پذيرش > كوچه به كوچه > شهر شب
در اتوبوس
شهر شب
12 آذر 1387 - هدی امینیان - نسخه قابل چاپ
تا به ایستگاه می رسم اتوبوس راه می افتد؛ هوا سرد است و آه حسرتی که برای از دست دادن اتوبوس می کشم جلوی چشمانم ابر کوچکی می سازد. دستانم را در جیبم فرو می کنم و سرم را در یقه لباسم، تا شاید گرمتر شوم و منتظر آخرین اتوبوس می ایستم. هوا خیلی وقت است که تاریک شده. کرکره مغازه های اطراف پایین کشیده می شود و خیابان را تاریک تر می کند. تنها نور چراغ ماشین ها و ترافیک آنهاست که شهر را زنده نگه می دارد و البته تعداد اندک رهگذرها. تنها در ایستگاه ایستاده ام به انتظار آخرین اتوبوس.
اتوبوس می رسد، سوار می شوم، داخل اتوبوس هم سرد است، بوی دود اگزوزش حالم را بد می کند؛ غر می زنم. گوشه ای در قسمت خانمها می نشینم و در خودم مچاله می شوم. کم کم اتوبوس پر می شود و مردان یکی یکی صندلی ها را اشغال می کنند. شهرِ شب مردانه است.
دو زن سوار می شوند و با فاصله از من می نشینند. نمی دانم چرا خوشحال می شوم شاید برای اینکه آنها هم قانون شب شهر را شکسته اند. کم کم قسمت مردان پر می شود و آنها وارد قسمت زنانه اتوبوس می شوند و صندلی های جلوی آن را اشغال می کنند. با خودم می گویم " اینهم از قانون دوم؛ تفکیک جنسیتی شکسته شد" با اینحال چند نفر همچنان ترجیح می دهند بایستند تا اینکه خط قرمز را بشکنند.
اتوبوس راه می افتد. بیانیه را از کیفم در می آورم و به سمت زن جوان تر می روم و برایش از کمپین می گویم؛ امضا می کند. کنار زن مسن می نشینم و صحبتم را شروع می کنم، می خندد و می گوید: " من قبلا امضا کرده ام. فکر می کنم خودتان از من امضا گرفته اید. چند روز پیش در فکر این بودم که کارتان به کجا رسیده است." من هم از تصویب برابری دیه و مطرح بودن ارث می گویم. صورتش به خنده باز می شود.
خودم را در صندلیم جا می دهم. بیانیه دستم است و از فکری که از ذهنم می گذرد می لرزم. تنم یخ کرده است اما در دلم شوری زبانه می کشد که نمی دانم از چیست؛ هیجان، ترس، برخورد، شکستن خط قرمزها... بایدها و نبایدها فکرم را به بازی می گیرند. هر چه بیشتر فکر می کنم بیشتر لرزش دلم را حس می کنم. پاهایم سست شده اند، انگار توان حرکت ندارم. فرو رفته ام در آخرین صندلی آخرین اتوبوس شب و با خودم کلنجار می روم.
چند دقیقه ای طول می کشد تا به خودم بیایم و مصمم حرکت کنم. بلند می شوم و به سمت مردان خسته از کار روزانه می روم. همانهایی که در صندلی های قسمت زنان نشسته اند. بیانیه را به سمتشان می گیرم و توضیح می دهم. مشغول خواندن می شوند. برمی گردم به صندلی خودم. نفس عمیقی می کشم و منتظر عکس العملشان می مانم. چشمم مدام به آنهاست. سرشان خم شده است روی برگه، بعد از یکی دو دقیقه که برای من زیاد طول کشیده است با هم مشغول صحبت می شوند. از پشت می پایمشان. دلم می لرزد، نفسم بالا نمی آید. دست یکی از آنها به سمت جیب کتش می رود؛ خودکار را که از جیب بیرون می آورد، نفسی به راحتی می کشم. امضا می کنند، هر دو و به سمت من برمی گردند. ناخودآگاه می خندم و از جایم بلند می شوم تا بیانیه را بگیرم.
دو پسر جوان که صندلی کناری آنها نشسته اند و جزئیات را با کنجکاوی نگاه می کنند، از مرد در مورد بیانیه می پرسند. مرد هم می گوید: " برای حقوق زنان است." به نظرم کمتر از 18 سال دارند، می گویم: " چند سالتان است؟ فکر نمی کنم شما بتوانید امضا کنید." با مرد مشغول صحبت می شوند، جابه جا شده و سه نفری گوشه های مثلثی را می سازند و مرد برایشان در مورد بیانیه و حقوق زنان حرف می زند.
هر شب دقایق زیادی را در ترافیک مانده ام اما امشب خیابان خلوت تر است و ترافیک روان. بر خلاف همیشه دلم می خواهد ترافیک مدت زمان زیادی طول بکشد. اتوبوس در هر ایستگاه که می ایستد، چند نفری پیاده می شوند. زن ها هم پیاده می شوند و لبخندی از سر رضایت می زنند و با من خداحافظی می کنند.
