خانه تماس با ما کتابخانه سایت‌های حامی گالری کمپین در بند آرشیو English

پذيرش > كوچه به كوچه > قانونی که عدالت را مخدوش می کند

تعدد زوجات، حق ولایت

قانونی که عدالت را مخدوش می کند

27 بهمن 1387 - فرناز کمالی - نسخه قابل چاپ

روز پنجم فروردین سال 86 بود از مهمونی رفتن و مهمون اومدن خسته شده بودم. احساس می کردم دچار روزمرگی شدم. فکر می کنم یکی از شکنجه های وحشتناک زندگی همین باشه که هر روزت مثل روز قبل باشه.

گوشی رو برداشتم به یکی از دوستانم زنگ زدم بهش پیشنهاد دادم بریم بیرون شهر یک کم نفس بکشیم! از خدا خواسته قبول کرد. حدود سه ساعت بعد سد کرج بودیم. زیر انداز نخ نمایی انداختیم و چایی رو دم کردیم شروع کردیم به درد و دل کردن؛ گفتیم، خندیدیم و گریه کردیم ... چشم روی هم گذاشتیم ساعت 12 شد. بلند شدیم کمر همت بستیم برای پیدا کردن ناهار!

پشت یک تپه یک خانم جوان و دختر نوجوانی بدمینتون بازی می کردن. به دوستم گفتم ببین به نظرت اینها خواهر همستند؟ یا مادر و دختر؟ دوستم گفت نمی دونم می خوای بریم جلو بپرسیم؟ گفتم که چی بشه دیوونه؟ اونم برگرده بگه به شما چه دست از پا درازتر برگردیم؟! دوستم گفت پس فضولی نکن بزن بریم دنبال یک رستوران که غذای خوب داشته باشه!

سوار ماشین شدیم با زحمت یک رستوران تمیز پیدا کردیم ناهار رو خوردیم و برگشتیم سر جای اول بساط رو پهن کردیم. اون دو نفر هنوز اونجا بودن داشتن میوه می خوردن. از غفلت دوستم استفاده کردم کوله پشتی ام رو انداختم روی دوشم بی اختیار رفتم کنارشون.

"سلام" . با تعجب سرشون رو آوردن بالا به من نگاه کردن و جواب سلام رو دادن. زن جوان با تردید گفت: امری داشتید؟ گفتم: کار خاصی ندارم من و دوستم حوصله مون سر رفته می خواستم ببینم میشه از راکت هاتون به ما قرض بدین ما هم مشغول شیم؟ زن بلافاصله گفت: خواهش می کنم قابلی نداره، عسل جان راکت ها رو بده به خانوم. گفتم: من فرناز هستم. از آشنایی با شما خیلی خوشحالم. اگر مزاحمتون نیستم یک کار کوچیک دیگه هم دارم. در حالی که اینها رو می گفتم کوله پشتیم رو باز کردم و برگه های کمپین رو در آوردم. زن و دختر با کنجکاوی به من نگاه می کردن. زن گفت: شما خبرنگار هستی؟ گفتم: نه؛ من کمپینی هستم. کمپین یک میلیون امضا. تا حالا اسمش رو شنیدین؟ گفت: نه، چی هست؟ گفتم: اول بیا بیانیه رو بخون تا بیشتر برات توضیح بدم. زن برگه رو گرفت و گفت عسل جون مادر بیا با هم بخونیم. فهمیدم که زن مادر عسل میشه. سکوت کردم هر دو سرشون رو برده بودن تو برگه. عسل یکباره با انگشت قسمت پایین برگه رو به مادرش نشون داد و گفت مامان ببین ... یه ده دقیقه ای در مورد بیانیه و اینکه کمپین چی هست امضاها برای چی جمع اوری میشن و .. توضیح دادم.

زن امضا کرد، دختر 15 سالش بود و نمی تونست امضا کنه ولی مادرش اصرار داشت که عسل هم امضا کنه . براش توضیح دادم ما از زیر 18 ساله ها امضا نمی گیریم ولی اون باز اصرار می کرد که عسل خیلی بیشتر از سنش می فهمه و سن ملاک نیست. اون تاکید داشت که خودش و عسل یکی از زخمی های همین قوانین ناعادلانه هستند و عسل خوب می فهمه که این بیانیه یعنی چی. گفتم: اگر می خوای در کمپین سهم داشته باشی، می تونی سرگذشت خودت رو برای من تعریف کنی تا من برای سایت کمپین بفرستم تا بقیه هم بتونن از تجارب شما استفاده کنن. این خودش کمک بزرگیه. زن قانع شد و شروع کرد.

