خانه تماس با ما کتابخانه سایت‌های حامی گالری کمپین در بند آرشیو English

پذيرش > تریبون > کلاژ آرزوهای 8 مارس

کلاژ آرزوهای 8 مارس

18 اسفند 1388 - - نسخه قابل چاپ

اگر همه ی روزهای سال هم از آن زنان نباشند، در اکثر جاهای دنیا 8 مارس روزی مختص به زنان است. ما هم می خواستیم به مانند خواهران دیگرمان این روز را از آن خود کنیم، هر چند اندک! اما...فضا آنچنان گرفته و تنگ است که تنها به آرزو می توان بسنده کرد. حالا می خواهیم از آرزو هایمان بگوییم.
آزادی، فضا، حتی حیات را ممکن است از ما بگیرید، اما آرزو را نه! می خواستیم در این روزهای سیاهی و زندان، آرزوهایمان شاد باشند و امیدوار! اما انگار شادی هم خود در این زمانه آرزو است. ولی ما امیدواریم، امیدواری ای که راه را برای آرزو باز می کند. امیدواری ای که می توانید در چشمان و نوشته های ما بخوانید.

مریم زندی

دلم ميخواهد روز هشت مارس، صبح ازخواب بيدار شوم و ببينم:

يك روزنامه علني و روزانه براي خودمون (زنان) داريم كه روزهشت مارس اخبار، برنامه ها و مطالب مربوط به زنان را با صفحات ويژه و عكس هايي رنگي چاپ كرده است، كانال تلويزيوني داريم كه از صبح دارد فعاليت هاي زنان كشورمان را نشان مي دهد، دوربين تلويزيون به بسياري از مراكز كاري، كارگاه وكارخانجات ميرود و با زنان بسياري مصاحبه ميكند و آنها از شرايط كاري و مشكلات و راه كارهايي كه دارند صحبت ميكنند، دوربين به به اتاق زناني مي رود كه مديران اين جامعه هستند و آنها باز هم از مشكلاتي مي گويند كه بسياري از وزرا و قضات زن دارند.

از صبح تلويزيون فقط از ساعت راهپيمايي زنان در هشت مارس ميگويد
و صف هاي تظاهرات زنان كشورهاي ديگر را نمايش ميدهد كه چه گونه زنان خيابان ها را فتح كردند و خيابان ها را يك روز از آن خود كرده اند.
و زنان و دختران بسياري از شهرها به روستاهاي دور می روند و براي اين روز سخنراني و برنامه هاي هنري دارند بدون اين كه ممانعتي از جانب دولت به عمل آيد و يا حتي نظارتی براي برنامه ريزي ها باشد.

شايد اين آرزوها بسيار دور باشند، اما مي دانم سال ها بعد شايد 50 سال يا 100 سال ديگر اين آروزها عملي می شوند، براي همين مينويسم که بگویم اين راهي كه پيش گرفته ايم به اين جاها ختم ميشود . اما خوب! ما بايد اين راه هاي سخت را طي كنيم.
به اميد آن روزها!

امیر رشیدی

من آرزو دارم آرزوهای کمپین برآورده بشه.
اما از شوخی گذشته شاید تنها آرزوم برای کمپین این باشه که دیگه هیچ کمپینی ای زندان نره. گرفتن حقمون آرزو نیست که براش آرزو کنم، یک هدف هست که با تلاش بهش می رسیم. شاید کمی طول بکشه ولی می رسیم. آرزوم برای سال دیگه کمپین این هست که دیگه هیچ کمپینی برای خواستهای برابری طلبانش زندان نره و از ته ته دل آرزو می کنم که عالیه اقدام دوست هم آزاد بشه و جشن سال نو کنار خانوادش باشه.

نگار انسان

هشت مارس داره میاد ... روز جهانی زن ... روزی که باید جشن بگیریم ... روزی که باید در ایران هم جشن بگیریم اما بدون ترس زندان ، بدون ترس تهدید ، بدون ترس بازداشت ... روزی که باید کاوه ها و شیواها بیرون از دیوارها و میله ها باشند تا همه با هم و دست در دست بکدیگر ، فارغ از تمام گرایش های سیاسی و دنیای سیاست به همه دنیا بگوییم که ما خواهان برابری – صلح و رفع تبعیض علیه تمام زنان این کره ی خاکی هستیم ... چه زرد پوست ، چه سیاه پوست و چه سفید پوست ... شاید باید برای این باید ها صبر کرد و با این آرزوهای قشنگ گامی به سوی تحقق آنها برداشت ... ای کاش کاوه و شیوا و همه آنهایی که برای برابری و صلح هم اکنون پبش ما نیستند در این روز (8 مارس) آزاد باشند و رها ...
شابد، آرزوها را باید باور کرد....

بلال مراد ویسی

اکنون و پس از چند سالی که 8 مارس برایم معنا گرفته است، گذشته از آرمان خواهی روزهای نخستین، دشواری راه برایم آشکار گشته است. امروز بیش از پیش بر این امر واقفم که برابری آن چنان که ما می خواهیم همت می خواهد، بسیار عالیتر از آنچه اکنون است و در گذشته بود. این که چند سال اخیر برابرخواهان زن و مرد بسیار قدم به جلو نهاده اند را انکار نیست،لذا برایمان واجبتر و واضحتر است که ادامه مسیر را توانی بیشتر باید. فاصله هنوز نیز بسیار است با آن چه در سر داریم و در این راه صد البته بار بر دوش زنان سنگینتر است. هم آنانند که می توانند و می باید فرهنگ مردسالار پیرامونشان برنتابند و بنیان برابری بیفکنند. در آستانه 8 مارس، بار دیگر عهد برابرخواهی ام را تجدید می کنم و دست در دست زنان سرزمینم سرود برابری می خوانم.

