خانه تماس با ما کتابخانه سایت‌های حامی گالری کمپین در بند آرشیو English

پذيرش > كوچه به كوچه > خودکار/ مازیار سمیعی

خودکار/ مازیار سمیعی

20 خرداد 1386 - تله تئاتر شبه فمينيستي با پايان بندي قشنگ (اين داستان نسبتاً واقعي است) - نسخه قابل چاپ

• پرده اول: بقالي سر كوچه

«يه ماست چكيده هم لطف كن عباس آقا»

«رو چشمم»

«خوب، چه قد شد حساب ما؟»

«مهمون ما باشين، قابل نداره»

«قربون شما، ... درسته؟»

«آره عزيز فقط خورده ندارم، آدامس بدم عيبي نداره؟»

«عباس آقا آدامس براي دندون مضره، يه دونه خودكار بده»

«رو چشمم، بفرماييد، خوش اومدين، به مادر سلام برسونين»

«بزرگيتون رو مي رسونم»

• پرده دوم - تجريش سر پل

چند نفر با لباس هاي سبز رنگ و ماسك (مثل پرسنل اتاق عمل) دختري را كه ظاهري بسيار محرك و زننده دارد به يك اتوموبيل بنز راهنمايي مي كنند، عده اي درس غيرت مي دهند و جمعيت زيادي نيز مشغول دريافت درس عبرت از اين صحنه هستند. مشتري عباس آقا در حالي كه سر تكان مي دهد به سمت ايستگاه تاكسي ها مي رود.

«سيدخندان؟»

«بي بالا، بدو تا ننوشته...»

• پرده سوم - تاكسي

«مردم نون ندارن بخورن اونوخ اينا بند كردن به فكل چار تا دختر!»

«خوب از بغل اين بند كردنه يه عده نون مي خورن قربون!»

قاه قاه قاه...!

«چي كار كنن بدبخت زنا؟ شما كه نمي فهمين تو اين گرما چه مكافاتيه اين روپوش مقنعه ها...»

«آخه خواهر من، گرما و سرما چه دخلي داره به هفت قلم آرايش؟ يارو رو مي بيني خودشو مثه عروسك فرنگي
درست كرده...»

«اي آقا! حالا هر جوري درست كرده، كرده... مردا نبايد چششون رو درويش كنن؟ امان از اين مرداي ايروني...»

«اصلا به كسي چه؟ هر كي هر جوري مي خواد خودشو درست كنه... به كسي ارتباطي نداره»

«دست شما درد نكنه! پس بين آدميزاد و ميمون نبايد توفيري باشه؟...»

«بنده كي گفتم كه...»

«ول كن برادر من... آقاي راننده همين بغلا پياده مي شم»

«پنجاه تومن ديگه لطف كن»

«برو آقا! اين مسير هر روزمه.»

در را مي كوبد و مي رود...

«مرتيكه مرتجع! (البته راننده ناسزاي ديگري گفته بود كه در بازبيني اصلاح شد) خانوم مي بخشينا، مي بخشينا... ولي اينا انگار سر سفره ننه بابا بزرگ نشدن...»

«آقا اين منافعشه كه اين جوري حرف بزنه، وگرنه به اين چه كه پشت اينا در مي آد؟ حتما خودش يا كس و كارش يه كاره اي هستن كه اين جوري به جلز ولز افتاده بود...»

«خودش خوشش مي اومد خوار مادرشو اين جوري كتك بزنن جلوي مردم؟»

«جناب كي جرات داره به خوار و مادر اينا نگاه چپ بكنه؟»

«خوب گفتي جوون... ديدنشون كفاره داره...!»

جوون، كه همان مشتري عباس آقا است از كوله پشتي اش دفترچه اي بيرون مي آورد.

«تا حالا چيزي راجع به كمپين يك ميليون امضا شنيديد؟»

«چي چي؟...»

«آره، آره... تو ماهواره مي گفت سازمان ملل براي حقوق زنا تو ايران امضا جمع مي كنه...»

«البته اين يه حركت مستقله و به جايي وابسته نيست، يه عده از فعالاي حقوق زنان براي اينكه نشون بدن تغيير قوانين نابرابر خواست همه اقشار مردمه،...»

«نه آقا خودم از آقاي بهارلو شنيدم، براي همين جايزه نوبل رو مي خوان بدن به سيمين دانشور، اون شاعره...»

...

«سر همت!»

...

«بي بالا،... خوب مي گفتي جوون؟... امضاها از بابت چيه؟»

«والا هر كسي كه با قوانين تبعيض آميز موجود كه هم به ضرر مرداست و هم زنا، مخالف باشه، اين بيانيه رو امضا مي كنه و با اين امضاها نشون مي ديم كه تغيير قوانين يه خواسته عمومي يه...»

(مرد سر همتي با تعجب و ترس و تمسخر نگاه مي كند)

«ببخشيدا... من نمي دونم بحثتون چيه... ولي مگه با امضا چيزي درست مي شه تو اين مملكت؟... كار از اساس خرابه...»

«به نوعي درست مي فرمايين، اما شما به جاي اين كار چه كاري رو پيشنهاد مي كنين؟»

«كاري نمي شه كرد كه... مي زنن همتونو مي كشن...»

«اين طور كه نمي شه...»

«چيو مي كشن آقا؟ مردم اگه همه با هم باشن كي مي تونه بكشتشون؟...»

«ببخشيدا، اصلا بحث كشتن نيست، كسي رو كه به خاطر يه امضا نمي كشن...»