زندگی من یک داستان تکراری و تمام نشدنی هست که شنیدنش حوصله بعضی ها رو سر می بره. وقتی دیپلم گرفتم عاشق شدم. عاشق یک آرایشگر که سر کوچه مون مغازه داشت. البته بعد ها فهمیدم اونجا شاگرد بود و مغازه هم مال خودش نبود. ما وضع مالی خوبی داشتیم. خودم با ایما و اشاره به علی فهموندم که دلم پیشش گیر کرده. اوایل فکر می کرد دستش انداختم ولی به مرور زمان هر دفعه که از جلوی مغازه رد می شدم و نگاهش می کردم اونم نیمچه لبخندی تحویلم می داد! تماس های تلفنی شروع شد و با تشویق ها و اعتماد به نفسی که من بهش دادم اومد خواستگاری. پدرم باورش نمی شد که من عاشق همچین مردی شده باشم! ولی وقتی تهدیدهای منو دید مجبور شد رضایت بده و ما عروسی کردیم و در یک آپارتمان مستقر شدیم. ناگفته پیداست که هزینه عروسی و اجاره آپارتمان رو پدرم به عهده گرفت. علی شغل آرایشگری رو گذاشت کنار و پیش پدرم مشغول به کار شد.

وقتی پدر به رحمت خدا رفت علی مدیریت کارگاه رو بعهده گرفت. درست نمی دونم چی شد؟ از کی شروع شد؟ چرا اینطور شد؟ فقط تا به خودم اومدم دیدم از هفت شبانه روز دو شب کامل هم علی رو نمی بینم. گرفتار عسل بودم. فکر می کردم علی زحمت می کشه وقتی خونه نیست داره تلاش می کنه برای ساختن زندگی بهتر برای من و عسل، برای آینده عسل! پچ پچ فامیل و کارگرها که شروع شد، نیشخند دخترهای دم بخت فامیل رو که دیدم فهمیدم خونه خراب شدم ولی خیلی دیر بود. علی از همسر دومش که کارگر کارگاه بود یک دختر همسن و سال عسل داشت. چقدر من ساده بودم! من چی فکر می کردم چی شد!

گفتم طلاق می خوام خیلی راحت قبول کرد به شرطی که مهریه رو ببخشم. گفتم می بخشم ولی عسل رو به تونمی دم. با خونسردی عجیبی گفت مگه قرار بود بدی؟ فکر کردی اگر میدادی من قبولش می کردم؟ دادگاه ما برای طلاق خیلی کوتاه بود ولی سر کارگاه بیشتر از سه سال دوندگی کردم تا تونستم حقم رو بگیرم. در این یازده سال علی هیچ وقت سراغی از عسل نگرفت. هر سال روز پدر یا عید نوروز عسل کارت یا هدیه ای برای پدرش در نظر می گرفت و با پست براش می فرستاد ولی علی هیچ وقت عکس العملی در مقابل این هدایا نشون نداد. عسل همیشه چشم انتظار دیدن پدرش بود حتی برای چند دقیقه ولی ...

سه سال پیش وقتی شنیدم مادر علی فوت کرده خیلی دلم سوخت. دوستش داشتم. خونه علی که بودم همیشه برام حکم سنگ صبور رو داشت. به عسل گفتم حاضر شو باید بریم بهشت زهرا. عسل گفت مامان اگه بابا باهامون بد برخورد کنه چی؟ گفتم فکر نمی کنم تا این اندازه کوته فکر باشه ولی عسل بهتر از من پدرش رو می شناخت . سر خاک بودیم نتونستم خودم رو کنترل کنم روی قبر افتادم و حالم بد شد. بعد از چند دقیقه دیدم یکی زیر بغلم رو گرفته به شدت به عقب هولم میده. سرم رو بردم بالا علی بود. سعی کردم تعادلم رو بدست بیارم. گفتم چی شده؟ چرا اینطوری می کنی؟ محکم کوبید تو سینه ام و گفت با اجازه کی اومدی اینجا؟ می خوای زن و بچه منو آزار بدی؟ زود از اینجا برو وگرنه خودش میاد حسابت رو می رسه. عسل دستم رو می کشید، بلند داد می زد بیا بریم مامان، زنش داره میاد ما رو بزنه، بیا بریم. نمی دونستم چیکار کنم، پاهام قفل شده بود. تنها جمله ای که گفتم این بود: علی عسل هم دختر توست. یعنی تو اجازه میدی همسرت روی دخترت دست بلند کنه؟ با تشر گفت گورت رو گم کن. اومدی زندگی منو خراب کنی مارمولک؟ من دختری به اسم عسل ندارم.

