پذيرش > كوچه به كوچه > كجا رو بايد امضا كنم ؟ / مهتاب مقیمی
كجا رو بايد امضا كنم ؟ / مهتاب مقیمی
2 فروردین 1386 - - نسخه قابل چاپ
صبح است و پاساژ خلوت، بوتيكي را انتخاب مي كنم كه فروشنده اش خانم جوانيست، سرش هم خلوت. سر صحبت را باز مي كنم. از قوانين مي گويم و از تبعييضاتش. فقط لبخند مي زند. در حين صحبتمان دختر جوان ديگري سر مي رسد كه گويا فروشنده ي مغازه ي ديگريست. موضوع بحث را كه مي فهمد از مغازه بيرون مي رود و با چند نفر ديگر بر مي گردد. سوال مي كنند، صحبت مي كنند و اعتراض! كمي بعد هر كدام پيش مي آيند تا برگه را امضا كنند. امضا مي كنند و هر كدام به شكلي براي كمپين ارزوي موفقيت مي كنند. مي روند. من مي مانم و دختري كه در مغازه اش هستم. لبخند بزرگي بر روي لب دارم و سر خوش از امضاهايي كه گرفته ام ولي ...
دختر فروشنده را كه مي بينم قلبم منجمد مي شود. اشك مي ريزد. آرام وبي صدا. لب مي گشايد و مي گويد كه ليسانس حقوق دارد و چند ساليست ازدواج كرده. بوتيك مغازه ي شوهرش است و شوهرش دست بزن دارد... امضا نمي كند. مي ترسد باد به گوش شوهرش برساند. نمي خواهد امشب هم مثل هر شب كتك سر سفره اش باشد. پدر و مادرش معلم اند ولي معتقدند با لباس عروس مي روي و با كفن مي آيي ...
چه كاري از من ساخته ست؟ دفترچه اي به او مي دهم و تاكيد مي كنم كه در دفترچه آدرس مراكز مشاوره وجود دارد. اگر خواست و توانست سري بزند...
دلم مي خواست ديدنش رويايي بود ولي افسوس...
***
راهي شمال هستيم. من، شوهر و دخترم. سه نفري عقب ماشين نشسته ايم و منتظر تا كسي هم پيدا شود صندلي جلو سوار شود و تا شمال همسفرمان باشد. بعد از مدتي انتظار دختر جواني همسفر ما مي شود و پيش به سوي سبزي هاي بي نظير و درياي بي بديل...
من به همسر و دخترم مشغولم ولي دختر همسفر ما كاملن كلافه ست. گويا حوصله اش سر رفته و باري منه منتظر چه چيز بهتر از اين. دفترچه اي در مي اورم. به سويش دراز مي كنم. با تعجب نگاهم مي كند. چشمكي مي زنم و مي گويم بخون. دفترچه را از من مي گيرد و شروع مي كند.
همسرم ابرو هايش را بالا مي اندازد و از خداوند طلب صبر مي كند. مي خندم. آرام مي گويد: «به مردم رحم كن عزيزم، تو ماشين كه نمي شه چيزي خوند.» و من فقط مي خندم. مي گويد: «مي خوام امضام رو پس بگيرم كه بتونم ممنوع الكار كنمت!» با هم مي خنديم. دخترم را مي بوسد و من فكر مي كنم به راستي اگر همسرم منصف، با وجدان و آزاد انديش نبود من زندگيم را باخته بودم... در افكارم غوطه ورم كه با صداي دختر جوان به خودم مي آيم و جمله اي را مي شنوم كه مدتيست برايم زيبا ترين جمله ي دنيا شده است: «كجا رو بايد امضا كنم ؟»
ارسال به
بالاترین
،
توییتر
،
فریندفید
،
فیسبوک
در همين بخش :
روايت بيست و پنجمين شهريور / نرگس طیبات
وقتی آتش خاموش شود/فرشته نوبخت
آن گاه که زن شدم / ویژه نامه 8 مارس 1391
چیزی زیر پوست این شهر می جوشد / دلارام علی
گرسنگی / وبلاگ سیب و سرگشتگی
ديگر بخش ها :
طرح یک میلیون امضا
|
مقالات
|
سایت نوشته ها
|
اخبار
|
گزارش كمپين
|
گفت و گو
|
علیه سکوت
|
كوچه به كوچه
|
نامه های شما
|
گزارش ویژه
|
گفتگو با اعضا
|
ویژه سالگرد کمپین
|
تصویر برابری
|
دل آرام علی
|
تریبون
|
مقالات
|
تاریخ شفاهی
|
خارج از چارچوب
|
کتابخانه
|
درباره کمپین
|
کمپین در شهرها
|
کمپین در بند
|
صدای تغییر
|
ویژه 22 خرداد
|
لایحه حمایت از خانواده
|
گالری
|
عشا مومنی
|
امیر یعقوبعلی
|
خدیجه مقدم
|
راحله عسگری زاده و نسیم خسروی
|
پروین اردلان،جلوه جواهری، مریم حسین خواه، ناهید کشاورز
|
زینب پیغمبرزاده
|
سعیده امین، سارا ایمانیان، محبوبه حسین زاده، ناهید کشاورز و همایون نامی
|
احترام شادفر
|
نسیم سرابندی زاده،فاطمه دهدشتی
|
وبلاگ مهمان
|
پرونده خرم آباد
|
دستگیری ها
|
مریم مالک
|
پرستو اللهیاری
|
مهرنوش اعتمادی
|
سمیه رشیدی
|
Other Languages
|
همراهان
|
«فراخوان کمپین ده روز با بهاره هدایت»
| English
|