فرناز کمالی

اینکه حقوق ناچیز و اولیه ی ما زنان به عنوان آمال و آرزوهایی دور و محو شده در هاله ایی از مه مطرح میشود دردناک است . آنهم در روزی که اکثر زنان جهان این روز را با جشن و شادی سپری می کنند و شاخه گلی از سر مهر و احترام هدیه میگیرند . گویا اینجا تکه ایی جدا افتاده از جهان است که هیچ چیز آن شبیه دیگر جاها نیست . هر سال در آستانه ی روز هشت مارس در ایران به جای تبریک و قدردانی از زنان تعداد زیادی از زنان و مردان برابری خواه را در بند می کنند، در این روز فشار بر فعالین حقوق زن بیشتر از هر زمان دیگر است. مراسم شایسته و شادباش این روز جهانی پیشکش آقایان ! ما را همین بس که دوستان ما را آزاد کنند.

آرزو دارم دولتی که وطنم را این چنین کرده است، دولتی که حمایت بی پایان از جامعه ی مرد سالار می کند و سال هاست که زن ستیزی و آپارتاید جنسی را در راس برنامه هایش قرار داده است، از هر گونه قانون ضد زن و قوانین تبعیض آمیز نسبت به زن و بردگی جنسی اصلاح شود .

و بالاتر از اینها آرزو دارم زنان به این خود باوری و ایمان برسند که چیزی جز زور بازو از مردان ـ آنهم نه در تمام موارد ـ کم ندارند، با اصل وجودی خود بیگانه نباشند و مردان ما به این نقطه از حقیقت برسند که احترام به حقوق انسانی زن احترام به خود آنهاست که از دل یک زن بیرون آمده اند . تا وقتی به این درجه از باور نرسیم تغییر قوانین دردی از ما دوا نمی کند .

سمیه فرید

به بهانه هشت مارس از آرزویم می گویم از روزی که زن بودن اگر نه مایه افتخار که مایه حقارت نباشد. روزی که پایمان را بی ترس بر زمین بگذاریم. بی ترس از پلیس، بی ترس از تهمت، بی ترس از تحقیر و ... روزی که هیچ زنی به خاطر نان شب و سرپناهی بالای سر تن به حقارت ندهد. روزی که آگاهیمان موجب رهاییمان شود. آرزوی دیدن زنانی شاد که سهمی از دنیا و لذت هایش دارند. آن روز اگر بیاید جشن هشت مارس برگزار کنیم، در همه ایران همراه همه زنان سرزمینم همراه آنهایی که غرور و امید از دست رفته اشان را بازیافته اند، آن روز که از آن ماست.

سیمین راد منش

لحظاتی در زندگی هستند که نه قانونی هست، نه فرهنگی، نه جبر ِ فضایی، نه شخص سومی، نه قضاوتی، نه شاهدی و نه آویزی از غیب که بند ِ آن شوی، تو می مانی و زن بودنت و یک مرد، که حالا نشانت می دهد به وقت قانون جنگل هم حرمت ای به نام انسان برایت قائل است یا بهره اش از آن زور بازو چهره ی انسان مانندش را بی معنا می کند. دردناک است تجربه ی این صحنه برای یک انسان مونث، که نیمی از انسان های روبروی ما، کنار ما، مثل ما، تنها به این دلیل ساده که "توانایی" خشونت را دارند، دریغ نمی کنند.

آرزو های انسان که تمامی ندارند، اما این جا نقطه ای است که آرزو می کنم آرزویی نداشتم. برای فهمیدن من و من ها ما را ببینید، بشنوید. قانون منم، زندگی منم، چه نیاز به حجت و وکیل و رساله؟ آرزوهای ما هر روز خط می خورند و خلاصه تر می شوند تا در چشم ریزِ ِ بیننده جا شود. آرزوی مختصر شدن ندارم، آرزو هامان آنقدر خط خوردند که کم کم عادت کردیم آرزو نکنیم و رویا نداشته باشیم. رسم ِ زندگی این نبوده و وای به آن روز که آرزوی انسان های پاک کردن رنگ ها از زندگی هم باشد و رسم این شود و آرزو های ما قطره قطره از دل بچکد.

نازلی فرخی

چشمهایت را ببند و بیا. بیا با هم تصور کنیم: روزی را که در آن نه ترسی باشد، نه دلهره ای، نه دلی که بلرزد. نه زندان باشد، نه بازجویی، نه تهدید، نه هجوم، نه حمله، نه شنود و نه تفتیش.
نه اعدام باشد و نه خبر آن که هر روز ناشتایی ات شود و گیج و منگ کندت برای بقیه روز! روزگاری آزاد که در آن نه سایه ی تهدیدی بالای سر کسی باشد، نه وثیقه های سنگین و نه حتی حکم تعزیری و تعلیقی!

روزی که نه بکارت باشد، نه مفهوم برساخته ای از آن. نه خشونت باشد و نه بازوهایی که باید مهار بشوند و نه جنس ها و نقش های ساخته شده و اجباری. نه ختنه ای باشد، نه خود سوزی، نه اجبار و نه تحمل های بی اندازه.
زمانه ی برابری که در آن نه نابرابری باشد، نه تیعیض، نه سلطه، نه برتری، نه تجاوز، نه استثمار، نه بهره کشی، نه بمب زمینی، هوایی، شیمیایی، اتمی و نه جنگ.

روزگار صلح پایدار، بدون وحشت و بدون ساطوری که سر ببرد، بدون اسلحه ای که بکشد، بدون مینی که منفجر بشود و بدون خونهایی که روی زمین جاری شوند. روزگاری بدون کودکان بی پا، بدون مادران عزادار، بدون پدران بی فرزند و مردمانی بی خانه.

