پذيرش > كوچه به كوچه > عروسان حجله خشونت/ حمیده نظامی
عروسان حجله خشونت/ حمیده نظامی
8 آذر 1389 - - نسخه قابل چاپ
شانه به شانه ام نشسته. نگاه می کند، گویی که در شمارش ابعاد صندلی دچار ابهام است. سکوت می کنم و سکوت می کند. سکوتم را ادامه می دهم تا حرمت نگاه رنجیده اش را نشکنم. کلام را آغاز می کند. هنگام سخن، امتداد خطوط لبانش بر پهنه صورت، نشان از دردی تلخ دارد.
"کودک بودم بیش از آنکه خود بدانم و شادمانه در رویای کودکیم غوطه ور، تا آن روز شوم. بازی می کردم، لی لی بود شاید هم گرگم به هوا! شاید بالا بلندی و شاید... بازی بود، بازی کودکانه به همراه تمامی همسالانم.
او هم بود، او که سرنوشتم را به یغما برد. دستم را گرفت و سخت فشرد. کجا می ریم؟
قدرتش بر ضعفم اندامم غلبه کرد... درد داشتم ... مقاومت کردم... مرا به سمتی دیگر برد آنجا که دیگر مریم و لاله نبودند ... گریستم سخت و التماسش کردم... درد و لرزشی تلخ تمامی اندامم را گرفت... تنها بودم و بر خود پیچیدم و رنگی سرخ بر کناره پیراهنم نشست.
وای کودکی با اندامی نحیف. به آنها چه بگویم؟! حتما مرا خواهند کشت... . ترسیدم برای سالها، رازم را پنهان کردم از تو، از او، از همه. ترس داشتم و نمی خواستم غم پنهان لبخندم را کسی دریابد. نگران از عصمتی که همه آنرا عصمت می خواندند و من خاطره ای تلخ برای همه زندگیم. تا اینکه عاشق شدم و دل باختم ... اما غم و ترسی پنهان زیر سایه زیبایی و شادمانیم پنهان بود و تنها من می دانستم و آنها غافل ... .
گویا مثل هیچ کس نبود. او مرا به رویای دیگر برد. پس رخت عروسی بر تن کردم و چه زیبا بودم در آن. عروس شدم و به حجله رفتم. دیگر وحشتی نداشتم وقتی به من گفت عاشق من است. عشق حرمت داشت این را خوب میدانستم. دستانم را نوازش کرد و صورتم را بوسید. آه که چه خوشبخت بودم در آن لحظه. باور کردم که خوشبخترینم. پس خود را به خوابی زیبا سپردم... .
بیدار شو ! بیدار شو !... خواب بودم یا بیدار! سیلی و مشت بر اندامم هجوم آورد. به یاد ندارم از کی! اما او بود و پدر او بود و مادر و برادرم، دیگر هیچ به یاد ندارم. سالهاست که تنها در این گوشه از شهر زندگی می کنم و شکرگزار برای زندگی ای که من را از سنگهای نفرتشان در چال مرگ، عفو کرد اما بدون پدر و مادری و نه حتی همسر و فرزندی.
بارها از خود میپرسم، سرنوشتم تاوان خطای کودکی دیگری بود؟ تاوان کودکیم؟ تاوان زن بودنم؟ ... ."
شانه به شانه اش نشستم و به مانند او سخت گریستم بر درد او و هزاران هزار عروس ترسان در حجله از سرسختی تعصب، کوری و خشونت.
به امید روزهایی به از این روزها
ارسال به
بالاترین
،
توییتر
،
فریندفید
،
فیسبوک
در همين بخش :
روايت بيست و پنجمين شهريور / نرگس طیبات
وقتی آتش خاموش شود/فرشته نوبخت
آن گاه که زن شدم / ویژه نامه 8 مارس 1391
چیزی زیر پوست این شهر می جوشد / دلارام علی
گرسنگی / وبلاگ سیب و سرگشتگی
ديگر بخش ها :
طرح یک میلیون امضا
|
مقالات
|
سایت نوشته ها
|
اخبار
|
گزارش كمپين
|
گفت و گو
|
علیه سکوت
|
كوچه به كوچه
|
نامه های شما
|
گزارش ویژه
|
گفتگو با اعضا
|
ویژه سالگرد کمپین
|
تصویر برابری
|
دل آرام علی
|
تریبون
|
مقالات
|
تاریخ شفاهی
|
خارج از چارچوب
|
کتابخانه
|
درباره کمپین
|
کمپین در شهرها
|
کمپین در بند
|
صدای تغییر
|
ویژه 22 خرداد
|
لایحه حمایت از خانواده
|
گالری
|
عشا مومنی
|
امیر یعقوبعلی
|
خدیجه مقدم
|
راحله عسگری زاده و نسیم خسروی
|
پروین اردلان،جلوه جواهری، مریم حسین خواه، ناهید کشاورز
|
زینب پیغمبرزاده
|
سعیده امین، سارا ایمانیان، محبوبه حسین زاده، ناهید کشاورز و همایون نامی
|
احترام شادفر
|
نسیم سرابندی زاده،فاطمه دهدشتی
|
وبلاگ مهمان
|
پرونده خرم آباد
|
دستگیری ها
|
مریم مالک
|
پرستو اللهیاری
|
مهرنوش اعتمادی
|
سمیه رشیدی
|
Other Languages
|
همراهان
|
«فراخوان کمپین ده روز با بهاره هدایت»
| English
|