پذيرش > كوچه به كوچه > پاساژهای فروش پوشاک زنانه، محیط هایي مناسب برای گفتگو / جلوه جواهري
پاساژهای فروش پوشاک زنانه، محیط هایي مناسب برای گفتگو / جلوه جواهري
3 بهمن 1385 - - نسخه قابل چاپ
دو ماهی است که حال خوبی ندارم. هر روز با امیدی نو پا می شوم اما دریغ از یک امضا تا روزی دیگر! وحشت عجیبی از روبرو شدن با کسانی دارم که تا پیش از این به راحتی با آنها حرف می زدم. از دلهره ی این همه وحشت که تمامی وجود مرا آغشته، همه ی مسیرهایم را با تاکسی می روم. اما در آنجا هم از ابتدا به صورت هر کسی که سوار می شود دقیق می شوم و در پیش خود با تک تک آنها بحث می کنم، اما جرات بیان آن همه حرف های ناگفته را با صدای بلند ندارم، نمی دانم چرا! احساس عذاب وجدان از ابتدای هر مسیر تا مسیر بعدی خفه ام می کند و من می مانم و بار این همه امضاهای جمع ناکرده! بارها و بارها دستم را به داخل کیفم می برم تا برگه را درآورم ولی عاقبت نمی توانم. از این همه ناتوانی حرصم گرفته.
به سمیه گفته بودم که باید بر ترسم غلبه کنم. به او می گویم همراهی ام کند، بلکه این وحشت موهوم فروکش کرده و اعتماد به نفس دوباره ای بیابم. سمیه می آید و در انتهای صحبت هم به بازار سلسبیل که در پشت خانه ماست می رویم. در تمام طول مسیر کوتاهمان، دلهره عجیبی همه ی وجودم را گرفته. باور نمی کنم این "من" باشم! می ترسم با لحظه های خوبی روبرو نشوم و این وحشت "ابدی" شود. او با دیدن هر مغازه ای، می خواهد وارد شویم اما من به دنبال مغازه ای هستم که حداقل فروشنده ی زنی داشته باشد.
بالاخره وارد مغازه ی لوازم آرایشی می شویم. صدای قلبم را در امتداد صدای سمیه می شنوم، اما حضور او اطمینان غریبی به من می دهد.
خانم ما جمعی هستیم که به قوانین تبعیض آمیز در ....
زنی جوان در حدود 21 سال، و بسیار علاقه مند و کنجکاو، به چهره ی سمیه می نگرد. با لبخندی گرم امضا می کند. با پیشنهاد سمیه، برگه را به همکار مرد جوان خود می دهد، و به این ترتیب با او نیز وارد گفتگو می شویم. با علاقه امضا می کند. دو خواهر میان سالی که در مغازه هستند، با کنجکاوی به صحبت های ما گوش می دهند. سمیه بیانیه را به آنها می دهد و مرد جوان تشویقشان می کند. خواهر کوچکتر برگه را می گیرد و با توضیحات سمیه، امضا می کند. دختر نوجوانش در پشت سر او با کنجکاوی به بیانیه نگاه می کند و من یکی از دفترچه ها را به او می دهم تا اگر نمی تواند امضا کند، حداقل بداند مادرش با چه چیز موافق است. خواهر بزرگتر اما موافق نیست. حدود 55 سال دارد و بسیار مودبانه بحث می کند. به اعتقاد او اینها قوانین الهی و ازلی و ابدی اند، ما حق دخالت در آنها را نداریم. سمیه با او چند دقیقه ای صحبت می کند و من نیز. احساس می کنیم مغازه کوچک آنها را تنگ کرده ایم. می بینیم که مشتری ها نمی توانند وارد شوند. از آنها تشکر می کنیم و خارج می شویم.
