پذيرش > كوچه به كوچه > مسیری که به کمپین ختم شد / سمیه رشیدی
مسیری که به کمپین ختم شد / سمیه رشیدی
24 دی 1385 - - نسخه قابل چاپ
ساعت 10 شب، ایران زمین، سرمای هوای صفر درجه. پل مدیریت، پل مدیریت، بوق، بوق، خانم کجا می رید برسونمتون؟ چراغ راهنما، پژو206، آردی، زانتیا، بوق، پل مدیریت، و...
هوا آنقدر سرد است که از پشت شیشه های ماشین نمی شود داخل را دید. آقا ببخشید پل مدیریت! سوار پرایدی سفید می شوم به این گمان که تاکسی است. راننده جوان است، پسری 25 یا 26 ساله. مسیر بعدیتان بعد از پل مدیریت کجاست خانم؟ نواب. اما من مدیریت پیاده می شوم. خانم هوا سرده. ماشین بد گیرتون می یاد من تا توحید می رم می رسونمتون. با خودم گفتم چه کاریه؟ من که باید دوباره سوار تاکسی بشم. ممنون آقا پس من توحید پیاده می شم.
صدای ضبط گوشم را اذیت می کند. صدا بلند و بلندتر می شود. و راننده شروع می کند: ببخشید خانم فضولی می کنم. از سر کار می آمدید؟ بچه ی این طرف ها هستید؟ دانشجو هستید؟ هوا خیلی سرد شده. نظر شما در مورد ... . شروع شد، باید حدس می زدم. حوصله جواب دادن ندارم. چقدر این آدم ها، نه این پسرهای جوان، نه این مردها بی کارند. آخر چه سودی می برند؟ فکر می کنند حالا من جواب این سوال ها را بدهم بعدش چی؟ الآن می خواهد شروع کند. بعدازهوا، شلوغی و سرما، شغل و بعد اسم و بعد شماره تلفن و بعد ... . نمی دانم. فقط حوصله نداشتم تا توحید به حرف هایش که از نظر من آزار دهنده بود گوش بدهم. آقا ببخشید می توانید صدای ضبطتان را کم کنید؟ می خواهم یک لحظه وقتتان را بگیرم. چشم، یک لحظه چیه؟ شما دو لحظه وقت مرا بگیرید. خونسردی خودم را حفظ و شروع می کنم: اقا شما در مورد کمپین یک میلیون امضا برای تغییر قوانین تبعیض آمیز چیزی شنیده اید؟ نه متأسفانه خانم. چیزی شده مگر؟ آقا شما چقدر در مورد قوانین مدنی آگاهی دارید؟ و ...
پشت چراغ قرمز: سبز، زرد و قرمز. این دفترچه را مطالعه کنید و بعد هم در اختیار اعضاء خانواده خود قرار دهید. در ضمن آدرس سایت ما و ... . توحید! رسیدیم. . ماشین را در یک ضلع خیابان نگه می دارد، سوالی ذهنم را آزار می دهد، چه برخوردی خواهد کرد؟ پسر جوان بر می گردد و با شرمندگی و با حالی که من تا چند دقیقه پیش سراغ نداشتم می گوید: خانم من خودکار ندارم. لطف می کنید به من خودکار بدهید. خودم هم باورم نمی شود. یعنی این آدم همان آدم چند دقیقه پیش بود؟ چقدر زود آدم ها تغییر می کنند. حتی لحن صدای چند لحظه پیش برای من در چهره این آدم کاملاً ناشناس بود. سرخ شده بود و با حالت خاصی به من نگاه می کرد. انگار مرتکب خطای بزرگی شده باشد. چهره اش حالت آدمی را داشت که فهمیده باشد جلوی دوربین مخفی قرار گرفته است. برایم هم جالب بود و هم باورنکردنی. نگاهش و لحن صدایش به من می فهماند که از نظر او من همان آدم چند دقیقه پیش نیستم. احساس من هم همینطور بود. شاید مثل یک احساس قدرت، احساس این که من می توانم با کلامم به تو بفهمانم که