پذيرش > كوچه به كوچه > یادداشت قدردانی به مناسبت صدمین سالگرد روز جهانی زن/ وبلاگ فراسوی مرزها
یادداشت قدردانی به مناسبت صدمین سالگرد روز جهانی زن/ وبلاگ فراسوی مرزها
20 اسفند 1389 - - نسخه قابل چاپ
از صبح نشسته ام و ویدیوهایی که در این چند ساله به مناسبت ۸ مارس درست شده اند را نگاه میکنم. بغض دارم. به صورت زنانی که برای عدالت و آزادی مبارزه کرده اند نگاه می کنم، و از خودم میپرسم یک یک آنها امروز کجا هستند؟ چه میکنند؟ چه بر سرآنها آمد؟
من همیشه فمینیست بوده ام، گرچه همیشه به اندازه امروز به آن آگاه نبودم. وقتی تازه به سن دبستان رسیده بودم، مادربزرگم بارها برایم داستان مدرسه رفتنش را تعریف کرده بود؛ اینکه پدربزرگش که قیم او بود اجازه مدرسه رفتن به او نداده بود؛ اینکه او با سرکشی دور حوض بزرگ خانه دویده و پدربزرگش را تهدید کرده بود که اگر به او اجازه مدرسه رفتن ندهد خودش را خفه خواهد کرد؛ اینکه بعد از رضایت پدربزرگش که روحانی بود و مورد احترام اقوام و دوستان، یک یک آنها به دخترانشان اجازه مدرسه رفتن دادند. آن روزها من از شنیدن چند باره این داستان حوصله ام سرمیرفت. نمیتوانستم بفهمم چرا مادربزرگ برای مدرسه رفتن که از آن دل خوشی نداشتم آنقدرجنگیده بود. روزی که مفهوم آن سرکشی را فهمیدم، مادربزرگم دیگر با من نبود ومن برای همیشه شانس اینکه به او بگویم که اولین و تاثیرگذارترین قهرمان زندگی من بوده را برای همیشه از دست دادم.
انگشتانم روی کیبورد دنبال حروف میگردند، اما هیچ حرفی گویای احساسات امروز من نیست. تا پیش از ورود به مقطع کارشناسی ارشد و دیرتر دکترای مطالعات زنان و جنسیت، من کارهای زیاد و به یکدیگر بیربطی در زندگی ام کرده بودم، ولی همیشه حس تنهایی و پوچی داشتم. وقتی مدرسه میرفتم، همیشه رفتارم مرا به دفتر مدیر و ناظم میکشاند. مادرم همیشه می بایست درباره شیطنت های من توضیح و تعهد دهد. درحیاط و کوچه که بازی میکردم از گزند طعنه دوست و همسایه در امان نبودم. رفتارم آنطور که می بایست “دخترانه” نبود. پدر و مادر من هرگز با من رفتاری متفاوت از برادری که نداشتم نمی داشتند. اما وقتی به سن بلوغ رسیدم آنها نیز تحت فشارهایی که خود قربانی آن بودند چاره ای جز اینکه از من بخواهند به ظن آنها طوری رفتارکنم که زندگی به کام خودم تلخ نیاید نداشتند. رفتارم، نوع لباس پوشیدنم، حرف زدنم، شیطنت ها و بازیگوشی هایم، و هر آنچه به آن علاقه داشتم “زنانه” و ”مناسب” تلقی نمیشد. نه اینکه این تنها به مذهب یا حکومت مربوط بوده باشد؛ نه، این طرز قضاوت شامل مثلن سکولار و چپ و روشنفکر هم میشد، زیرا اساسن اینها افراد دور و بر من بودند.
دردانشگاه یعنی اولین عرصه اجتماعی همکاری با مردان همسنم هم رفتارم باعث میشد به من لقب هایی چون ”خراب” و “لاابالی” بدهند. هر چه بیشتر فشار جامعه را حس میکردم میل من به سرکشی بیشتر می شد. دراین روند به غیراز چند دوست که اگر نبودند نمیدانم چه به سرم می آمد، دیگر کسی نبود که این احساسات مرا درک کند. نمی فهمیدم چرا اینکه زنانگی من با زنانگی معمول و متداول متفاوت است دلیل برلاابالی بودن من است.