شادی این لحظات با دلهره ی دقایق پیش در هم می آمیزند. تمام وجودم گر گرفته از حرفهایی که این همه در دلم مانده و می خواهم به یکباره همه را بیرون بریزم و بیچاره سمیه که گاهی مجبور است دستم را بفشارد تا کمی سکوت کنم و او نیز مجال صحبت بیاید. حرکات او سنجیده و سریع است. هیچ چیزی از چشمان تیز بینش دور نمی ماند. کاملا مشخص است در این مدت، چقدر با تجربه شده در تشخیص آنکه چه بگوید و چگونه بگوید. مغازه ها را پشت سر می گذاریم و هر کدام آنها امیدهای "دیگری" به من می دهند.
وارد مغازه ای می شویم، در پاساژی که محیطی نسبتا زنانه دارد. ابتدا به مغازه ای می رویم که سه فروشنده پسر در آنجا حضور دارند. یکی از آنها به دقت بیانیه را می خواند و با بحث جالبی که بینمان در میگرید، امضا می کند و دیگری نیز . پسر سوم اما با تجربه در فعالیت های دانشجویی و ترسیده از کارهایی که به سرانجام نرسیده بودند در هشت سالی که بر ما گذشته است، و نا امید از هر چه امضا. می گوییم آیا نمیشود طور دیگری بود و شاید شیوه ی کار را باید تغییر داد به جای نا امید شدن. پسر "با تجربه" شکایت دارد که ما معترضان وضع موجود بودیم و اکنون به کجا رسیدیم؟! فروشندگی! با بیانیه موافق است، اما دل پردردش مجال امضا کردن به او نمی دهد.
دختر جوان پشت پیشخوان مغازه ای دیگر، با علاقه امضا می کند. زن میان سالی که همراه اوست، و همسر سرایدار پاساژ، با هیجان به همه ی حرفهای ما گوش می دهد و حرف می زند.
مگه شما کار نمی کنید برای چی باید حقتون نصف مردا باشه. به نظر شما این انصافه؟
برای آنها قابل قبول نیست که ارث شان نصف مردهایی باشد که هم اندازه و حتی بیش از آنها کارمی کنند. و برایشان سخت "باورنکردنی" وقتی شنیدند که چگونه دختر از 9 سالگی آنقدر بالغ می شود که حکم اعدام بگیرد ولی هیچگاه نمی تواند در مورد سرنوشت خود تصمیم بگیرد. در خانه پدر، پدر برای او تصمیم می گیرد، اما خودش محکوم آن تصمیم می شود. از لیلا گفتیم که چگونه به خاطر فروشش توسط "سرپرستان قانونی" اش، محکوم شده بود. ناباورانه نگاه می کنند. زن میانسال با لهجه شیرین اش می گوید، "باید از شوهرم اجازه بگیرم" و من جزوه را به او می دهم که اگر خواست به همسرش هم نشان دهد. با علاقه جزوه را می گیرد. سمیه ناراضی، به او می گوید "حق" دارد، "مستقل" بیاندیشد و عمل کند. و مگر اعتراض ما جز این بود!
دیگر هر مغازه ای که می رویم فروشنده ای از مغازه ی قبلی همراه ماست. همچون یک خانواده، با هم گرم و صمیمی اند. فروشنده ای که در داروخانه کار می کند و به آرام کردن کودکی که در آغوش دارد، مشغول است با لبخندی گرم می گوید:
من قبلا امضا کردم !
اِ ! مگه اینجام اومدن
آره دو تا خانوم بودن منم امضا کردم
و زمانی که با همسرش صحبت می کنیم، همراه ما می شود و فروشنده مغازه پیشین نیز.
بابا امضا کن دیگه مگه ما کار نمی کنیم؟
اینا برای دخترتونه.
