خانه تماس با ما کتابخانه سایت‌های حامی گالری کمپین در بند آرشیو English

پذيرش > كوچه به كوچه > اگر به جای آن زن بودم/ فتانه صادقی

اگر به جای آن زن بودم/ فتانه صادقی

24 بهمن 1389 - - نسخه قابل چاپ

همیشه بلیط اتوبوس که نداشتم، قبل از سوار شدنم به راننده اطلاع می دادم و می گفتم از داخل بلیط تهیه می کنم و زمان پیاده شدن، می دهم خدمتتان. خوب این یک کار خیلی طبیعی بود و خیلی هم اتفاق افتاده بود که بقیه از من بلیط بگیرند...!

منتظر اتوبوس ایستاده بودم ... هر اتوبوسی می آمد جز آن که من منتظرش بودم. نگاهم به سمت پسر کوچکی جلب شد که داشت با تمام توان بازیگوشی می کرد. و بعد ناگهان هوس کرد که از تیر چراغ برق بالا برود ، بعد زنی وارد صحنه شد که مادربزرگش به نظر می آمد، با خونسردی و کمی بی خیالی به پسرک می گفت: نکن ، الان برقت می گیره...و پسرک بی آن که بخواهد بشنود، به کارش ادامه می داد. ناگهان زن با عصبانیت رو به پسرک کرد و گفت: ایشالاه برقت بگیره ، بمیری مامان جان! خوب هر چه در ذهنم گفته ی زن را بالا و پایین کردم دیدم گوینده ی این حرف، نمی تواند مادربزرگ باشد. مادربزرگ سرش هم برود، نوه ش را نفرین نمی کند. پس شاید مادر پسرک است و پسرک ته تغاری و دوست ایام میان سالی اوست. هنوز داشتم ماجرا را آنالیز می کردم که زن طوری که می خواست کودک را بترساند، فریاد زد :آمد ! آمد! و پسرک با آخرین توانش دوید و پشت زن قایم شد. حالا مردی با کپه ی انبوهی از موی مشکی و سبیل های پر مشکی وارد صحنه شد. آن قدر جوان بود که پدر کودک به نظر برسد. مرد قصد داشت کودک را کتک بزند اما کودک پشت مادر ماند و پدر تهدیدش کرد.داشتم کم کم به این نتیجه می رسیدم که زن، مادر کودک است و مثل خیلی از زن های میان سال دیگر، پیر تر از شوهر خود به نظر می رسد. و این بار دلیلش را با چشم خودم دیدم، دلیل این که زن ها گاهی خیلی پیرتر از سن خود به نظر می رسند.

مرد رو به زن کرد و گفت : بلیط که نداریم ، پس چطور سوار اتوبوس می خواهیم بشویم؟!
زن: خوب به راننده پول می دیم یا از تو اتوبوس از بقیه می خریم!
مرد : احمق! پول نمی گیره.
زن (بی آن که بخواهد بشنود احمق خطاب شده و با همان لحن قبلی): من همیشه این کارو می کنم.
مرد (فریاد می زند و هیچ شرمسار نیست) :مادر ج ن د ه ، اگه قبول نکنه چی؟
زن (باز هم نمی شنود یا نمی خواهد بشنود یا آن قدر شنیده این قبیل توهین ها را که برایش طبیعی شده): من قبلن هم بهش پول دادم!
مرد راهش را می کشد و می رود...
زن اول عکس العملی نشان نمی دهد اما ناگهان دنبالش راه می افتد و داد می زند: اصغرآقا! دیر شده! کجا می ری؟ داری به خاطر یه بلیط تا خونه بر می گردی؟
مرد:مادر ج ن د ه ! می گم بلیط نداریم.
زن:تو اصلن مطمئنی بلیط داری که داری برمی گردی این همه راهو؟!
مرد: بله ، تو کیفم داشتم.
من (تو دلم) : خوب بی جا کردی که نیاوردی پس... و باز با خودم کلنجار می روم که چرا زن هیچ نمی گوید؟
زن : دیر می شه...
مرد (داد می زند بی مهابا) : زنیکه ی مادر ج ن د ه ، حالیت می شه؟ بلیط نداریم!
و زن بی هیچ حرفی از مرد رو برمی گرداند و دست پسرش را می گیرد و به ایستگاه بر می گردد و با خود می گوید : من باید برم، باید برم! اما حرف از دهنش در آمده و نیامده ، دوباره بر می گردد و دنبال مرد می دود و داد می زند:اصغرآقا ، اصغر آقا... صب کن...کلید دست منه...کلید مداری...اصغر آقا...اصغرآقا...

