خانه تماس با ما کتابخانه سایت‌های حامی گالری کمپین در بند آرشیو English

پذيرش > كوچه به كوچه > تجربه ای با یک غریبه!

در اتوبوس

تجربه ای با یک غریبه!

3 دی 1387 - شیما جعفرزاده - نسخه قابل چاپ

در اتوبوس نشسته بودم. لبخندی از رضایت و خوشحالی روی لبهام بود. حس می کردم چه کار خوبی انجام دادم. از شوق و به این خاطر اینکه باورم نمی شد، دوباره برگۀ جمع آوری امضا را از کیفم در آوردم و شروع کردم به نگاه کردن. هر کدام را دوباره مرور می کردم. اسم، شغل، تحصیلات، سن و دست آخر قانونی که تغییرش بر دیگری الویت داشت. شماره ها را نگاه می کردم و با شماره بندی قانونها در انتهای برگه مقایسه می کردم و از اینکه بالاخره افرادی را پیدا کرده بودم که مثل خودم فکر می کردند خوشحال بودم.

دختر خانومی کنارم روی صندلی اتوبوس نشسته بود و دائم با بادبزن مشکی رنگش خودش را باد میزد و زیر لب می گفت: "چقدر گرمه! مرده شور این مقنعه رو ببره!" بعد احساس کردم که نگاهی به برگۀ در دست من انداخت. فوری بهش نگاه کردم و لبخندی زدم.

گفت: "ببخشید قصد فضولی نداشتم. فقط چون کلمۀ قانون تو متن به چشمم خورد و امضاها رو دیدم یه لحظه کنجکاو شدم."

گفتم: "مهم نیست. نوشته های این برگه در مورد قوانین واسه اینه که همه بخونن."

بعد موارد اعتراض به قوانین و جزوۀ تاثیر قوانین بر زندگی زنان را به دستش دادم و گفتم: "تا حالا به این فکر کردین که چقدر قانون تبعیض آمیز داریم؟! تا حالا اسم کمپین رو شنیدین؟!"

گفت: "نه! چی هست؟!"

کمپین و هدف تلاشهای کمپین رو براش توضیح دادم. بین صحبتهای من مرتب می گفت: "وای چقدر خوب! خیلی خوبه!" بعد جزوه ها را باز کردم و تعدادی از قوانین و تاثیرات آنها را برایش خواندم و سعی کردم کاری کنم که با من هم صحبت شود و نظر بدهد! بعد به من گفت: "میشه من هم امضا کنم؟!" گفتم: "البته که میشه!"

گفت: "خواهر بزرگتر من پنج سال پیش ازدواج کرد. بعد از یک سال و نیم باردار شد. تقریبا از سه یا چهار ماه بعد از بدنیا اومدن پسرش با همسرش اختلاف پیدا کرد. شوهرش مرتب بهش می گفت من نمی تونم اصلا هیکل تو رو نگاه کنم. حالم بهم می خوره. شکمت آویزون شده. این بود که رفت دنبال طلاق. خواهرم رو طلاق داد ولی سرپرستی خواهر زاده ام بهنود، فقط تا هفت سالگی به عهدۀ خواهرمه! طفلی خواهرم داره مثل شمع آب میشه. بعضی وقتها فقط به بچه خیره میشه و اشک میریزه. میگه من چطوری چند سال دیگه اینو از خودم دورش کنم. در حال حاضر هم ناراحتی اعصاب گرفته. مرتب قرص و دارو. روانکاو، روانپزشک، چی بگم! مادرم هم مرتب خواهرم رو میبینه و برای اینکه خواهرم ناراحتی اش بیشتر نشه، میره گوشۀ یه اتاق گریه میکنه و وقتی کمی آرومتر شد، میاد دنبال کارهای روزانه اش!"

حالم خیلی گرفته شده بود. از دیدن اینهمه عذاب. انگار تمام شوق آن روزم گرفته شده بود. بعد نگاهی به من انداخت و گفت: "میشه لطفا برگه رو بهم بدین امضا کنم." یکدفعه به خودم آمدم و گفتم: "بله حتما!"

بعد از امضا برگه را به دستم داد و گفت: "این جزوه ها رو..." فوری گفتم: "پیش خودتون باشه. بخونیدش. اطلاعات خوبی داره!" وسایلش رو جمع کرد و گفت: "من باید اینجا پیاده بشم. ازتون خیلی ممنونم."

دستش را گرفتم و گفتم: "من از شما ممنونم. برای شما و تمام خانواده تون آرزوی بهترینها را دارم." در حالیکه لبخند ملیحی روی لبهاش بود خداحافظی کرد و پیاده شد. و از پیاده رو باز هم برام دستی تکان داد و رفت...

ارسال به بالاترین ، توییتر ، فریندفید ، فیسبوک






در همين بخش :

روايت بيست و پنجمين شهريور / نرگس طیبات
وقتی آتش خاموش شود/فرشته نوبخت
آن گاه که زن شدم / ویژه نامه 8 مارس 1391
چیزی زیر پوست این شهر می جوشد / دلارام علی
گرسنگی / وبلاگ سیب و سرگشتگی

ديگر بخش ها :

طرح یک میلیون امضا | مقالات | سایت نوشته ها | اخبار | گزارش كمپين | گفت و گو | علیه سکوت | كوچه به كوچه | نامه های شما | گزارش ویژه | گفتگو با اعضا | ویژه سالگرد کمپین | تصویر برابری | دل آرام علی | تریبون | مقالات | تاریخ شفاهی | خارج از چارچوب | کتابخانه | درباره کمپین | کمپین در شهرها | کمپین در بند | صدای تغییر | ویژه 22 خرداد | لایحه حمایت از خانواده | گالری | عشا مومنی | امیر یعقوبعلی | خدیجه مقدم | راحله عسگری زاده و نسیم خسروی | پروین اردلان،جلوه جواهری، مریم حسین خواه، ناهید کشاورز | زینب پیغمبرزاده | سعیده امین، سارا ایمانیان، محبوبه حسین زاده، ناهید کشاورز و همایون نامی | احترام شادفر | نسیم سرابندی زاده،فاطمه دهدشتی | وبلاگ مهمان | پرونده خرم آباد | دستگیری ها | مریم مالک | پرستو اللهیاری | مهرنوش اعتمادی | سمیه رشیدی | Other Languages | همراهان | «فراخوان کمپین ده روز با بهاره هدایت» | English