چشمهایت رو باز نکن...! بیا باز با هم تصور کنیم... آن دنیای توی چشمهایت خیلی قشنگ تر از دنیای این بیرون است. چی؟ یعنی...یعنی تو می گویی اینها خیلی از دنیای امروز ما دوراند؟...خوب! باشد...قبول!

من برای امروز فقط آرزوی روزی را می کنم که خنده هامان به ما برگردند. اینکه خیلی بعید نیست. هست؟

ستاره هاشمی

8 مارسی را آرزو می کنم که آرزوهایمان زنده باشند. گم نشده باشند میان این همه دلتنگی و دلهره و شب های بی سر و ته. روزی که رویاهایمان تازه شود و گوشه ی خانه ها و چمدان هایمان خاک نخورد. 8 مارسی پر از آرزو، که آرزوهایمان، یعنی ما.

نسیم خسروی

ما اندازه ی باد بودیم

تازه مرده های مادربزرگ را بیرون نمی آورم خودمان کافیست

و آن تظاهرات هر روز باد در خیابان که ما بودیم

شما اعلامیه اش را حتما ندیده اید.

همه چیز از پنجره های کاغذی کوچکی شروع شد وقتی خطوط چهره ات تکرار نخواستن بود

و خطوطشان سکوت

گفتی زنان دور از باد آرزو را در اولین زایمان سقط کرده اند و خواندم "زنان بی آرزو بی لبخند"

گفتم من خودم را دیرتر، از پس مانده ی تسلیمت باز پس گرفتم

گفتی و باد در عدم بود.

حالا اعلان عمومی ما را دیده ای؟

گیرم به جایی در فردا بر بخورد، گیرم تو در سطر اعلامیه ات نام ما را فراموش کنی

به کجای آرزوهامان بر می خورد؟

ما با همین لکنت تاریخی لهجه ی باد را تغییر داده ایم

می بینی؟

هدی امینیان

وقتی که دختر بچه بودم و به آرزوهایم فکر می کردم، بزرگترین چیزهایی که در ذهن و دنیای کوچکم جا می شد، آرزوهایم را می ساخت که باید برای رسیدن به آنها تلاش می کردم. فکر می کنم همه یاد گرفتیم که آرزوها دورند و بزرگ، زیبا، پر از رنگ و ... با همه این ها دست یافتنی. آنچنان که باید هر آرزویی باشد.

اما هر چه خودم و دنیای دور و برم بزرگتر شدیم، آرزوهایم کوچکتر شدند و دست نیافتنی تر. این روزها که می خواهم آرزوهایم را بنویسم مدام به این فکر می کنم که آرزوهای من چیست و می بینم که دیگر هیچ اثری از بلندپروازی های کودکی و نوجوانی باقی نمانده است. آرزوهای من دیگر رسیدن به بدیهی ترین حقوقم به عنوان یک انسان و دردناکتر از آن به عنوان یک زن شده است. آرزوهای من، و شاید خیلی از ما، تنها روزنه ای برای نفس کشیدن، نوشتن، حرف زدن، انتخاب کردن، امنیت داشتن، انسان شناخته شدن و... شده.

آرزوهای من این روزها تلخ اند، بدون رنگ، بدون شادی، بی حتی ذره ای نور... آرزوهای من این روزها کوچکند، اما بسیار دورتر و دست نیافتنی تر از آرزوهای بزرگ کودکی. آرزوی من امروز روزنه کوچک نوری است که روی آرزوهای کودکانه ام بتابد.

با خودم فکر می کنم اگر آن دختر بچه کوچک آرزوهای امروزم را می دانست، هیچ وقت بزرگ نمی شد.

علی عبدی

سه تا آرزو دارم:

آرزوی اولم اینه که بتونم توی دنیایی زندگی کنم که مرد بودن واسم امتیاز نیاره، که جلوی افغانی ها ایرانی بودنم، جلوی رنگین پوست ها سفید پوست بودنم و جلوی ترک ها و لر ها و کردها فارس بودنم امتیاز نباشه. آرزو دارم دنیایی بیاد که هیچ کس به خاطر گرایش جنسی، جنسیت، مذهب، ملیت، قومیت، نژاد و طبقه اش تبعیض رو تجربه نکنه.

آرزوی دومم اینه که مجبور نباشم نقش هایی که بقیه از مرد بودن تعریف کردند رو بازی کنم. آرزو دارم که بتونم راحت گریه کنم، آدم ها رو بغل کنم، همه رو دوست داشته باشم، بهشون بگم دوستون دارم، احساسم رو بروز بدم. آرزو دارم توی دنیایی زندگی کنم که مردها همدیگه رو دعوت می کنند به مبارزه با خشونت، مبارزه با ایدز، شریک شدن توی بزرگ کردن بچه ها و برابری آدم ها.

آرزو دارم همه ی ایرانی های سبزی که فقط به خاطر طلب کردن آزادی و برابری به زندان افتادن از زندان آزاد بشن. آرزو دارم جنبش سبز به پیروزی برسه. آرزو دارم لایحه ی حمایت از خانواده تصویب نشه، سهمیه بندی جنسیتی لغو بشه، نمایندگان زن مجلس از مردها مردسالاتر نباشن، دولت توی زندگی خصوصی آدم ها دخالت نکنه. آرزو دارم توی ایران سبزی زندگی کنم که زن و مرد، هم جنسگرا و دیگرجنس گرا، فارس و ترک، ایرانی و افغانی باهم برابرند.

من آرزو دارم توی یه دنیای فمینیستی زندگی کنم.