و دختر گریان دقایق پیش که دیگر گریه نمی کند و انگار می داند که درباره ی او حرف می زنیم
خانم من می دونم آخه دستی تو حقوق دارم اینا درست نیست. من می دونم دیگه آخه دوستم حقوق کار کرده . می دونم الان دیگه این قانونا رو نداریم
و توضیح ما کافی نیست
خانم من می دونم این ها کار اون طرفی هاست. اونا می خوان تو یه برنامه ما رو مثل اروپا کنن. اینا که از حقوق بشرن رو می گم
و قرار هم نبود که توضیح ما کافی باشد.
سمیه هر بار که با همسرش صحبت می کند قرار را به عقب می اندازد. انگار دلش به رفتن نیست.
مغازه ی بعدی نیز قبلن با بیانیه آشنا شده بود اما امضا نکرده بود.
ما نمی تونیم مگه می شه اینا رو تغییر داد. اینا می گن حکم خداست و تغییرش نمی دن
شما موافقین؟
نه من موافق نیستم ولی نمی تونین کاری بکنین به خدا فایده ای نداره
چرا قبلن هم اعتراض ها فایده داشته. بعدم هیچ وقت این همه درگیر نشدیم. الان ببینید برنامه های هزار راه نرفته رو. پس معلومه که بی تاثیرم نیست
نه خانم شما بچه ای نمی دونین. این مردم نمی فهمن. شما هم به نتیجه نمی رسین. وگر نه خوب بده من امضا کنم ولی فایده ای نداره.
اگه فکر می کنین فایده ای نداره امضا نکنین. ولی اگه زنهای نسل های پیش هم مثل شما فکر می کردن فایده نداره، ما الان نمی تونستیم مدرسه بریم
شما اگه این رو قبول دارین به اندازه یک امضا اعتراض خودتون رو اعلام کنید
دیگر همه ی مغازه پر شده از زنهای فروشنده. آنها با علاقه بحث ها را دنبال می کنند. زنی که می خواست از شوهرش اجازه بگیرد فشار می آورد "خانم امضا کن بزار زودتر این امضاها جمع شه تا قوانین عوض بشه دیگه" به صورتش نگاه می کنم که چگونه با علاقه و پرانرژِی می خواهد فروشنده را راضی به امضا کردن کند. این همه تناقض برایم جالب و باور نکردنی است. دیگر بحث بین آنها داغ شده و فروشنده عاقبت امضا می کند.
اما می دونم نتیجه نداره
زنی که بچه در بغل دارد و همسرش می گوید "کار استکباره" با نگرانی به چهره ی زن فروشنده نگاهی می اندازد و رو به ما می گوید
امیدوارم هر چه زودتر موفق بشین. من که می گم فایده داره
به پاساژی دیگر می رویم، مانتو و پوشاک زنانه. داخل مغازه ای می شویم که دختر جوانی با چهره ی دوست داشتنی خود، بیانیه را امضا می کند و از همکار مرد خود نیز امضا می گیرد. مرد جوان می گوید انصاف نیست دیه زن نصف مرد باشد، و به دختر اشاره می کند که درآمدش از او بالاتر است و خرج خانواده با اوست.
دختر با نگاه معصومش می گوید
یعنی کسی هم بوده تا حالا که امضا نکنه؟
و مغازه ی بعدی زنی که برگه را می گیرد و به مغازه های پایین می رود تا امضا جمع کند و عاقبت سمیه که برگه ها را پر شده می بیند به سختی راضی می شود که دل بکند.
و این چنین خلق شبی پر از دلهره و امید، به پایان می رسد.
