پذيرش > كوچه به كوچه > در همسایگی مادر بزرگ / فرناز کمالی
در همسایگی مادر بزرگ / فرناز کمالی
4 آذر 1388 - - نسخه قابل چاپ
مرد در رو با لگد باز کرد . بوی سیگار و عرق تند تن مرد خونه رو پر کرد . زن با خوشرویی جلو رفت و سلام کرد . خسته نباشی سعید جان . برات چایی بریزم ؟ مرد با ابروهای گره خورده بدون اینکه به زن نگاه کنه دراز کشید روی زمین و گفت : تو این گرما شعورت نمی رسه که چایی نمی خورن ؟ زن عادت داشت به این طرز صحبت مرد . ناراحت نشد .
گفت پس برات آب یخ میارم، تا یه دوش بگیری شام هم حاضر شده . مرد همانطور که دراز کشیده بود لگدی انداخت سمت زن و گفت دوش بگیرم ؟ با کلاس شدی دهاتی ؟ دیگه چی ؟ حتما می خوای بگی من بو میدم آره ؟ از سرتم زیادیم زنیکه یه لاقبا . شام رو بیار تا شیشه ها رو نریختم روی سرت . زن باز هم سکوت کرد . رفت سمت آشپزخونه . نیم ساعت باید صبر می کرد تا دم پختک دم بکشه .می ترسید اینو به شوهرش بگه . نه به خاطر کتکی که می خورد چرا که این برنامه هر روزش بود . از این می ترسید که صاحبخانه سر و صدای هر شب رو باز بهونه کنه تا اجاره خونه عقب افتاده رو به رخشون بکشه و آخرش هم مثل همیشه بگه تا آخر هفته مهلت دارید تا این آت و آشغال هاتون رو جمع کنید برید . با خودش فکر کرد تنها چیزی که می تونه باهاش وقت رو طوری بگذرونه که مرد صداش در نیاد دادن پول به سعید بود . این از هر چیزی بیشتر سعید رو از هوش می برد . رفت سمت کیفش، تا ریال آخر کیفش رو درآورد . با خنده ای کمرنگ سمت شوهرش رفت که حالا دستش روی چشماش بود و چرت می زد . سعید جان بیا امروز عفت خانوم حقوق این هفته م رو زودتر داد . نیش مرد باز شد . دندون های زشت و زردش رو بیشتر نمایان کرد . پول رو از دست زن قاپید . بلند شد شروع کرد به شمردن . شمردن که تموم شد با کف دست کوبید به سینه زن . زن پرت شد کنار بخاری که پسر 5 ساله ش خوابیده بود . دستش بی اختیار خورد به صورت پسرش . پسر با وحشت از خواب پرید . مرد با صدای نعره مانند فحش میداد : همین ؟ پول ها رو چیکار می کنی زنیکه ... از صبح تا شب میری بیرون کار می کنی ؟ آره کار می کنی !! منتها باید پرسید چه کاری ؟ خونه مردم رو نظافت می کنی ؟؟ منم باور کردم !! زهی خیال باطل . حروم زاده فکر کردی من از پشت کوه اومدم ؟ کدوم قبرستون میری صبح تا غروب ؟ پول ها رو چیکار می کنی ؟ قایم می کنی آره ؟ لگد پشت لگد بود که سمت زن پرتاب میشد .
زن گفت : سعید جان بخدا اشتباه می کنی . من خونه مردم ظرف می شورم، غذا می پزم . زمین می سابم . لباس می شورم . سبزی خرد می کنم . چرا اینجوری قضاوت می کنی ؟ سعید تو رو خدا این مواد لعنتی رو بذار کنار . مغزت رو از بین برده . سعید! جون بچه مون بذارش کنار . من بیشتر کار می کنم . کلفتی ت رو می کنم سعید جانم . اینو بذار کنار . افکارت مالیخولیایی شده . بخدا اشتباه می کنی . من پولی قایم نکردم . بخدا همش همین بود . مشت سعید لب زن رو پاره کرد . شوری خون و اشک، دل زن رو ریش کرد . صدای گریه پسر بچه از ترس لحظه ای قطع نمیشد . بابا تو رو خدا بسه مامانو نزن . بابا تو رو خدا . بابایی بابایی ... مرد با یه اشاره پسر رو زد زمین . پسر بیشتر ترسید و صدای گریه اش گوش خراش تر شد . مرد دوباره فریاد زد از ابروهات معلومه پول قایم نمی کنی !! تو که پول نداری از کجا آوردی ابروت رو برداشتی ؟ برای کی ابرو برداشتی ؟ دلبری می کنی آره ؟ برای کی ؟ یادم نمیاد بهت گفته باشم حق ابرو برداشتن داری ؟ گفته بودم ؟ هان ؟ گیس زن رو بی رحمانه می کشید . بگو ؟ گفته بودم ابرو برداری ؟ زن ناله کنان التماس می کرد سعید خواهش می کنم تمومش کن بچه ترسیده الان همسایه ها میریزن جلوی در . بخدا امروز زری خانوم اومده بود خونه عفت خانوم اصلاحش کنه . منم به زور نشوند زیر دستش . بخدا پول نگرفت . بخدا پول نگرفت سعید باور کن . من هر چی درمیارم می دم به تو . بخدا پول نگرفت . سعید تو رو خدا انصاف داشته باش . من چه بدی به تو کردم ؟ بی انصاف مرد باش چی برات کم گذاشتم ؟ دست و پا برام نمونده از بس کلفتی کردم اینه جواب من ؟ تو رو خدا موهام رو ول کن سعید.