من بی کار نیستم در مورد مسایل سطحی فکر کنم و این که دغدغه من این است و برایش اینگونه تلاش می کنم. و این که چقدر ما با هم متفاوتیم و و یا این که چقدر مسایل مهم تری هست که می شود سر آن ها صحبت کنیم. مسایلی که شاید برای آن پسر راننده یا یکی از نزدیکانش وجود داشته و درکش کرده. نمی دانم چه چیز باعث شد که اینقدر احساسم متفاوت شود. فقط می دانم قدرت کلامم و ایمان به کارم باعث شد که مخاطبم آن را درک کند. می دانستم که او هم نگاهش به من متفاوت شده. این را از رفتار مودبانه اش که تغییر کرده بود می شد فهمید. حتی بادقت خواندن بیانیه و سوال هایش را که معلوم بود هیچ گونه طعنه و طنز خاصی در آن نبود این حس را به من می داد. خانم ببخشید من دقیقاً کجا را باید امضا کنم؟ خانم ببخشید منظور از اولویت قانونی چیست؟ خانم به نظر شما این امضاها به جایی هم راه می برد؟ خانم خیلی لطف کردید که مرا در جریان گذاشتید. از بابت این دفترچه هم خیلی ممنونم. امیدوارم خیلی زود یک میلیون امضا جمع شود. شرمنده مسیر من به شما نمی خورد. اما اگر بخواهید می رسانمتان. ببخشید کرایه... . نه اصلاً حرفش را هم نزنید. من مسیرم تا اینجا می خورد. در ضمن چقدر عالی شد که با شما آشنا شدم و در این طرح شرکت کردم. در ضمن ببخشید اگر وقتتان با حرف هایم تلف شد. امیدوارم سوء تفاهم نشده باشد. منظوری نداشتم. موفق باشید.
میدان توحید، هوا همچنان صفر درجه، اما من دیگر سردم نیست فکر می کنم گاهی مواقع چقدر یک تجربه، باعث یک ذهنیت متفاوت می شود. به آن سوی خیابان می روم. نواب، نواب،... سوار ماشین می شوم و این بار مخاطبان من مسافران ماشین اند. ببخشید شما در مورد طرح کمپین یک ....
ارسال به
بالاترین
،
توییتر
،
فریندفید
،
فیسبوک
در همين بخش :
روايت بيست و پنجمين شهريور / نرگس طیبات
وقتی آتش خاموش شود/فرشته نوبخت
آن گاه که زن شدم / ویژه نامه 8 مارس 1391
چیزی زیر پوست این شهر می جوشد / دلارام علی
گرسنگی / وبلاگ سیب و سرگشتگی
ديگر بخش ها :
طرح یک میلیون امضا
|
مقالات
|
سایت نوشته ها
|
اخبار
|
گزارش كمپين
|
گفت و گو
|
علیه سکوت
|
كوچه به كوچه
|
نامه های شما
|
گزارش ویژه
|
گفتگو با اعضا
|
ویژه سالگرد کمپین
|
تصویر برابری
|
دل آرام علی
|
تریبون
|
مقالات
|
تاریخ شفاهی
|
خارج از چارچوب
|
کتابخانه
|
درباره کمپین
|
کمپین در شهرها
|
کمپین در بند
|
صدای تغییر
|
ویژه 22 خرداد
|
لایحه حمایت از خانواده
|
گالری
|
عشا مومنی
|
امیر یعقوبعلی
|
خدیجه مقدم
|
راحله عسگری زاده و نسیم خسروی
|
پروین اردلان،جلوه جواهری، مریم حسین خواه، ناهید کشاورز
|
زینب پیغمبرزاده
|
سعیده امین، سارا ایمانیان، محبوبه حسین زاده، ناهید کشاورز و همایون نامی
|
احترام شادفر
|
نسیم سرابندی زاده،فاطمه دهدشتی
|
وبلاگ مهمان
|
پرونده خرم آباد
|
دستگیری ها
|
مریم مالک
|
پرستو اللهیاری
|
مهرنوش اعتمادی
|
سمیه رشیدی
|
Other Languages
|
همراهان
|
«فراخوان کمپین ده روز با بهاره هدایت»
| English
|