خانه تماس با ما کتابخانه سایت‌های حامی گالری کمپین در بند آرشیو English

پذيرش > كوچه به كوچه > مرثیه هایی که شنیده می شوند اما.../ م م

مرثیه هایی که شنیده می شوند اما.../ م م

2 بهمن 1389 - - نسخه قابل چاپ

به من نگاه می کرد و در حالی که اشک در چشمانش بود گفت:"خوش به حالت که میتونی کار کنی و درس بخونی". حسرت نگاهش رو می فهمیدم اما جز دلداری دادن هیچ حرفی برای گفتن نداشتم. خودم برای رسیدن به این موقعیت خیلی تلاش کرده بودم و میدونستم که چقدر با ارزشه اما شیدا نمی تونست مثل من تلاش کنه. شیدا دختر شاد و زیبایی هست اما یک ایراد داره و اون اینه که نمیتونه هیچ وقت تصمیم بگیره و همیشه براش تصمیم گرفتن. وقتی در یکی از عروسی ها می رقصید همسرش عاشقش شده بود و بعد از مدتی خواستگاری و ازدواج و بچه دار شدن. همه سریع اتفاق افتاد. پدر و مادر شیدا به درس خوندن دختر اعتقادی نداشتن و بنابراین شیدا فقط به ازدواج فکر می کرد. همسرش مرد بدی نبود اما چند تا اشکال داشت یکی اینکه هیچ وقت به یک شغل دل نمی بست و مرتب کارش را عوض می کرد و دوم اینکه تمام تصمیم گیریهای زندگی را تنهایی بدون مشورت با شیدا می گرفت ولی شیدا شکایتی نداشت، شکایت شیدا از زمانی شروع شد که بالاخره موفق به گرفتن دیپلم شد و بعد دوره ای پرستاری در چند تا موسسه گذراند و تونست در یک بیمارستان کار پیدا کنه و خیلی هم در کارش موفق بود اما به یکباره دنیای شیدا و همسرش رنگ عوض کرد و شوهرش بهش اجازه کار کردن نداد و می گفت:"مگه از خونه بابات اینطوری اومدی که حالا میخواهی کار کنی؟ مگه زن هم کار میکنه؟ من خودم چند تا کار با هم انجام میدم لازم نیست تو کار کنی، زن وقتی بیرون از خونه کار کنه خیلی خودسر میشه و ..."
شوهر شیدا بیشتر از استقلال داشتن شیدا می ترسید و اینکه درآمد شیدا از خودش بیشتر بود بنابراین شیدا را تهدید به طلاق کرد و شیدا هم به خاطر آینده فرزند و اینکه پدر و مادرش هیچ حمایتی از وی نمی کردند کارش را ترک کرد. و حالا به قول خودش شوهرش برای اینکه کم نیاورد سه تا شغل همزمان داره و حالا دیگر شیدا رنگ شوهرش را در خانه نمی بیند. اما با تمام این اتفاقات شیدا روحیه خود را حفظ کرده و با کارهای خانه خودش را سرگرم می کند.
به شیدا نگفتم که یکی از دوستان من یکی از شروط ازدواج با شوهرش حق اشتغال هست و وی نیز می ترسید که شاید روزی شوهرش بخواهد از این قوانین استفاده کند:
ماده 1117 قانون مدنی: شوهر می تواند زن خود را از حرفه یا صنعتی که منافی مصالح خانوادگی یا حیثیات خود یا زن باشد منع کند.
ماده 1105 قانون مدنی: در روابط زوجین ریاست خانواده از خصایص شوهر است.
اما اتفاق دیگه ای که من رو بیشتر متاثر کرد مربوط میشه به مسئله سن ازدواج در روستاها، مخصوصا روستاهای دور افتاده ای که نظارت چندانی برایشان نیست. در یکی از روستاهای استان گیلان دختران در سنین پایین ازدواج می کنند و اگر سن آنها به 20 سالگی برسد امکان ازدواج برایشان کمتر می شود و یا اینکه باید با مردانی که از همسرانشان جدا شده اند یا فوت کردند ازدواج کنند.
میترا یکی از این صدها دختری است که قربانی این سنت و رسم دیرینه و اشتباه شده، میترا در سن 14 سالگی با همسرش که 15 سال از خودش بزرگتر بوده ازدواج کرد. شانسی که به میترا رو کرده بود این بود که همسرش مرد عاقلی بود و خودش برای زندگی تصمیمات عاقلانه ای می گرفت و میترا را هم خیلی دوست داشت اما نمی دانم چرا برایش سن میترا مهم نبود؟
میترا حق انتخاب را هم از دست داده بود و به قول خودش هنوز گاهی با عروسکهایش بازی می کرد و مجبور بود از بعد از ازدواج گاهی یواشکی عروسکهایش را از زیر کمد در بیاورد و اندکی با آنها سرگرم شود.
خوشبختانه میترا وقتی به سن 20 سالگی رسید همسرش تصمیم به بچه دار شدن گرفت، میترا از این موضوع خیلی وحشت داشت و دائم از ترس زایمان صحبت می کرد. آخه میترا دیده بود که دخترانی در سن کم که می خواستند بچه به دنیا بیاورند سر زایمان می مردند اما میترا به خودش دلداری می داد که الان من 20 سال سن دارم و با عمل سزارین راحت بچه ام را به دنیا می آورم. اما میترا نمی دانست که وقتی پسرش به دنیا می آید دیگر او چشمانش را باز نخواهد کرد و برای همیشه آرام خواهد گرفت.
در این هفته غصه ای بزرگ داشتم و با خودم می گفتم آخه الان تو این عصر حاضر مرگ در حین زایمان آن هم در اتاق عمل امکان دارد؟ آخه چرا یک نفر از میترا نپرسید که آیا دلت می خواد الان بچه ای داشته باشی؟آیا دلت می خواست که اینقدر زود ازدواج کنی؟آیا دلت نمی خواست که همسرت را خودت از بین چندین خواستگار انتخاب کنی؟ آخه در کشور ما زنان حق انتخاب در ازدواج را ندارند و باید انتخاب شوند. و هزاران سئوال در ذهن من هست و دختر 20 ساله ای که بیشترین علت مرگش را ترسیدن از زایمان عنوان کردند واحتمالا سکته کرده و الان زیر خروارها خاک خوابیده.
باز لازم نیست که قوانین مربوط به ازدواج را در اینجا ذکر کنم، در سایت تغییر برای برابری این قوانین آورده شده، تنها دلخوشی ام در حالی که دلم از غصه مرگ میترا به درد آمده این بود که کمپین یک میلیون امضا به من قوت قلب میده، الان 4 سال از فعالیت کمپین یک میلیون امضا می گذرد و یکی از دستاوردهایش این بوده که کسانی که آن را شناختند لااقل نگذاشتند اتفاقاتی که برای شیداها و میتراها افتاده برایشان بیافتد و حداقل این آگاهی را به مردم منتقل کنند هر چند با توجه به محدودیت ها و کمبود امکانات و فضای آزاد نتوانستند بیشتر از این اقدام کنند اما همین تعداد هم از باارزش ترین فعالیت های کمپین یک میلیون امضاء بوده است و مرهمی بوده بر دل زخم دیده ی ما. نظر سنجی کمپین هم این موضوع رو به خوبی نشون داده که مردم چقدر تونستند آگاهی پیدا کنند و چقدر با قوانین آشنا شدن.