شیما فرزاد منش

روزی که فمینیست بودن ترسناک نباشد و از هیچ زنی نشنوم، فعال حقوق زنانم اما فمینیست نه! روزی که زنانگی و تبعیض ها برای همه ی زنان سرزمینم حداقل مسئله و دغدغه شود...آن روز می توانم با خیال راحت به سقف آرزوهایم فکر کنم. وقتی همه ما شویم و درد مشترک را فریاد بزنیم، هیچ عدالتی دست نیافتنی نیست. اما پایین می آیم و پایین تر... قناعت می کنم به همین بودنمان و جمع هایمان. آرزو می کنم که حداقل فعال حقوق زنان بودن جرم و اتهام نباشد، ساده ترین حقمان را که اعتراض به تبعیض های قانونی و فرهنگی است که از سرو کولمان بالا می رود، از ما نگیرند و بگذراند حداقل یک روز در سال فریادش بکشیم.
این آرزو منه...!

زهره اسد پور

87 سال از روزی که روشنک نوعدوست، اورانوس پاریاب و شوکت روستا ... برای اولین بار 8 مارس را در رشت جشن گرفتند می گذرد، اما هنوز سرنوشتمان تغییر نکرده است، هنوز باید به جرم برابر خواهی یا مثل روشنک گوشه ی عزلت را انتخاب کنیم یا مثل شوکت سالها زندان را تحمل و یا مثل اورانوس در به در کوچه های غربت شویم...

به 8 مارس سال گذشته فکر می کنم، به اعضای سازمان ادوار گیلان که اجازه دادند دفتر کوچکشان جایی باشد برای گرامی داشت 8 مارس. کوهزاد اسماعیلی را به یاد میارم، دبیر ادوار که مجری برنامه بود و حال ماهها است که زندان است و گویا قرار است این زندان برای سالها ادامه داشته باشد...

دفترچه هایی که به مناسبت 8 مارس منتشر کرده ایم در دستانم است، پیش می روم، لبخند می زنم، تبریک می گویم، دفترچه ها را می دهم و در برابرم قلبهایی را می بینم که به رویم گشوده می شوند، لبخند هایی که چهره ها را می پوشاند، برقی که از چشمها می گذرد...

چه باک که هر آن در هر گوشه ای گزمه گان در کمین برابر خواهانند، چه باک که زندان سالها است که همزاد برابری خواهان شده است، چه باک که سرنوشت نسل من هنوز سرنوشت نسل روشنک است.

آنچه که امروز سرنوشت مرا رقم می زند، دشنه ی سرکوب است، و فردا وقتی این مردم صاحبان واقعی سرنوشت خود شوند، دیگر 8 مارس روزی است که در کوچه ها و خیابانها روز زن را جشن خواهیم گرفت.

من در زیر این ابر سنگین بی باران، آرزوی روزی را می کنم که 8 مارس زمانی باشد برای یاد آوری سالهای دوری که برابری رویایی بود نیازمند بینهایت رنج ، تا به واقعیتی چنین پرشکوه بدل شود.

سمیه رشیدی

سخته! چون همیشه باید فراموش می شدند. همیشه باید توی ذهن می موندند. تا مبادا به واقعیت می پیوستن. آرزوی این که مثل برادرت دوچرخه سواری کنی یا بری توی استادیوم آزادی اون قدر جیغ بزنی که وقتی برمی گردی خونه صدات با صدتا آب جوشم در نیاد و شایدم یک موقع هایی بخوای بگی من هم هستم، منو ببینید، بذارید انتخاب کنم نه این که انتخاب بشم. بذارید آرزو داشته باشم. بگذریم ...نمی خوام آرزو هام شعار بشند.

در مورد آرزو خیلی باید فکر کرد. آرزو ها بسته به موقعیت آدما ، سطح اجتماعیشون و حتی جنسیتشون فرق می کنند. یادمه وقتی توی اتاق 12بودم آرزو داشتیم چایی بخوریم تا مجبور نباشیم صبر کنیم آب حمام داغ بشه بریزیم توی فلاکس و با یک لیپتون بشه چای حمومی، یا اینکه بتونیم یک بار توی آیینه خودمونو ببینیم توی این روزا چه قدر فرق کردیم. موچین داشته باشیم ، بدون استرس تلفن بزنیم ، یا با خیال راحت بریم دستشویی. خیلی خنده دار ه ولی باید توی اون موقعیت باشی تا بدونی چه چیزای کوچیکی که حتی فکرشو نمی کنی آرزوت می شن.
فکر کنم اگه آرزوی یک زن روستایی آفریقایی رو بشنویم برامون خنده دار باشه، مثل اینکه آرزوهای ما برای خیلی از آدمای دیگه خنده داره.

الان آرزو دارم آرزوهای هم اتاقیام که در حسرت برآورده شدن یک آرزوی کوچک بودند برآورده بشه، آرزو دارم از اون حصار در بیان چون که تک تک اون آدما به خاطر آرزوهای بزرگش بود که توی اون حصار بودند و ایمان داشتند که آرزوهاشون دست یافتنیه.

سوسن رستمی

وقتی می خوام در مورد آرزوهام بگم بی اختیار یاد انشاهای مدرسه می افتم تابستان خود را چگونه گذرانده اید یا می خواهید در آینده چه کاره شوید. اما من چقدر دوست داشتم توی همون دوران مدرسه بهمون یاد می دادن که بدنمون مال خومونه و کسی اجازه نداره به بدن ما دست بزنه.

اجازه فهمیدن بهمون می دادن تا رمان ر.اعتمادی را لای کتاب جانورشناسی نمی گذاشتیم و کلماتش را تند تند قورت نمی دادیم و اولین پسری که نگاهمون می کرد رو با شخصیت مرد داستان یکی نمی کردیم و برگ زندگی رو از این رو به این رو نمی کردیم.

این روزا ر.اعتمادی دیگه بازار داغی نداره ولی فهیمه رحیمی ها هستند و روم به دیوار دانیل استیل ها هم اضافه شدن که احساس کمبودی نکنیم.

بگذریم... آرزوی من هم چه دل پری داشت!

