پذيرش > كوچه به كوچه > ماراتن یک ساعته در یکی از خیابانهای قم / سارا شریف
ماراتن یک ساعته در یکی از خیابانهای قم / سارا شریف
18 شهریور 1389 - - نسخه قابل چاپ
کلاس داشتن ساعت 8 صبح آن هم در ماه رمضان کمی سخت است. گهگاه مجبوری خواب آلودگی را تا آخر کلاس یدک بکشی. اما امروز هیجانزده از تصمیمی بودم که نمیدانستم تا چه حد عقلانی است! امضا جمع کردن در یکی از خیابانهای اصلی شهر و آن هم به تنهایی.
اولین قدم، کپی گرفتن از برگه بیانه بود. داخل مغازه شدم: "پرینت و کپی، لطفا". وقتی حساب کردم، دلم نیامد همانجا اولین تعارف برای امضا کردن را نزنم. دو مغازهدار و دو مشتری، هر چهار نفرشان هم مرد. به پسری که برگهها را به دستم داد گفتم "شما نمیخواهید نگاهی به این بیانیه بیندازید و احیانا امضایش کنید؟" نگاهی به من و نگاهی به همکارش انداخت و گفت "چی هست؟" از کمپین نشنیده بود. از خواست زنان گفتم برای تغییر قوانین تحمیلی و تبعیضآمیز. از اینکه همه جا دست به کارند تا بلکه کسی صدایشان را بشنود. یکی از مشتریها گفت "خوب اگه قرار باشه مجلس خودش قوانین رو عوض میکنه، چه کار به امضا جمع کردنه؟" جواب دادم که "امضا که جمع میکنیم منظورمان این است که ما خواستار تغییر قوانینیم." پسر که هنوز برگه بیانیه را در دست داشت با پوزخندی جواب داد "مگه ما تا به حال در جواب خواستههامون چی شنیدیم؟ اون همه آدم خواستار بودن، چی شد؟ زدنشون یا کشتنشون!" از مغازه بیرون آمدم. چیزی که میدیدم این بود که خواست تغییر هست، اما اعتمادی در کار نیست.
هنوز مطمئن نبودم که اینچنین در ملأ عام جلوی افراد را گرفتن و توضیح دادن و امضا خواستن کار درستی باشد. اما غریزه کار خودش را میکند. به دو دختر رسیدم که بر سر کوچهای به انتظار ایستاده بودند. "سلام، کمی وقت دارید؟" از کمپین گفتم، که اصلا از آن نشنیده بودند، از کسانی که برای بهبود شرایط زندگی همه زنان تلاش میکنند. از قوانین پرسیدند، یک یه یک مرورشان کردیم. دختر اول با طیب خاطر به تغییر تمام موارد رأی داد، و دومی دست گذاشته بود روی "تعدد زوجات" و "طلاق"، و می گفت "از بقیه قانونها خبر ندارم، اما این دو حتما باید تغییر کنند." به طرف زنی رفتم که با بار سنگینش کنار خیابان نشسته بود و ما را نگاه میکرد. برایش توضیح دادم که قوانین چه بر سر زنان میآورد. زن گفت سواد ندارد. اصرار کردم، توضیح بیشتری دادم و مثال زدم. اما، او "بیسواد بود و از اینها خبر نداشت."
به زنی رسیدم که دست فرزندش را گرفته بود. "خانم، کمی وقت دارید؟" "نه، ببخشید وقت دکتر دارم." جلوتر باز با دو دختر همصحبت شدم: "امضاها را چه کار میکنند؟" "این امضاها را کی جمع میکند؟" "نتیجهای هم مگر دارد؟" جلوی سه نفر دیگر را میگیرم: "ببخشید، ولی من تا به حال نشنیدهام از کمپین..." "ببخشید من اطلاعات کافی ندارم." و باز یکی دیگر که میایستد وحرفهایم را میشنود، و بعد: "ببخشید، من امتحان دارم." امضا نمیکردند، اما میدیدم که آنها هم خواستار تغییرند، اما چه کنیم با اعتمادی که در کار نیست.