از سه سال پیش دیگه نه عسل خواست سراغی از پدرش بگیره نه من تشویقش کردم که دنبال پدرش بره و احترامش رو همیشه و در هر حال حفظ کنه. تا یک سال پیش که دست تقدیر دوباره باعث شد ما به علی رو بندازیم ولی به در بسته بخوریم. عسل عضو تیم ملی ... شده. شش ماهه اردو بوده. سخت تمرین کرده. یکی از امید های بی برو برگرده تیم ملی هستش. ولی برای خروج از کشور اجازه پدرش لازمه. علی فقط یک جمله رو تکرار می کنه: دختری به نام عسل ندارم. عسل از پدرش متنفر شده. با یک وکیل زبده صحبت کردم گفته تمام سعیش رو برای ما میکنه که عسل به آروزش برسه و زحمت هاش هدر نره ...

صحبت های ما خیلی طولانی شده بود. زمان از دستم در رفته بود. کنارم رو نگاه کردم دوستم نشسته بود و در افکار غرق شده بود . زدم بهش گفتم بریم بدمینتون؟ گفت نه بابا بریم خونه. تو هم بیکاری ها تو زندگی مردم سرک می کشی هم اعصاب خودت رو خراب می کنی هم من! گفتم این اتفاق فقط برای این مادر و دختر نیست. به گوش نباشی برای تو هم پیش میاد. حواست رو جمع کن. از اینکه یک تجربه مجانی گیرت اومده دلخوری؟ حتما باید هزینه بدی تا بهت بچسبه؟

تو ماشین فقط به این فکر می کردم که قانون رو میذارن برای اجرای عدالت؟ این چه قانونیه که عدالت رو مخدوش می کنه؟

ارسال به بالاترین ، توییتر ، فریندفید ، فیسبوک






در همين بخش :

روايت بيست و پنجمين شهريور / نرگس طیبات
وقتی آتش خاموش شود/فرشته نوبخت
آن گاه که زن شدم / ویژه نامه 8 مارس 1391
چیزی زیر پوست این شهر می جوشد / دلارام علی
گرسنگی / وبلاگ سیب و سرگشتگی

ديگر بخش ها :

طرح یک میلیون امضا | مقالات | سایت نوشته ها | اخبار | گزارش كمپين | گفت و گو | علیه سکوت | كوچه به كوچه | نامه های شما | گزارش ویژه | گفتگو با اعضا | ویژه سالگرد کمپین | تصویر برابری | دل آرام علی | تریبون | مقالات | تاریخ شفاهی | خارج از چارچوب | کتابخانه | درباره کمپین | کمپین در شهرها | کمپین در بند | صدای تغییر | ویژه 22 خرداد | لایحه حمایت از خانواده | گالری | عشا مومنی | امیر یعقوبعلی | خدیجه مقدم | راحله عسگری زاده و نسیم خسروی | پروین اردلان،جلوه جواهری، مریم حسین خواه، ناهید کشاورز | زینب پیغمبرزاده | سعیده امین، سارا ایمانیان، محبوبه حسین زاده، ناهید کشاورز و همایون نامی | احترام شادفر | نسیم سرابندی زاده،فاطمه دهدشتی | وبلاگ مهمان | پرونده خرم آباد | دستگیری ها | مریم مالک | پرستو اللهیاری | مهرنوش اعتمادی | سمیه رشیدی | Other Languages | همراهان | «فراخوان کمپین ده روز با بهاره هدایت» | English