آرزوی من اینه که برابری زن و مرد را در ایران ببینیم، ایران آزاد را ببینم. آرزوی من اینه که سمیه با دوچرخه بره سرکار، که هیچ زنی حسرت قاضی شدن رو به گور نبره، که گواهینامه موتور داشته باشم. برم توی خیابون اصلی و آدامس بجوم و کسی نگام نکنه. آرزوی من اینه که از صبح تا شب هزار تا فحش نخورم چون دارم رانندگی می کنم و چون انگار روی پیشونم نوشته که "زن است و در نتیجه رانندگی بلد نیست در نتیجه فحش بدهید". که هرشب با لباس خونه آشغالها را بگذارم سر کوچه و از تنبلی لباس پوشیدن بالکن خونم یک زباله دانی بزرگ نشه.
آرزوی من اینه که بخندم و شاد باشم، در کنار همه کسایی که دوستشون دارم و آخرین آرزوم اینه که آرزوهای شما برآورده بشه.

نیلوفر انسان

می گویند آرزو باید دست یافتنی باشد.چرا که نه! پس من هم آرزو می کنم که روزگاری ، در همین شهر بی در و پیکر، همین شهری که جوانی و آرزوهای خودم را در هرج و مرج و ظلمش گم کردم، در روز 8 مارس ، با لباسی که پر است از نوشته "روز جهانی زن مبارک"درست در تقاطع جنوب شرقی چهارراه ولیعصر و روبروی تئاتر شهر بیاستم، بروشور میان مردم توزیع کنم و از این روز بگویم و از اینکه این روز روزی است که رنگ رهایی زنان را بر خود دارد و به تجمعی دعوتشان کنم که قرار است تا ساعاتی دیگر در استادیوم آزادی و با حضور صد هزار زن و به مناسبت این روز برگزار شود و کسی هم نباشد که مرا تهدید به بازداشت و بعد هم به جرم اخلال در نظم عمومی و اقدام علیه امنیت ملی مجازات کند! راستی آرزوی دیگرم این است که در آن روز هیچ کس به اتهام داشتن عقیده ای منحصر به خویش در زندان نباشد! همین! آرزوی دست نیافتنی ای نیست!می دانم!بالاخره آن روز را خواهم دید!

سودابه فرخ نیا

در آستانه ۸ مارس و روز جهانی‌ زن، امیدوارم که جهانیان بیشتر به شباهت‌های افراد، جنسیت ها، اقوام و نسل‌ها توجه کنند تا به تفاوتها. آرزومندم که زنان خاور میانه نشانهای ضعف را از خود به دور کنند، نقش‌های غلطی که نسل به نسل به زن و مرد داده شده را از ذهنشان بیرون کنند، و فرزندانی با افکار و کر‌دار برابر خواهانه تربیت کنند.

باشد که زنان دنیا به قابلیت‌های خود باور بیاورند، کوشا در بهتر کردن شرایط زندگی‌ خود و سایرین باشند و توقعات قدیمی‌ و تضعیف کننده را از روابطشان با مردان زندگیشان به دور بیندازند.
برابر، مستقل و آزاده باشید.

شهریار عظیمی

آرزو می‌کنم که هیچ بچه‌ای توی دادگاه خانواده نگران جدایی از مادرش در بهترین دوران زندگیش نباشه.

شبنم غفوریان اعتماد

شاید مانند خواهرانمان در سایر کشورها قادر به شرکت آزادانه و به دور ازترس از زندان و شکنجه در تظاهرات روز جهانی زن نباشیم، اما تا رسیدن به آرمانها و آرزوهای مان از پا نخواهیم نشست. آرزو داریم تا شاهد جامعه ای باشیم که ارزش جانمان نصف مردان نباشد، مجبور به تحمل انواع خشونت ها و حقارت های جسمی،روانی،مالی و اجتماعی نباشیم، مانند یک انسان آزادانه حق انتخاب همسر و شریک زندگی مان را داشته باشیم، بتوانیم نوع لباس مان را خود انتخاب نماییم، مانند کودکان وکیل و قیم نداشته باشیم، آگاهی و دانش مان ما را دفن در روزمرگی ها،خرافات و پذیرش" جنس دوم" بودنمان نکند، همواره کابوس طلاق،جدایی از فرزندان، عدم امنیت مالی و ترس از ازدواج مجدد همسرانمان را به دوش نکشیم. می خواهم مانند بقیه خواهرانمان در بسیاری از کشورها بتوانیم برای کسب حقوق انسانی و قانونی خود تلاش کنیم، حقی که سالهاست از ما ربوده شده وبرچسب های ضد اخلاق، ضد دین، وطن فروش پاداش همه تلاشها و زحمات داوطلبانه و صادقانه هزاران زن و مرد برای بهبود وضعیت جامعه مان است. آرزو داریم وقتی در خیابانهای شهر و کوچه مان قدم بر می داریم حرمت و امنیت مان لگدمال هوسهای برخی از " جنس اول"ها نشود و بلاخره امیدواریم که روزی نه چندان دور شاهد جامعه ای مساوی ،برابر و آزاد برای دختران و پسرانمان باشیم. به امید آن روز.

دلارام علی

بچه که بودم معمولا آرزو نمی کردم. همه آنچه را که یک کودک می تواند آرزو کند و دوست داشته باشد را همان موقع و همان لحظه می خواستم. بزرگتر که شدم فهمیدم آرزو باید چیز دورتری باشد، خواسته ای دست نیافتنی تر که برای رسیدن به آن تلاش می کنی، چیزی شبیه دنیایی بهتر ، جهانی دیگر .... اما امروز باز آرزوهایم کوچک شده اند و فقط برای همین لحظه و همین روزها می خواهمشان. آرزوی یک شب که با آرامش به خواب روم و صبحی که بدون خبر بد ، بدون دستبند ، بدون دستگیری و بدون زندان بیدار شوم. روزهایی که بی دغدغه بخندم ، کار کنم ، حرف بزنم و با آدم هایی باشم که دوستشان دارم و زندان نیستند ، دور از دسترس نیستند، خارج از کشور نیستند .