کنار یک کیوسک روزنامهفروشی زنی ایستاده، پیش میروم و از او هم میپرسم که آیا از کمپین چیزی شنیده، و میفهمم که نه. بیانیه را نشانش میدهم. همانطور که آنرا میخواند، شروع میکنیم با هم از قوانین زنان گفتن. چندان امیدوار نیست. موافقتش را میتوان فهمید، اما میشنوم "من کارمند دولتم، فرهنگیام. برای همین امضا نمیکنم، اما خواهش میکنم به کسانی که میتوانند کاری کنند، بگویید لااقل درمورد "تعدد زوجات" کاری بکنند. نمیدانید چه ظلمیاست." و تازه، درد دل من شروع میشود "پس شما درباره لایحه حمایت از خانواده هم نشنیدهاید!" که نشنیده بود...
همینطورکه خیابان را پایین میآیم، با چند دختر جوان دیگر هم از کمپین میگویم. و خوشحال میشوم از اینکه درد مشترک را آنها هم فریاد میزنند. امضاها حالا دیگر به هفت تا رسیده. وارد یک فروشگاه مانتو فروشی میشوم. دختر و پسر جوانی آنجا را اداره میکردند. دختر جوان با علاقه حرفهایم را میشنود و برگه را اول به پسر جوان تعارف میکند. به کمک او اولین امضای مردانه را هم میگیریم. سر راه، سری به کتابفروشی آشنایم میزنم. درخواست کتابهایم را که دادم، رو به فروشنده میکنم: "راستی آقای ...، شما هم که برگه بیانیه رفع تبعیض را هنوز امضا نکردهاید!"
از کتابفروشی که بیرون میآیم، ده دستخط برگهام را پر کردهاند. ساعت را نگاه میکنم: یک ساعتی میشود که کلاسم تمام شده. میخواهم دیگر تمامش کنم که دلم نمیآید با دو دختری که با هم چشم در چشم شدهایم از کمپین نگویم. میگویم و آنها هم با هیجان میشنوند و با امید موفقیت امضا میکنند. در را باز گشت به خانه از مقابل فروشگاهی میگذرم که زنی در آن است. پلهها را بالا میروم... در انتهای ماراتن یک ساعتهام، روانه خانه که میشوم، با خودم فکر میکنم که چه خوب که در این سکانس آخر هم اینقدر به چالش کشیده شدم، و زنی را دیدم که با چنان ظرافتی از جامعه مردانه و بیثمری این تلاشها شروع میکند و در آخر وقتی نامش را روی برگه مینویسد، میگوید "یک دست که صدا ندارد. اگر چیزی را میخواهیم، باید پایش بایستیم.
ارسال به
بالاترین
،
توییتر
،
فریندفید
،
فیسبوک
در همين بخش :
روايت بيست و پنجمين شهريور / نرگس طیبات
وقتی آتش خاموش شود/فرشته نوبخت
آن گاه که زن شدم / ویژه نامه 8 مارس 1391
چیزی زیر پوست این شهر می جوشد / دلارام علی
گرسنگی / وبلاگ سیب و سرگشتگی
ديگر بخش ها :
طرح یک میلیون امضا
|
مقالات
|
سایت نوشته ها
|
اخبار
|
گزارش كمپين
|
گفت و گو
|
علیه سکوت
|
كوچه به كوچه
|
نامه های شما
|
گزارش ویژه
|
گفتگو با اعضا
|
ویژه سالگرد کمپین
|
تصویر برابری
|
دل آرام علی
|
تریبون
|
مقالات
|
تاریخ شفاهی
|
خارج از چارچوب
|
کتابخانه
|
درباره کمپین
|
کمپین در شهرها
|
کمپین در بند
|
صدای تغییر
|
ویژه 22 خرداد
|
لایحه حمایت از خانواده
|
گالری
|
عشا مومنی
|
امیر یعقوبعلی
|
خدیجه مقدم
|
راحله عسگری زاده و نسیم خسروی
|
پروین اردلان،جلوه جواهری، مریم حسین خواه، ناهید کشاورز
|
زینب پیغمبرزاده
|
سعیده امین، سارا ایمانیان، محبوبه حسین زاده، ناهید کشاورز و همایون نامی
|
احترام شادفر
|
نسیم سرابندی زاده،فاطمه دهدشتی
|
وبلاگ مهمان
|
پرونده خرم آباد
|
دستگیری ها
|
مریم مالک
|
پرستو اللهیاری
|
مهرنوش اعتمادی
|
سمیه رشیدی
|
Other Languages
|
همراهان
|
«فراخوان کمپین ده روز با بهاره هدایت»
| English
|