خانه تماس با ما کتابخانه سایت‌های حامی گالری کمپین در بند آرشیو English

پذيرش > كوچه به كوچه > یادمان می ماند

برای بازداشت شده گان روز کارگر

یادمان می ماند

26 اردیبهشت 1388 - فرناز کمالی - نسخه قابل چاپ

چنان از بازداشت نیکزاد شوکه شدم که یادم رفت به دیدن مادربزرگ بیمارم در بیمارستان برم. اردو بودم. یک اردوی اجباری در دماوند از طرف دانشگاه. یکی از دوستانم پشت سر هم تماس می گرفت که چی شد؟ میای؟ گفتم حتما میام. ساعت چهار اردو تموم میشه سعی می کنم پنج لاله باشم. فقط ته دلم شور میزنه، احتمال درگیری میدم. خندید و گفت نه نترس هیچی نمیشه. ما که حرکت خشونت آمیزی نمی کنیم، یه جشن ساده ست. یک ساعت زودتر از اردو اومدم بیرون که به جشن! برسم ولی بارندگی شروع شد و متعاقبش ترافیک جاده رودهن و تهرانپارس.

وقتی رسیدم پارک که همه چیز تموم شده بود و جشن ساده چنان سرکوب شده بود که اثری از آثارش نمونده بود. جشن تبدیل به جنگ شده بود، اونم یک طرفه. حاکمان قدرت به سفره پارچه ای غذای پیرمرد و پیرزن هم رحم نکرده بودن. بشقاب و لیوان های شکسته با رشته های ماکارونی زیر پوتین های سفت و سخت مامورین روی چمن لگد مال شده بود.

خبر بازداشت نیکزاد خیلی برام تلخ و ناراحت کننده بود. زندان جای نیکزاد نبود. شکوه و هیبت غرور زیبای نیکزاد بزرگتر از این حرف هاست که حجم کوچک زندان گنجایشش را داشته باشد. جلوی دادگاه انقلاب تجمع خانواده ها ممنوع شد. مقاومت در برابر این خواست مامورین با رسیدن ماشین های گشت و درآوردن باتوم ها و بی سیم ها به نشانه تهدید سرکوب میشد. همگی به انتظار خبری از فرزندان، پدر و مادر یا همسرانشون مضطرب و نگران نشسته اند. در این بین ورود و گذر کردن مامورین لباس شخصی های همیشه موبایل به دست در بین خانواده ها برای شنیدن صحبت ها و با خبر شدن از تصمیمات جدید خانواده ها و انتقال آن به بالا دستی ها تاسف بار بود.

لوگوی کمپین رو از لباسم درآوردم، موبایل رو خاموش کردم و رفتم جلو تا بپرسم بچه ها کی دادگاهی میشن؟ از یکی از مامورین که همیشه جلوی در بی سیم بدست می ایسته سوال کردم بچه ها کی دادگاهی میشن که خانواده ها برن همون روز بیان؟ گفت سه شنبه هفته آینده به بعد. پرسیدم به بعد یعنی کی ؟! این "به بعد " که میگین دقیقا چه تاریخی میشه؟ با لحن تهدید آمیزی گفت الان بهت میگم چه تاریخی میشه! بی سیم ش رو درآورد و گزارش کرد که فوری بیاین همه اینا رو بریزید تو ماشین ببرید! گفتم خیلی بی انصافید، نگاه منتظر این مادرها رو نگاه کن. چطور دلت میاد اینطوری باهاشون رفتار کنی؟

همون موقع یکی از مادرها اومد جلو با گریه گفت پول کتک زدن بچه های ما رو می گیرید؟ از گلوتون پایین میره؟ با وقاحت تمام گفت آره! پول می گیریم که شما رو بزنیم حالا برید خونه هاتون بشینید پای تلفن خبرتون می کنند. برید تا کتک نخوردید!

بالاخره یک روزنه پیدا شد تا با یکی از مادرها بریم داخل. سرباز جلوی در که خیلی دوست داشت کنجکاوی بیش از حد بکنه پرسید کمپینی هم تو اینا بوده ‍؟ گفتم آره. به مسخره و با پوزخند گفت آخه جنبش زنان چه ربطی به کارگرها داره؟ با پوزخند غلیظ تر از خودش گفتم: خیلی مونده بفهمی ربط جنبش زنان به جنبش کارگری یا دانشجویی یا هر جنبش مدنی دیگه چی هست. شما فعلا سربازیت رو تموم کن!