حالا که صحبت ها را دوباره مرور می کنم، به نظرم می رسد پاساژهای مانتو فروشی و پوشاک زنانه، مکان های جالبی برای امضا گرفتن هستند. در این پاساژها، اصحاب مغازه ها و فروشگاه ها با هم در تماس و مراوده هستند. زن ها و مردها در محیط هایی کار می کنند، که بسیار بر روی هم تاثیر می گذارند. آنها در واقع محیطی گرم بنا کرده اند که با حضور در آنجا، می توان حس کرد که چگونه با علاقه به گفتگو می نشینند و گوش می دهند و شاید این گوش دادن مداوم آنها به مشتریانی متفاوت از هم، در محیطی آرام و زنانه، آنها را این چنین صبور و منعطف ساخته. زنانی که بر روی همکاران مرد خود تاثیر گذاشته اند و مردانی که تحت تاثیر کار آنها قرار می گیرند. زمانی به یکی از این مغازه ها رفتیم. پسر جوان فروشنده، رو به ما کرد که اگر خانم فلانی بودند حتما امضا می کردند. کلام پسر جوان نشان از گفتگوهایی داشت که با آن زن درباره حق زنان داشتند. و شاید به دلیل همین گفتگوهایی که در این مغازه و آن مغازه، با این فروشنده و آن فروشنده در جریان بود، در نگاه آنها، و در بیان نظراتشان، قبول نابرابری را حس می کردیم. چنین فضاهای کاری می تواند جبران فضاهایی را بکند که در آنها، تقسیم کار جنسیتی نمایان است. فضاهایی که زنان به منشیگری و مردان به ریاست مشغول اند. در این فضاها کارِ برابری که زن و مرد در مقابل حقوق برابر می گیرند، بر روی نگاهشان از یکدیگر تاثیر می گذارد.
با خود می اندیشیم آیا این فضا ها را قبلا هم داشته ایم؟ آن هم به این گستردگی و در مکان هایی از جنوب شهر که به نظر ما سنتی می نمایند؟ آیا این نتیجه رفتن زنها به مکان های عمومی و اشغال آنها نیست؟ به هر حال فضاهای عمومی در نقاطی از شهر که زنان و مردان با هم حضور دارند و با هم می توانند گفتگویی آزاد داشته باشند، تاثیر زیادی در رشد آگاهی آنان داشته و به نظر می رسد می توان حضوری آرام اما پررنگ به بهانه ی چند امضا در آنجا داشت.
ارسال به
بالاترین
،
توییتر
،
فریندفید
،
فیسبوک
در همين بخش :
روايت بيست و پنجمين شهريور / نرگس طیبات
وقتی آتش خاموش شود/فرشته نوبخت
آن گاه که زن شدم / ویژه نامه 8 مارس 1391
چیزی زیر پوست این شهر می جوشد / دلارام علی
گرسنگی / وبلاگ سیب و سرگشتگی
ديگر بخش ها :
طرح یک میلیون امضا
|
مقالات
|
سایت نوشته ها
|
اخبار
|
گزارش كمپين
|
گفت و گو
|
علیه سکوت
|
كوچه به كوچه
|
نامه های شما
|
گزارش ویژه
|
گفتگو با اعضا
|
ویژه سالگرد کمپین
|
تصویر برابری
|
دل آرام علی
|
تریبون
|
مقالات
|
تاریخ شفاهی
|
خارج از چارچوب
|
کتابخانه
|
درباره کمپین
|
کمپین در شهرها
|
کمپین در بند
|
صدای تغییر
|
ویژه 22 خرداد
|
لایحه حمایت از خانواده
|
گالری
|
عشا مومنی
|
امیر یعقوبعلی
|
خدیجه مقدم
|
راحله عسگری زاده و نسیم خسروی
|
پروین اردلان،جلوه جواهری، مریم حسین خواه، ناهید کشاورز
|
زینب پیغمبرزاده
|
سعیده امین، سارا ایمانیان، محبوبه حسین زاده، ناهید کشاورز و همایون نامی
|
احترام شادفر
|
نسیم سرابندی زاده،فاطمه دهدشتی
|
وبلاگ مهمان
|
پرونده خرم آباد
|
دستگیری ها
|
مریم مالک
|
پرستو اللهیاری
|
مهرنوش اعتمادی
|
سمیه رشیدی
|
Other Languages
|
همراهان
|
«فراخوان کمپین ده روز با بهاره هدایت»
| English
|