پذيرش > كوچه به كوچه > چگونه می شود به آن کسی که می رود اینسان صبور، فرمان ایست داد؟
برای جلوه جواهری
چگونه می شود به آن کسی که می رود اینسان صبور، فرمان ایست داد؟
12 خرداد 1388 - نیکزاد رنگنه - نسخه قابل چاپ
بازداشتگاهِ وزرا
جاتنگی و نفس تنگی، نگذاشت تمامِ شب را بخوابم. دریچه ی کوچکِ درِ آهنینِ سلول تنها مجرای نور و هوا است. پلک هایم از خستگی می رود و می آید. از دور کسی صدایم می کنم. هراسان از جا بلند می شوم. مجرای نور و هوا، چهره ی آشنایی را قاب گرفته است. لبخند به لب دارد و معصومانه نگاه می کند. حضورش چنان ناگهانی و دور از دهن است که دقایقی گنگ و گیجم که آنجا چه می کند!؟ در باز می شود و می آید داخل. از تفتیشِ منزل با یک حکمِ کلیِ بدونِ نام می گوید. از انبوه وسایلی که از خانه برده اند. از راه پله هایی که بر آن پابرهنه و با خشونت کشیده شده. از چراغی که روشن مانده. از چشم های نگرانِ کاوه و از مادرش که نیمه ی شب، پشتِ درهای بسته ی وزرا اعتراضش را فریاد می زده. مبهوت نگاهش می کنم. تمام شب را نخوابیده. وقتی آرام در گوشه ی تاریکِ سلول به خواب می رود، بی هوا دلم می خواهد موهایش را نوازش کنم.
زندانِ اوین
دستانش بیش از آنکه گیرنده باشند، بخشنده اند. چالِ گونه هایش مرکز ثقل خنده است. صبور و آرام ساعت ها گوشه ای می نشیند و غرق در خیال سودوکو حل می کند. اعتراض نمی کند، بهانه نمی گیرد و دلتنگی نمی کند اما قهوه ای چشمانش صادق تر از آنست که تلاطم درونش را پنهان کند. با اکثر اهالی زندان رفیق است و بیشتر از مددکاران و پرسنل، از مشکلات و رنجشان آگاه است. فشار زیادی را در بازجویی ها تحمل می کند. به نوع بازداشت و نحوه تفهیم اتهام معترض است. رنجیده و دلگیر است. اما همچنان می خندد، انرژی می دهد و با حوصله ی تمام، با روزهای کشدار و خاکستری زندان تا می کند. شنبه ای که لیست 35 نفره ی کفالت اعلام می شود، با متانت لبخند می زند و مرا در آغوش می کشد. بغضم می شکند و بعد از شانزده روز، نه برای بازجویی های طولانی مدت، تحقیرهای بی شمار و اسارت و دلتنگی، که برای رفیقِ نیمه راه شدن بی محابا اشک می ریزم.
این سوی میله ها
پانزده روز از آخرین دیدارمان گذشته است. تنها چند بار صدایش را شنیده ام و همچنان پر امید خبرها را پیگیری می کنم. بازداشتِ خودسرانه اش به یک ماه رسیده و تلاش و تکاپو برای آزادی اش کماکان ادامه دارد و من گرچه قلبم از امید و اشتیاق و انتظار سوزان است اما چشم هایم گاه و بیگاه، وقت و بی وقت، در کوچه و خانه و خیابان، به یادِ بیست و چهارساعت های دلگیر و طولانیِ زندان و به یادِ تنهایی ها، دلواپسی ها و تنش های خاموش و پرسکوتش به اشک می نشیند. کاش کسی به گوش دادستانش برساند که یاد این دختر، که خواب امنیت پوشالی تان را آشفته است، مانند چراغ خانه غصب شده اش همیشه در سینه ما روشن است.
ارسال به
بالاترین
،
توییتر
،
فریندفید
،
فیسبوک
در همين بخش :
روايت بيست و پنجمين شهريور / نرگس طیبات
وقتی آتش خاموش شود/فرشته نوبخت
آن گاه که زن شدم / ویژه نامه 8 مارس 1391
چیزی زیر پوست این شهر می جوشد / دلارام علی
گرسنگی / وبلاگ سیب و سرگشتگی
ديگر بخش ها :
طرح یک میلیون امضا
|
مقالات
|
سایت نوشته ها
|
اخبار
|
گزارش كمپين
|
گفت و گو
|
علیه سکوت
|
كوچه به كوچه
|
نامه های شما
|
گزارش ویژه
|
گفتگو با اعضا
|
ویژه سالگرد کمپین
|
تصویر برابری
|
دل آرام علی
|
تریبون
|
مقالات
|
تاریخ شفاهی
|
خارج از چارچوب
|
کتابخانه
|
درباره کمپین
|
کمپین در شهرها
|
کمپین در بند
|
صدای تغییر
|
ویژه 22 خرداد
|
لایحه حمایت از خانواده
|
گالری
|
عشا مومنی
|
امیر یعقوبعلی
|
خدیجه مقدم
|
راحله عسگری زاده و نسیم خسروی
|
پروین اردلان،جلوه جواهری، مریم حسین خواه، ناهید کشاورز
|
زینب پیغمبرزاده
|
سعیده امین، سارا ایمانیان، محبوبه حسین زاده، ناهید کشاورز و همایون نامی
|
احترام شادفر
|
نسیم سرابندی زاده،فاطمه دهدشتی
|
وبلاگ مهمان
|
پرونده خرم آباد
|
دستگیری ها
|
مریم مالک
|
پرستو اللهیاری
|
مهرنوش اعتمادی
|
سمیه رشیدی
|
Other Languages
|
همراهان
|
«فراخوان کمپین ده روز با بهاره هدایت»
| English
|