتر ، فریندفید ، فیسبوک






در همين بخش :

روايت بيست و پنجمين شهريور / نرگس طیبات
وقتی آتش خاموش شود/فرشته نوبخت
آن گاه که زن شدم / ویژه نامه 8 مارس 1391
چیزی زیر پوست این شهر می جوشد / دلارام علی
گرسنگی / وبلاگ سیب و سرگشتگی

ديگر بخش ها :

طرح یک میلیون امضا | مقالات | سایت نوشته ها | اخبار | گزارش كمپين | گفت و گو | علیه سکوت | كوچه به كوچه | نامه های شما | گزارش ویژه | گفتگو با اعضا | ویژه سالگرد کمپین | تصویر برابری | دل آرام علی | تریبون | مقالات | تاریخ شفاهی | خارج از چارچوب | کتابخانه | درباره کمپین | کمپین در شهرها | کمپین در بند | صدای تغییر | ویژه 22 خرداد | لایحه حمایت از خانواده | گالری | عشا مومنی | امیر یعقوبعلی | خدیجه مقدم | راحله عسگری زاده و نسیم خسروی | پروین اردلان،جلوه جواهری، مریم حسین خواه، ناهید کشاورز | زینب پیغمبرزاده | سعیده امین، سارا ایمانیان، محبوبه حسین زاده، ناهید کشاورز و همایون نامی | احترام شادفر | نسیم سرابندی زاده،فاطمه دهدشتی | وبلاگ مهمان | پرونده خرم آباد | دستگیری ها | مریم مالک | پرستو اللهیاری | مهرنوش اعتمادی | سمیه رشیدی | Other Languages | همراهان | «فراخوان کمپین ده روز با بهاره هدایت» | English