«درست مي گه... آقا من بايد پياده شم... پسرم بده كاغذتو امضا كنم... دستت درد نكنه...»

...

«ولي اصلا به فرض كه اين امضاهاتون شد يك ميليون، اصلا يك ميليارد، مگه چيزي عوض مي شه؟»

«همين كه يك ميليون امضا جمع بشه نشون مي ده كه خيلي چيزا عوض شده، نشون مي ده كه نگاه مردم ايران به مسايل اجتماعي عوض شده...»

«اي آقا... اين مردم هر چه قدر بگي عوضي هستن اما عوض بشو نيستن كه نيستن...»

«بالاخره من و شما هم از همين مردميم و اينكه داريم راجع به اين مساله بحث مي كنيم...»

«ببين آقا، شما دوره انقلاب رو نديدي كه، البته من مي دونم كه شما دانشجوها خيلي چيزاي خوب تو ذهنتون هست، آزادي و اين حرفا، من خودمم كه دانشجو بودم خيلي تو كاراي سياسي بودم، اون هم تو چه سال هايي، اصلا همين الانشم سرم درد مي كنه براي كاراي سياسي، اما آخرش چي شده؟... هيچي! به خدا هيچي! تا اينا هستن...»

«البته به نظر من مساله پيچيده تره قربان، قبل از اينكه اينا هم باشن جامعه ايران مردسالار بوده، قبل از اين هم ذهنيت مردم ايران استبداد زده بوده و هست، يه چيزايي هست كه خيلي به دولتا ربطي نداره، اتفاقا چون جامعه يه مختصاتي داره، دولتي كه بالاي سرش مي آد شكل به خصوصي مي گيره...»

«راست مي گه والا، براي اين مردم گوسفند از سوييس هم كه رييس جمهور بياري ناچار مي شه با زبون چوب باهاشون حرف بزنه...»

« يا برعكس، اگه سياستمداراي ما برن سوئد؟ مي تونن اين جوري كه اين جا با مردم رفتار مي كنن اون جا حكومت كنن؟»

«اگه اينا هستن كه تو مريخ هم كار خودشونو پيش مي برن...»

«اينا درست، ولي باز من نمي فهمم شما با امضاها چي كار مي خواين بكنين؟»

«حقيقتش امضا خيلي مهم نيست، مهم اينه كه بحث برابري زن و مرد گسترده بشه و مردم حساس بشن به اين موضوع، همين بحثي كه الان داريم انجام مي ديم خيلي ارزشمنده... البته اگه اجازه بدين من يه نمونه هايي از قوانين تبعيض آميز بيارم...»

«مي بخشيد من بايد پياده شم... آقا بفرماييد»

«قربون دستت... به سلامت»

• پرده چهارم- سيدخندان زير پل

باران شديدي مي بارد و مردم هراسان در حال دويدن هستند.

«خوب؟ نظرتون چيه؟ امضا مي كنين؟»

«بده، بده ورقه تو...»

راننده از داشبورد خودكاري بيرون مي آورد تا امضا كند، اما خودكار نمي نويسد. باران هر لحظه در حال تندتر شدن است. سرما بيداد مي كند. راننده در كمال نا اميدي به پسر جوان نگاه مي كند و خودكارش را نشان مي دهد. باران تبديل به تگرگ مي شود. پسر دست مي كند در جيب بغلش. هم زمان آذرخشي صحنه را روشن مي كند. پسر خودكاري كه از عباس آقا خريده بوده را به راننده مي دهد. هم زمان با امضا كردن بيانيه توسط راننده صداي رعد برقي كه چند ثانيه پيش زده شده بود مي آيد. پسر برگه را مي گيرد. يك رعد و برق ديگر مي زند و تصوير محو مي شود.

ارسال به بالاترین ، توییتر ، فریندفید ، فیسبوک






در همين بخش :

روايت بيست و پنجمين شهريور / نرگس طیبات
وقتی آتش خاموش شود/فرشته نوبخت
آن گاه که زن شدم / ویژه نامه 8 مارس 1391
چیزی زیر پوست این شهر می جوشد / دلارام علی
گرسنگی / وبلاگ سیب و سرگشتگی

ديگر بخش ها :

طرح یک میلیون امضا | مقالات | سایت نوشته ها | اخبار | گزارش كمپين | گفت و گو | علیه سکوت | كوچه به كوچه | نامه های شما | گزارش ویژه | گفتگو با اعضا | ویژه سالگرد کمپین | تصویر برابری | دل آرام علی | تریبون | مقالات | تاریخ شفاهی | خارج از چارچوب | کتابخانه | درباره کمپین | کمپین در شهرها | کمپین در بند | صدای تغییر | ویژه 22 خرداد | لایحه حمایت از خانواده | گالری | عشا مومنی | امیر یعقوبعلی | خدیجه مقدم | راحله عسگری زاده و نسیم خسروی | پروین اردلان،جلوه جواهری، مریم حسین خواه، ناهید کشاورز | زینب پیغمبرزاده | سعیده امین، سارا ایمانیان، محبوبه حسین زاده، ناهید کشاورز و همایون نامی | احترام شادفر | نسیم سرابندی زاده،فاطمه دهدشتی | وبلاگ مهمان | پرونده خرم آباد | دستگیری ها | مریم مالک | پرستو اللهیاری | مهرنوش اعتمادی | سمیه رشیدی | Other Languages | همراهان | «فراخوان کمپین ده روز با بهاره هدایت» | English