حالا فکر می کنم تنها آرزویم برای روزهای دور این است که آرزوهای این روزهای من آرزوی کودک فردایم نباشد.

وحیده مولوی

شهر من تمیز است، تمیز از نگاه های هرزه، تمیز از لطافت زنانه و خشونت مردانه، شهر من خالی از زن است، خالی از مرد است. شهر من پر از انسان است. جایی است که در آن من نه یک مادر، نه یک همسر، نه یک دختر بلکه من یک انسانم. جایی که من به خاطر زن بودنم زندانی نمی شوم، نمی سوزم، نمی سازم، طرد نمی شوم، محکوم نمی شوم.جایی که من با بکارتم معامله نمی شوم. جایی که تو به خاطر مرد بودنت با پول سنجیده نمی شوی. جایی است که تو مجبور نیستی تنها تن مرا بخواهی، که ما جدا نمی شویم، سنگسار نمی شویم، اعدام نمی شویم. جایی است که ما برای خنده هایمان رانده نمی شویم، از هم نمی ترسیم، نگاه هایمان را نمی دزدیم. جایی ست که تو شرمنده من نمی شوی برای نان سفره و من شرمنده تو برای زیبا نبودنم. جایی که تو زیبایی مرا با پولت نمی خری.

دستت را به من بده، نگاهت را به من بدوز، فردای این شهر از آن ِ ماست.

آناهید شفقت

اولش پیدا کردن آرزوهام سخت بود ولی بعد از یه چند ساعتی که فکرم رو به خودش مشغول کرده بود تعدادش اونقد زیاد شد که نمی دونم چندتاشو بنویسم، کدوم رو اول بنویسم کدوم رو آخر...

یادمه وقتی بچه بودم دوست نداشتم هیچ وقت بزرگ نشم (هنوزم دلیلشو نمی دونم) ، آرزوم بود که خلبان شم ، که با یه نگاه بتونم آدمارو بشناسم، آرزوم بود ... شاید اینکه چی آرزوم بود الان دیگه زیاد مهم نباشه و مهم این باشه که الان آرزوم چیه ؟

الان آرزوم اینکه هر روز بتونم با یه دوچرخه برم سرکارم، اینکه بتونم سفر کنم به هر کشوری که می خوام، بتونم یه نویسنده باشم ،اینکه بالاخره یه روزی بیاد که آدما قیمت نداشته باشن ، آروزم اینه که مجرم کسی باشه که حق دیگران رو ضایع کرده و زندان برای اون باشه نه کسی که دنبال حق خودشه ، اینکه من به عنوان یه انسان دارای یک سری حقوق باشم نه به عنوان یه زنی که قانون گذار مرد بهش بگه که حقش چیه ، آرزوم اینه که دیگران فدای قدرت طلبی یه نفر نشن و تو یه کفه ترازو همیشه نفع و سود شخصی ما نباشه...!

الناز انصاری

بگذار روزم بیاید، هفت سین مال روزهای کودکی بود و آرزوهای یک شبه، مثل آرزوی پرکردن به موقع "پیک های نوروزی" به دست فرشته های مهربان. بگذار روزمان بیاید، آرزو هم می کنیم با هم. آرزوهای بزرگ که دست فرشته ها هم به دامن هیچ کدامشان نمی رسد. امروز صبح چشم بستم و آرزو کردم.

آرزوی روزی که خبر این باشد: شیرین عبادی یک میلیون امضا را به مجلس ... نه!

که آرزو این باشد: 8 مارس امسال فعالان جنبش زنان مسیرهای زیر را برای راهپیمایی ... نه، نه!

که این باشد: قضات زن به پرونده های زنان ... نه!

پس این باشد: اولین روزنامه تخصصی مسائل زنان روی دکه ... نه، نه!

این باشد: جنبش زنان در اعتراض به نقض حقوق زن در قانون اعلام ... نه، نه، نه!

پس این: حضانت فرزند ... نه، نه!

این باشد که: دوستانم در زندان و به جرم ... اوه نه!

امروز، در 17 اسفند سال بد، آرزوی روزی را می کنم که جمله هایم را تمام کنم، که آرزوهایم را بنویسم. نه حتی، آرزو کنم. دست های فرشته ها پیک های نوروزی را رها کند و دفتر ما را بنویسد، با جمله هایی که تمام می شوند.

نگار سماک نژاد

سالیان سال است که آموخته‌ام همه چیز را باید قسمت کرد: نوشتن خالصانه اسمم در صفحه دوم شناسنامه ات از من و حق طلاق از تو. عشق از من و ۱ سال در به در کردنم پشت درهای دادگاه خانواده از تو. بدن نحیف از من و دست سنگین از تو. حضور صلح آمیز از ما و ضربه‌های باتوم از تو. ۱ میلیون امضای کاغذی از ما و طلب میلیون‌ها میلیون تومان وثیقه کاغذی از تو. عالیه، درسا، شیوا، محبوبه، سمیه، روناک و ... از ما و سلول‌های تنگ و خاکستری اوین از تو. در به دری و آوارگی از ما و حکم هائی یکی‌ سنگین تر از دیگری از تو. حتا سالمان را هم تقسیم کردیم، ۱ روز از آن ما و ۳۶۴ روز از آن تو.

ای کاش تقسیمی نبود، حقوق پایمال شده‌ای نبود ،فعال حقوق زنی‌ نبود و حتی روز زنی‌ نبود. ای کاش هر روز، روز من و تو، روز ما بود. ای کاش روزی مخرج کسرمان ۱ شود. فقط همین!