آنچه مرا از ایران راند احساس تحقیربود، تحقیری که آنزمان تصور میکردم تنها به خاطر زن بودن من و محدود به ایران است. من با مردان دور و برم جنگیده بودم چون فکر میکردم رهایی ام درمبارزه با مردان است، بی آنکه فکر کنم آنها هم خود برده ساختاری هستند که نه مرد و زن میشناسد، نه مذهب، نه حکومت و نه کشور.
وقتی ایران را ترک کردم تصورم این بود که رفتن از ایران تمامی این مشکلات را برای من حل خواهد کرد. ولی اگر تا آن روز تنها تبعیض هایی که من فارس تهران نشین از خانواده تحصیلکرده می شناختم، تبعیض بر پایه جنسیت، سن و سیاست بودند، حالا دراروپای وحشت زده از ۱۱ سپتامبر می رفتم تا چهره های دیگر تبعیض، این بار بر پایه ملیت، فرهنگ، مذهب، زبان و هزار چیز دیگر را هم تجربه کنم.
تبعیض رنگ عوض میکند. این تبعیض ها چه بر پایه جنسیت باشند، چه هویت یا گرایش جنسی، چه مذهب، چه بی دین بودن، چه طبقه اجتماعی، چه ملیت، چه قومیت، چه محل زندگی، چه زبان مادری، چه میزان سواد و تحصیلات، و چه هر چیز دیگر و حتا غیر قابل تصور، همه نشانگر ساختارهای قدرت هستند. شاید رمز رهایی در نقد همزمان همه این ساختارها و سلسله مراتب های قدرتی ایست که مرز و بومی ندارند، و به مذهب، فرهنگ، حکومت و کشور خاصی هم محدود نمی شوند. ساختارهایی که هر کدام ازما گرچه در برابر آن مقاومت می کنیم، چه بسا خود، در جای دیگر، یکی از پیچ و مهره های آن هستیم.
امروز، در صدمین جشن روز زن، اینجا نشسته ام و به تمامی آنهایی می اندیشم که به من آموختند در برابر بی عدالتی و استبداد بایستم؛ تمامی آنهایی که به من امید و قدرت برای ادامه راه دادند. به مادربزرگم که سالهاست در خاک خفته؛ به مادرم که سالها در جو اختناق به تدریس دردانشگاه ادامه داد و آنچه می دانست را با زنان و مردان دیگر شریک شد؛ به پدرم که به من جرات مقابله با بی عدالتی و احترام و درک محتاج تر از خودم را آموخت؛ به خاله ام که همواره سنگ صبور من و دیگر نوجوانان دلسرد و افسرده بود؛ به مینو که در دورانی که هیچ کس مرا باور نمی کرد، همیشه به من باور داشت؛ به مردان و زنانی که به من عشق ورزیدند، به دوستان همراهم و به معلمان مشوقم.
بیش ازهمه اما به جنبش زنان ایران، چه درگذشته و چه امروز، چه در خارج و چه در داخل ایران. تنها به خاطر جنبش زنان بود که در دوران دوری از ایران، با مطالعه مطالب و پیگیری فعالیت های آنها به این پی بردم که من هرگز تنها نبوده ام. تمام آنهایی که سالها درمجله زنان نوشتند؛ بچه های مرکز فرهنگی، سایت زنان ایران، سایت زنستان؛ تک تک وبلاگنویسهایی که درباره زنان و جنسیت می نوشتند؛ تمام آنهایی که در جلسات هم اندیشی شرکت کردند؛ تمام وکلا و روزنامه نگاران و همه آنهایی که علیه بی عدالتی ها فعالیت فرهنگی و هنری کردند؛ بچه های راهی، مرکز کارآموزی و هستیا؛ آنها که در مرکز مشارکت زنان همراه جنبش بودند؛ تمام آنهایی که در تظاهرات ۲۲ خرداد ۸۴ جلوی دانشگاه تهران بودند؛ همه آنهایی که روز۲۲ خرداد ۸۵ درمیدان هفت تیر ضرب و شتم شدند؛ بچه هایی که ۱۳ اسفند ۸۵ تحصن کردند؛ فعالین کمپین یک میلیون امضاء در تمامی شهرهای ایران و جهان، فعالین کمپین قانون بی سنگسار، همکاران مدرسه فمینیستی، سایت کانون زنان ایرانی، سایت میدان؛ فعالین کمپین روسری سفیدها، کمپین مادر من وطن من؛ بچه های ائتلاف برعلیه لایحه ضد خانواده، همگرایی جنبش زنان، سایت تا قانون خانواده برابر، سایت هم سری؛ مادران داغدار و حامیان آنها؛ بچه های سایت شبکه، سایت همبستگی، رها و تمام گروه های کوچک و بزرگ زنان که دراین سالها قلب جنبش زنان را در خارج از ایران زنده نگه داشتند؛ بنیاد پژوهشهای زنان ایران، زنانی که درباره فمینیسم، مطالعات زنان و جنسیت خواندند و نوشتند، تمام آنهایی که به نشر و تدریس در این زمینه پرداختند، چه در ایران و چه در خارج؛ تمام آنهایی که برای برابری و آزادی سعی کردند حتی وقتی درمسیرشان اشتباه کردند. تمام آنهایی که با هم قهرند، ازهم خوششان نمی آید، به هم نقد دارند، یا با هم رقابت می کنند؛ همه آنها که هنوز با هم دوستند وهمکاری میکنند. همه دوستان قدیم که حالا دشمن همند، و دشمنان قدیم که حالا دوستند. همه آنهایی که درزندان بوده اند و یا هستند، شکنجه شده اند و یا می شوند، تمام آنهایی که جانشان را دراین راه دادند؛ تمام آنهایی که مجبورشدند از ایران فرار کنند وسالها از دوری رنجیدند؛ تمام آنهایی که خانواده، دوستان، خانه و شغلشان را ازدست دادند؛ تمام آنهایی که برعلیه تابوها مقاومت روزمره کردند وتمام آنهایی که در این راه مبارزه و فداکاری کردند؛ و همه آنهایی که اینجا از قلم من افتادند.
تک تک شما و تمامی مقاومت ها و مبارزات کوچک و بزرگتان برای من راهگشا بوده است. قدر تک تک شما را می دانم و از صمیم قلبم از همه شما ممنون و به همه شما مدیونم.
روزتان مبارک!
به امید عدالت، رهایی و صلح
ارسال به
بالاترین
،
توییتر
،
فریندفید
،
فیسبوک
در همين بخش :
روايت بيست و پنجمين شهريور / نرگس طیبات
وقتی آتش خاموش شود/فرشته نوبخت
آن گاه که زن شدم / ویژه نامه 8 مارس 1391
چیزی زیر پوست این شهر می جوشد / دلارام علی
گرسنگی / وبلاگ سیب و سرگشتگی
ديگر بخش ها :
طرح یک میلیون امضا
|
مقالات
|
سایت نوشته ها
|
اخبار
|
گزارش كمپين
|
گفت و گو
|
علیه سکوت
|
كوچه به كوچه
|
نامه های شما
|
گزارش ویژه
|
گفتگو با اعضا
|
ویژه سالگرد کمپین
|
تصویر برابری
|
دل آرام علی
|
تریبون
|
مقالات
|
تاریخ شفاهی
|
خارج از چارچوب
|
کتابخانه
|
درباره کمپین
|
کمپین در شهرها
|
کمپین در بند
|
صدای تغییر
|
ویژه 22 خرداد
|
لایحه حمایت از خانواده
|
گالری
|
عشا مومنی
|
امیر یعقوبعلی
|
خدیجه مقدم
|
راحله عسگری زاده و نسیم خسروی
|
پروین اردلان،جلوه جواهری، مریم حسین خواه، ناهید کشاورز
|
زینب پیغمبرزاده
|
سعیده امین، سارا ایمانیان، محبوبه حسین زاده، ناهید کشاورز و همایون نامی
|
احترام شادفر
|
نسیم سرابندی زاده،فاطمه دهدشتی
|
وبلاگ مهمان
|
پرونده خرم آباد
|
دستگیری ها
|
مریم مالک
|
پرستو اللهیاری
|
مهرنوش اعتمادی
|
سمیه رشیدی
|
Other Languages
|
همراهان
|
«فراخوان کمپین ده روز با بهاره هدایت»
| English
|