مرد گیس رو رها کرد . نفس نفس زنان تکیه داد به پشتی . حرفی که می خواست بزنه رو تو دهنش مزه مزه کرد . خودشم می دونست دروغه . ولی انگار از عذاب دادن زن لذت می برد . پس گفت چیزی رو که نباید می گفت . فردا می برمت دادگاه طلاقت می دم برو خونه همون بابای عمله ت . به گوشم میرسه چه گ .... داری می خوری . فکر کردی چون معتادم بی غیرتم هستم ؟ زن به سختی از جا بلند شد . با لب آستینش خون دور دهانش رو پاک کرد . پسرش رو بغل کرد . یه گوشه کنج دیوار کز کرد و خیره شد به دیوار . مرد ادامه داد . خونه عفت خانوم ظرف می شوری یا با پسرش .....
رنگ زن پرید . لبش آشکارا می لریزد . ولی کلامی از دهانش خارج نمیشد . نگاهی به دستهای قاچ خورده اش انداخت . سبز شده بود . همین امروز سی کیلو سبزی رو برای عفت خانوم شسته بود پاک کرده بود خرد کرده بود و ... دلش سوخت . سوز دلش به چشمای گود رفته ش رسید . اشکش روی صورت بچه چکید . بلند شد . مرد نبود . دست انداخت به چوب لباسی . چادر رنگ و رو رفته ش رو برداشت . انداخت روی سرش . سر پسر رو بوسید . مواظب خودت و بابایی باش . بچه خیره شد به حرکات مادر . زن در چوبی رو با صدای ناهنجارش باز کرد . رسید به حیاط . در کوچه رو باز کرد . کسی چادرش رو می کشید . به پایین چادر نگاه کرد . پسر با دستان کوچیکش چادرش رو گرفته بود . مامانی نرو مامانی تو رو خدا نرو . بابا منو می زنه . مامانی تو رو خدا تو رو خدا .... زن نشست روی زمین چیزی برای از دست دادن نداشت . پسر رو در آغوش کشید . نمیرم پسرم . جایی نمیرم . هیچ جا نمیرم . بدون تو جایی نمیرم ... زن برگشت داخل حیاط . بوی دم پختک سوخته حیاط رو برداشته بود و زن می دونست بابتش باز هم باید کتک بخوره .
* و در آخر این نکته رو یادآوری کنم که متاسفانه این مطلب یک داستان یا قصه نیست و بدتر از اون مربوط به دوره ی قلقلک میرزا هم نیست. این واقعیتی ست که در همسایه گی منزل مادربزرگ من شبانه روز در حال تکرار و تکرار است.
ارسال به
بالاترین
،
توییتر
،
فریندفید
،
فیسبوک
در همين بخش :
روايت بيست و پنجمين شهريور / نرگس طیبات
وقتی آتش خاموش شود/فرشته نوبخت
آن گاه که زن شدم / ویژه نامه 8 مارس 1391
چیزی زیر پوست این شهر می جوشد / دلارام علی
گرسنگی / وبلاگ سیب و سرگشتگی
ديگر بخش ها :
طرح یک میلیون امضا
|
مقالات
|
سایت نوشته ها
|
اخبار
|
گزارش كمپين
|
گفت و گو
|
علیه سکوت
|
كوچه به كوچه
|
نامه های شما
|
گزارش ویژه
|
گفتگو با اعضا
|
ویژه سالگرد کمپین
|
تصویر برابری
|
دل آرام علی
|
تریبون
|
مقالات
|
تاریخ شفاهی
|
خارج از چارچوب
|
کتابخانه
|
درباره کمپین
|
کمپین در شهرها
|
کمپین در بند
|
صدای تغییر
|
ویژه 22 خرداد
|
لایحه حمایت از خانواده
|
گالری
|
عشا مومنی
|
امیر یعقوبعلی
|
خدیجه مقدم
|
راحله عسگری زاده و نسیم خسروی
|
پروین اردلان،جلوه جواهری، مریم حسین خواه، ناهید کشاورز
|
زینب پیغمبرزاده
|
سعیده امین، سارا ایمانیان، محبوبه حسین زاده، ناهید کشاورز و همایون نامی
|
احترام شادفر
|
نسیم سرابندی زاده،فاطمه دهدشتی
|
وبلاگ مهمان
|
پرونده خرم آباد
|
دستگیری ها
|
مریم مالک
|
پرستو اللهیاری
|
مهرنوش اعتمادی
|
سمیه رشیدی
|
Other Languages
|
همراهان
|
«فراخوان کمپین ده روز با بهاره هدایت»
| English
|