آزاده فرامرزیها

آرزو کردن یادم رفته است. تازگی ها یاد گرفته ام با واقعیتها زندگی کنم. شاید زندگی ام – زندگی مان – این را یادم داده باشد. شاید هم بزرگ شده ام. بزرگ که می شوی یاد می گیری که خودت را فریب ندهی. و انگار من بزرگ شده ام و فهمیده ام که آرزوهایم دیگر به سادگی و با تلاش حداقلی مادرم به دست نمی آید (مثل وقتی که اسباب بازی به مدرسه می داد تا روز تولدم یا جشن آخر سال تحصیلی جلوی بچه ها به من هدیه بدهند). نه! بزرگ که می شوی آرزو کردن سخت می شود. یاد می گیری که برای برآوردن هر آرزوی کوچکی "خودت" باید لباس رزم بپوشی و بجنگی.

امروز بزرگ شده ام. باید برای آرزو کردن به مغزی که نیست فشار بیاورم. باید برای آرزوهایم بجنگم...امروز تنها آرزویم – آرزویهایمان- این است که از جنگیدن خسته نشوم – خسته نشویم.

رها عسگری زاده

باید عجله کنم...اگر بخواهم دیر به برنامه تئاتر خیابانی بچه ها برسم افتتاحیه نمایشگاه عکس را ازدست می دهم . چه لذتی دارد دسته جمعی از نمایشگاه راه بیفتیم و به تجمع اضافه شویم. به لباس بنفش خوشرنگی که روبروی تختم از صندلی آویزان است نگاه می کنم و نگرانم نکند که پوستر ها هنوز از چاپخانه نرسیده باشند.

هنوز از در خانه بیرون نیامده، یادم می افتد دوربین را روی میز جا گذاشته ام، این دیر بیدار شدن اخر کار دستم می دهد!

زیر لب سرود می خوانم و آرزو میکنم تمام اینها واقعیت داشته باشد .اینکه روزی 8 مارس را در خیابانهای شهری که زندگی می کنم جشن بگیریم، شهری که از آن من است، در کشوری که به من فرصت می دهد عقیده ام را فریاد بزنم، که زن باشم و ضعیفه خوانده نشوم.جایی روز 8 مارس هر گوشه اش خبری باشد از جشن و شادی و من ندانم به کدام خودم را برسانم ...

گراناز موسوی

در قیر و قارکوچه و کلاغ، آرزویم این است که کفش های تهران مدام به جمعه نچسبد، فردا در استخوانش رقص بندر کند، دل بزند به دریا به سرش که در طواف تن های در به در، بند نمی شود روی پایتخت.

تن به تن، دست روی دستبند نگذاشته ایم، شنبه ها را پیاده نیامده ایم، که این همه دست انداز باز دستمان بیندازد. همین.

حامد پناهنده

من، یک مردم و مرد بودنم را با تاکید اعلام میکنم. آری! این سطور، درد دل یک مرد، است، برای تمامی مردان؛ فقط برای مردان.

من باری بر دوش خود دارم که بیش از این این بار کشیدن نتوانم.

من، برابری میخواهم برای آنکه غیرت را در انسان، به قسمی حیوانی، از یک مرد نبینند، که چون سگی پاسبان، از ناموس!! خود حفاظت کند. من برابری میخواهم تا زنی را نبینم، خرد شده زیر هجو بارز چشمان مردان.

تا زنان را مجبور نیینم، به تفکرزائیده از محدودیتی که زیبایی را تنها در صورت خویش شناخته است. مجبور نبینم که حس زیبایی شناسی اش را کور نکند. برابری میخواهم، تا معلوم همگان شود که هرزگی ، صفتی نیست که موصوفی با جنس خاص دارد، بل هرچه هست از اذهان هرزه پرور است.

من برابری میخواهم ، اکنون! من برابری میخواهم برای آنکه شاید گوشه ای از ظلم دانسته و ندانسته خود را مجال جبرانمان دهیم.

عسل اخوان

امیدوارم نسل بعد از ما، نسل بچه های ما، هیچ وقت طعم تلخ تبعیض جنسیتی اذیتشون نکنه، امیدوارم اونها، این کلمه و مشابهش را فقط توی کتاب های درسی بخونن، جایی که بهشون یادآوری کنه که برای برابر بودن چندین دهه تلاش شده و اونها فکر کنن که مادران و پدرانشان برای چه جنگیده اند و تصویر گنگی از روزهای ما داشته باشند. آرزو دارم بچه های ما، برای جشن گرفتن 8 مارس، اضطراب و دلهره بازداشت و تهدید نداشته باشند، جشن بگیرند روز جهانی زن را! امیدوارم دختران ما، هیچگاه برای زن بودنشان، غمگین یا نگران نباشند، آرزو دارم فرزندان ما همه انسان باشند، با هم برابر. و امیدوارم هیچ کس به خاطر برابری خواهی دربند نباشه، آرزو دارم این روز را جشن بگیریم، جشنی از ته دل، همه با هم و دست در دست هم، جشن برای روزی بهتر..

آرزو دارم آرزوهای نسل بعدی با آرزوهای ما فرق داشته باشه، ما به آرزوهامون رسیده باشیم و اونها برای رسیدن به آرزوهای جدید و بزرگتر تلاش کنند.

نیما قاسمی

من آرزو می کنم آموزش و پرورش ما و شیوه ی سلوک اجتماعی ما به نحوی تغییر کند که بیگانگی و سوء ظن میان زن و مرد از بین برود و اجتماع بستری برای آمیزش امر زنانه و امر مردانه باشد. چون بر این اعتقادم که یک مرد صرف و یک زن صرف نمی تواند یک انسان کامل باشد. یک انسان کامل موجودی ست بهره مند از خصائل مثبت زنانگی و مردانگی هر دو.