منشی که پایین نشسته بود تا اسم پارک لاله رو شنید کلافه شد. با عصبانیت گفت بخدا خسته شدم از بس این چند روزه هر کی رسیده گفته بازداشتی داریم. روز کارگر، پارک لاله! رو به همکارش گفت : آقای .. اینا رو چرا گرفتن؟ چرا آزادشون نمی کنن؟ من خسته شدم خودت بیا جواب اینا رو بده! جوابی که همکارش داد به درد خودش می خورد! ناامید تر از قبل برگشتیم بیرون.

پسری که به زور پانزده سالش میشد و پدرش رو دستگیر کرده بودن با ظاهری آشفته و مندرس زیر یکی از درخت های پارک نشسته بود . شونه هاش می لرزید فهمیدم گریه می کنه. رفتم جلو گفتم قوی باش، مادرت اینطوری تو رو ببینه امیدش رو از دست میده. هیچی نگفت. پرسیدم پدرت کارگر کدوم کارخونه ست؟ گفت بابام دوازده ساله بیکاره. قبلا تو کارخونه چایی ... کار می کرد . گفتم دوازده سال؟ خرجتون چطور در میاد؟‍ گفت چمن کوتاه می کنه عید ها فرش می شوره، مرغ پاک می کنه بسته بندی می کنه میده به مغازه های بالا شهر و ... هر کاری بگن می کنه. دیسک کمر هم داره و باز زد زیر گریه. دلم آشوب شد. پرسیدم تهرانی؟ گفت نه لرستان ...

باید میرفتم بیمارستان ملاقات مادربزرگم. مدام ساعتم رو نگاه می کردم. یکی از مادرها ازم پرسید جایی می خوای بری؟ گفتم آره، بیمارستان اما دلم نمیاد. یه سری رفتن اوین شاید بتونن ملاقات بگیرن؛ دلم می خواد ببینم موفق میشن یا نه. پرسید چه نسبتی با بازداشت شده ها داری؟ گفتم دوستانم هستند. نگاهی با تعجب کرد و گفت: اوووه دوستت ؟! خوب خانواده ش هستن دیگه تو برو پیش مادربزرگت، چرا اومدی ؟ گفتم اومدم چون مطمئنم اگر یک روزی خودم جای نیکزاد و نیکزاد ها باشم دلم نمی خواد پدر و مادرم پشت این در آهنی سر به فلک کشیده تنها باشن. دلم نیکی نیکزاد رو بدون خرج کردن خساست می خواد اونم به وسعت دنیا. این اتفاق ها گاهی اوقات تلنگری به آدم ها میزنه تا بیشتر حواسمون به تنهایی هامون باشه و یادمون می ندازه نیکزادی، مریمی، پرستویی و .. هم هست که تنهایی هامون رو با عشق پر کنه . یادم باشه که اینو یادم نره !

ارسال به بالاترین ، توییتر ، فریندفید ، فیسبوک






در همين بخش :

روايت بيست و پنجمين شهريور / نرگس طیبات
وقتی آتش خاموش شود/فرشته نوبخت
آن گاه که زن شدم / ویژه نامه 8 مارس 1391
چیزی زیر پوست این شهر می جوشد / دلارام علی
گرسنگی / وبلاگ سیب و سرگشتگی

ديگر بخش ها :

طرح یک میلیون امضا | مقالات | سایت نوشته ها | اخبار | گزارش كمپين | گفت و گو | علیه سکوت | كوچه به كوچه | نامه های شما | گزارش ویژه | گفتگو با اعضا | ویژه سالگرد کمپین | تصویر برابری | دل آرام علی | تریبون | مقالات | تاریخ شفاهی | خارج از چارچوب | کتابخانه | درباره کمپین | کمپین در شهرها | کمپین در بند | صدای تغییر | ویژه 22 خرداد | لایحه حمایت از خانواده | گالری | عشا مومنی | امیر یعقوبعلی | خدیجه مقدم | راحله عسگری زاده و نسیم خسروی | پروین اردلان،جلوه جواهری، مریم حسین خواه، ناهید کشاورز | زینب پیغمبرزاده | سعیده امین، سارا ایمانیان، محبوبه حسین زاده، ناهید کشاورز و همایون نامی | احترام شادفر | نسیم سرابندی زاده،فاطمه دهدشتی | وبلاگ مهمان | پرونده خرم آباد | دستگیری ها | مریم مالک | پرستو اللهیاری | مهرنوش اعتمادی | سمیه رشیدی | Other Languages | همراهان | «فراخوان کمپین ده روز با بهاره هدایت» | English