اتوبوس می آید و سوار می شوم...با خودم فکر می کنم که زن چطور می تواند آن حرف ها، توهین ها، آن رفتار موهن و آن همه خشونت را تحمل کند و باز با خود فکر می کنم که من اگر بودم تاب نمی آوردم و اگر مرد را نمی کشتم، حداقل خانه را ترک می کردم و طلاق می گرفتم و دیگر پشت سرم را هم نگاه نمی کردم...
اما...چه کسی می داند من اگر به جای او بودم ، چه می کردم! آیا موقعیت هایی دیگری در زندگی من نبود که دوستانم می گفتند ما اگر به جای تو بودیم، چنان می کردیم و چنان؟! و من می گفتم :"نه، این طور قضاوت نکنین، اگر تو موقعیت من بودین ، همون کار منو می کردین ، چون واکنش دیگه ای رواز خونواده و جامعه تون ، در عمل ، یاد نگرفتین ، مثل من...تفاوت از حرف تا عمل ، از زمین تا آسمونه...زبون ما، از قسمت شخصیت ایده آل مورد نظرمون پر می شه از حرف، اما هیچ کدوم این حرفا تو عمل، به هیچ کار ما نمیان... ما هیچ آموزشی برای عمل کردن به این حرفا ندیدیم"
خشونت طبیعی می شود به تدریج و چیزی که قبلن فکرش را هم نمی کردی برایت اتفاق بیافتد، اتفاق میافتد و آن چنان آرام و خزنده به آن خو می کنی (یا خودت را مجبور می کنی به آن خو کنی و جزئی از حقیقت زندگی ات می پنداری اش، چون جز این چیز دیگری نیاموخته ای.) که کم کم دیگر نمی بینی اش.

آن زن هم روز عروسی اش ، در لباس سفید عروس، وقتی داشت از آیینه ی سر سفره ی عقد به همسرش نگاه می کرد، بهترین رویاها را برای خودش داشت می بافت و فکر این روزها را نمی کرد ، اما حالا به این شرایط خو کرده است.
همان گونه که من الان به شرایطم خو کرده ام...سئوال بزرگی ست در ذهنم که من اگر به جای آن زن بودم، کار دیگری غیر از کار زن انجام می دادم؟!

ارسال به بالاترین ، توییتر ، فریندفید ، فیسبوک






در همين بخش :

روايت بيست و پنجمين شهريور / نرگس طیبات
وقتی آتش خاموش شود/فرشته نوبخت
آن گاه که زن شدم / ویژه نامه 8 مارس 1391
چیزی زیر پوست این شهر می جوشد / دلارام علی
گرسنگی / وبلاگ سیب و سرگشتگی

ديگر بخش ها :

طرح یک میلیون امضا | مقالات | سایت نوشته ها | اخبار | گزارش كمپين | گفت و گو | علیه سکوت | كوچه به كوچه | نامه های شما | گزارش ویژه | گفتگو با اعضا | ویژه سالگرد کمپین | تصویر برابری | دل آرام علی | تریبون | مقالات | تاریخ شفاهی | خارج از چارچوب | کتابخانه | درباره کمپین | کمپین در شهرها | کمپین در بند | صدای تغییر | ویژه 22 خرداد | لایحه حمایت از خانواده | گالری | عشا مومنی | امیر یعقوبعلی | خدیجه مقدم | راحله عسگری زاده و نسیم خسروی | پروین اردلان،جلوه جواهری، مریم حسین خواه، ناهید کشاورز | زینب پیغمبرزاده | سعیده امین، سارا ایمانیان، محبوبه حسین زاده، ناهید کشاورز و همایون نامی | احترام شادفر | نسیم سرابندی زاده،فاطمه دهدشتی | وبلاگ مهمان | پرونده خرم آباد | دستگیری ها | مریم مالک | پرستو اللهیاری | مهرنوش اعتمادی | سمیه رشیدی | Other Languages | همراهان | «فراخوان کمپین ده روز با بهاره هدایت» | English