مریم مالک

زمانی تنها روز زن برایم، روز ولادت حضرت زهرا بود و برای دادن هدیه به مادرم کلی ذوق می کردم و در حالی که عروسکم در دستانم بود تصور می کردم روزی من هم مادر خواهم شد و فرزندم برایم کادو خواهد خرید. اما با گذشت زمان و شکستن بسیاری از ساختارهای سنتی نادرست، فهمیدم روزی دیگر به نام روز جهانی زن وجود دارد و دلیل اینکه چرا این روز را به این نام نامیدند را هم فهمیدم. آن موقع بود که آرزو کردم ای کاش یک زن باشم با تمام حقوقی که متعلق به انسان هاست. آرزو کردم روزنامه نگاران و خبرنگاران جایی برای نوشتن داشته باشند آن هم بیرون از زندان، آرزو کردم زنان نگران تصویب لایحه ای به نام خانواده نباشند، نگران تفکیک جنسیتی در دانشگاهها و جاهای دیگر نباشند، و یا اینکه نگران این نباشند که در حالیکه برای کار کردن و حضور در جامعه در بیرون از خانه تلاش می کنند به بهانه حفظ بنیان های خانواده و کمک به زنان، آنها را به خانه های خود باز گردانند و بگویند که از خانه هم می توانند کارهای اداری را انجام دهند!

نيمه شب،
از نالة مرغي كه در ژرفاي ظلمت/ بال و پر مي‌زد/ زجا جستم/ نالة آن مرغ زخمي همچنان از دور مي‌آمد/ لحظه‌اي در بهت بنشستم/ نالة آن مرغ زخمي همچنان از دور مي‌آمد

ماه غمگين / ابر سنگين / خانه در غربت / نالة آن مرغ زخمي همچنان از دور مي‌آمد/ لحظه‌هايي شهر سرشار از صداي نالة مرغان زخمي شد/ اوج اين موسيقي غمناك، در افلاك مي‌پيچيد!

مانده بوده سخت در حيرت كه آيا هيچ‌كاري مي‌توانستم؟

آسمان، هستي، خدا، شب، برگ‌ها چيزي/ نمي‌گفتند/ آه در هر خانه اين شهر،/ مادران با گريه مي‌خفتند/ دانستم!
فریدون مشیری

نوید محبی

در روز جهاني زن براي هزاران زن آواره دارفور سودان كه رنج آوارگي و تجاوز دسته جمعي را متحمل شدند ،هزاران دختر جواني كه در شمال آفريقا و مناطق عقب مانده به جرم عشق ورزيدن از خانواده هايشان فراري اند و در خطر سنگسار به سر مي برند، هزاران دختر بچه اي كه به زور ختنه و نقص عضو مي شوند، ميليون ها زني كه در سراسر جهان مورد خشونت خانگي قرار مي گيرند، زناني كه در سراسر جهان به دليل عدم دسترسي به بهداشت و درمان در وقت زايمان جان خود و فرندانشان به خطر مي افتد، ميليون ها زن فقيري كه به تن فروشي وادار مي شوند، زن های رنج كشيده اي كه از حداقل ترين امكانات تعليمي و آموزشي محروم هستند و زناني كه به جرم پوشيدن شلوار در سومالي شلاق مي خورند، آرزوی دنیایی بدون خشونت و تحقیر و همراه شادی دارم.

همچنین خواهان رفع هرگونه خشونت، تبعيض، نابرابري و ارتقاي وضعيت معيشتي،بهداشتي و آموزشي هستم. و براي زنان سرزمينم ،كه اين روزها زير يوغ شديدترين سركوب ها به سر مي برند، جامعه اي عاري از خشونت و سركوب و برچيده شدن ستم جنسيتي را آرزو مندم.

ارسال به بالاترین ، توییتر ، فریندفید ، فیسبوک






در همين بخش :

دهمین دورۀ مراسم تندیس صدیقه دولت آبادی ۱۳۹۲
کارت پستال‌هایی به بهانه‌ی هشت مارس و به یاد همه‌ی مبارزین راه برابری
بیانیه بیش از 350 تن از مدافعان حقوق زنان به مناسبت روز جهانی زن؛ زنان هر روز فرودست‌تر می‌شوند
لباسی که برای تن ما دوخته اند! /اعظم بهرامی
چالش‌ها و چشم‌انداز فعالیت مدنی زنان

ديگر بخش ها :

طرح یک میلیون امضا | مقالات | سایت نوشته ها | اخبار | گزارش كمپين | گفت و گو | علیه سکوت | كوچه به كوچه | نامه های شما | گزارش ویژه | گفتگو با اعضا | ویژه سالگرد کمپین | تصویر برابری | دل آرام علی | تریبون | مقالات | تاریخ شفاهی | خارج از چارچوب | کتابخانه | درباره کمپین | کمپین در شهرها | کمپین در بند | صدای تغییر | ویژه 22 خرداد | لایحه حمایت از خانواده | گالری | عشا مومنی | امیر یعقوبعلی | خدیجه مقدم | راحله عسگری زاده و نسیم خسروی | پروین اردلان،جلوه جواهری، مریم حسین خواه، ناهید کشاورز | زینب پیغمبرزاده | سعیده امین، سارا ایمانیان، محبوبه حسین زاده، ناهید کشاورز و همایون نامی | احترام شادفر | نسیم سرابندی زاده،فاطمه دهدشتی | وبلاگ مهمان | پرونده خرم آباد | دستگیری ها | مریم مالک | پرستو اللهیاری | مهرنوش اعتمادی | سمیه رشیدی | Other Languages | همراهان | «فراخوان کمپین ده روز با بهاره هدایت» | English