نفس عمیقی می کشم و خط قرمزها را می شکنم. از میله وسط اتوبوس می گذرم و وارد قسمت مردانه می شوم. هنوز می لرزم. مردی ایستاده است. بیانیه را به سمتش می گیرم، از گرفتنش امتناع می کند و سرش را به نشانه نفی تکان می دهد با این حال شروع به صحبت می کنم و از کمپین می گویم. بیانیه را می گیرد و مشغول خواندن می شود. مردی که اول از همه امضا کرده بود و با پسرها صحبت می کرد، صدایم می کند. به سمت مثلثشان می روم. مرد می گوید: "خانم این ها که بچه نیستند!" و پسر ادامه می دهد: "خانم من بیست سالمه، میشه منم امضا کنم؟" به سمت مرد ایستاده بر می گردم. خودکار می خواهد تا امضا کند.
دوباره بر می گردم عقب اتوبوس و بیانیه را به پسرها می دهم. می خوانند. یک ایستگاه مانده به خانه، باید پیاده شوم. جمعیت اتوبوس کمتر و کمتر می شود. می گویم: "زود بخوانید باید ایستگاه بعد پیاده شوم." اتوبوس که به ایستگاه می رسد آنها هنوز امضا نکرده اند. بیانیه را پس می دهند تا پیاده شوم. می دانم اگر پیاده نشوم برای دور زدن و برگشتن به خانه راهم خیلی طولانی می شود و باید مدت زمان زیادی پیاده روی کنم. با این حال می خندم و می گویم: "امضای شما بیشتر ارزش داره، آخر خط پیاده می شوم، وقت دارید امضا کنید." امضا که می کنند به قسمت جلوی اتوبوس می روم و با چند مرد دیگر صحبت می کنم. یکی می گوید: "با امضای من و شما که کاری درست نمی شه، این مملکت کارش از این حرفها گذشته." وارد بحث می شوم و از حرکت مدنی و مسالمت آمیز کمپین و لزوم وجود چنین حرکت هایی می گویم، از اینکه صدای اعتراض و برابری خواهی زنان بلند شده است و از اینکه هر تغییری از پس اعتراض و خواسته می آید.
به آخر خط رسیده ایم. اتوبوس که ترمز می کند آخرین نفر هم امضایش را پای بیانیه نشانده است و آن را به دستم می دهد و خداحافظی می کند. از در جلویی اتوبوس پایین می آیم. نفسم که خارج می شود ابرهای بزرگتری می سازد. هوا سردتر شده است و من از لبریزم از خوشی.
کیفم را روی دوشم می اندازم و مسیر طولانی تا خانه را پیاده پرواز می کنم.
ارسال به
بالاترین
،
توییتر
،
فریندفید
،
فیسبوک
در همين بخش :
روايت بيست و پنجمين شهريور / نرگس طیبات
وقتی آتش خاموش شود/فرشته نوبخت
آن گاه که زن شدم / ویژه نامه 8 مارس 1391
چیزی زیر پوست این شهر می جوشد / دلارام علی
گرسنگی / وبلاگ سیب و سرگشتگی
ديگر بخش ها :
طرح یک میلیون امضا
|
مقالات
|
سایت نوشته ها
|
اخبار
|
گزارش كمپين
|
گفت و گو
|
علیه سکوت
|
كوچه به كوچه
|
نامه های شما
|
گزارش ویژه
|
گفتگو با اعضا
|
ویژه سالگرد کمپین
|
تصویر برابری
|
دل آرام علی
|
تریبون
|
مقالات
|
تاریخ شفاهی
|
خارج از چارچوب
|
کتابخانه
|
درباره کمپین
|
کمپین در شهرها
|
کمپین در بند
|
صدای تغییر
|
ویژه 22 خرداد
|
لایحه حمایت از خانواده
|
گالری
|
عشا مومنی
|
امیر یعقوبعلی
|
خدیجه مقدم
|
راحله عسگری زاده و نسیم خسروی
|
پروین اردلان،جلوه جواهری، مریم حسین خواه، ناهید کشاورز
|
زینب پیغمبرزاده
|
سعیده امین، سارا ایمانیان، محبوبه حسین زاده، ناهید کشاورز و همایون نامی
|
احترام شادفر
|
نسیم سرابندی زاده،فاطمه دهدشتی
|
وبلاگ مهمان
|
پرونده خرم آباد
|
دستگیری ها
|
مریم مالک
|
پرستو اللهیاری
|
مهرنوش اعتمادی
|
سمیه رشیدی
|
Other Languages
|
همراهان
|
«فراخوان کمپین ده روز با بهاره هدایت»
| English
|