ارسال به بالاترین ، توییتر ، فریندفید ، فیسبوک






در همين بخش :

روايت بيست و پنجمين شهريور / نرگس طیبات
وقتی آتش خاموش شود/فرشته نوبخت
آن گاه که زن شدم / ویژه نامه 8 مارس 1391
چیزی زیر پوست این شهر می جوشد / دلارام علی
گرسنگی / وبلاگ سیب و سرگشتگی

ديگر بخش ها :

طرح یک میلیون امضا | مقالات | سایت نوشته ها | اخبار | گزارش كمپين | گفت و گو | علیه سکوت | كوچه به كوچه | نامه های شما | گزارش ویژه | گفتگو با اعضا | ویژه سالگرد کمپین | تصویر برابری | دل آرام علی | تریبون | مقالات | تاریخ شفاهی | خارج از چارچوب | کتابخانه | درباره کمپین | کمپین در شهرها | کمپین در بند | صدای تغییر | ویژه 22 خرداد | لایحه حمایت از خانواده | گالری | عشا مومنی | امیر یعقوبعلی | خدیجه مقدم | راحله عسگری زاده و نسیم خسروی | پروین اردلان،جلوه جواهری، مریم حسین خواه، ناهید کشاورز | زینب پیغمبرزاده | سعیده امین، سارا ایمانیان، محبوبه حسین زاده، ناهید کشاورز و همایون نامی | احترام شادفر | نسیم سرابندی زاده،فاطمه دهدشتی | وبلاگ مهمان | پرونده خرم آباد | دستگیری ها | مریم مالک | پرستو اللهیاری | مهرنوش اعتمادی | سمیه رشیدی | Other Languages | همراهان | «فراخوان کمپین ده روز با بهاره هدایت» | English