پذيرش > كوچه به كوچه > چشم به راهت می مانم نازنین...
برای عشا مومنی
چشم به راهت می مانم نازنین...
29 مهر 1387 - مژگان ملکیان - نسخه قابل چاپ
هيچ مي دانی اولين بار صدایت را شنيدم بدون آن که ببينمت. صدایت محکم بود و رسا. يک جور اعتراض. شايد هم فرياد. همان صدایی که وادارم کرد سرم را بچرخانم تا صاحبش را ببینم. و تصويرت حک شد در ذهنم.
بعدها که باز فرصتی پيش آمد تا در جمعی دوستانه گپی بزنيم و با هم آشنا شويم، صدايت را شناختم. گفتم می شناسمت. "همانی نبودی که از فرهنگ مردسالارانه دلگير بودی آنروز ديدار نخست؟". خنديدی. اسمت را که گفتی باز هم خنديدی. نمی دانم شايد تعجب را در صورتم خواندی که بلافاصله گفتی: "نماز مغرب و عشا دیگه!". و من اسمت را به خاطر سپردم و خنده هايت را و لبخند پرمهرت را.
یادت می آید آن شبی که در رستوران با هم حرف می زدیم از دردها و تجربیات مشترکمان. گرسنه بودیم و منتظر غذایی که انگار قرار بود هرگز آماده نشود. انگار بعد از سالها همگی یکدیگر را یافته ایم و می خواهیم تعریف کنیم تجربه های تلخ و شیرین گذشته را. بگوییم از آرزوهایی که برای آن سرزمین دوست داشتنی داریم و زنان و مردانش. از بیعدالتی ها و نگاههایی که می آزارد گاهی روح و جانت را. یادت می آید جز آرزوهای بلند بالایمان، سرمایه ی باارزش دیگری هم داشتیم و داریم. تو، من و دیگران. سرمایه ی باارزشمان همان "امید" است نازنین...
بار آخر که دیدمت گفتی رهسپاری. می روی ایران اما زود برمی گردی. خوشحال بودی و چشمانت می خندید. قول دادی وقت برگشتن باز همدیگر را ببینیم. قول دادی و گفتی خیلی زود. آن قدر سرشار از محبتی که با آن همه گرفتاری قبل از سفر، باز برایم پیغام گذاشته بودی و خداحافظی کرده بودی. وای که دلتنگت بودم و از دوستان جویای احوالت.
منتظرت بودم این روزها. منتظر دیدارت و باز گپ زدنهای بی پایان. اما امروز ۵ روز است که چشم به راه هستیم...
عشای عزیزم! این روزها که نمی دانم کجایی و در چه حالی، دلم می خواهد خاطرات خوش دوستی نوپایمان را مرور کنم. مدت کمی از دوستی ما میگذرد اما انگار سالهاست که تو را میشناسم. خاطرات سفرمان، درد ودلهایمان روی نیمکت چوبی حیاط، ژست گرفتن جلوی لنز دوربینت، خندیدنها، شعر خواندنها، گپ زدن هایمان و همه ی آن لحظات زیبا و سرشار از محبت و دوستی، این روزها در جلوی چشمانم رژه می روند. می خواهم بدانی که این روزها مدام گوشه ی ذهنم حضور داری. سعی می کنم تصورت کنم. کجایی. چه می کنی. در چه حالی. می دانم هرجا که باشی لبخند و نگاه شادت هم آنجاست.
می خواهم بدانی که منتظرت هستم تا برگردی. قول داده بودی زود بر می گردی. چشم به راهت می مانم نازنین......
ارسال به
بالاترین
،
توییتر
،
فریندفید
،
فیسبوک
در همين بخش :
روايت بيست و پنجمين شهريور / نرگس طیبات
وقتی آتش خاموش شود/فرشته نوبخت
آن گاه که زن شدم / ویژه نامه 8 مارس 1391
چیزی زیر پوست این شهر می جوشد / دلارام علی
گرسنگی / وبلاگ سیب و سرگشتگی
ديگر بخش ها :
طرح یک میلیون امضا
|
مقالات
|
سایت نوشته ها
|
اخبار
|
گزارش كمپين
|
گفت و گو
|
علیه سکوت
|
كوچه به كوچه
|
نامه های شما
|
گزارش ویژه
|
گفتگو با اعضا
|
ویژه سالگرد کمپین
|
تصویر برابری
|
دل آرام علی
|
تریبون
|
مقالات
|
تاریخ شفاهی
|
خارج از چارچوب
|
کتابخانه
|
درباره کمپین
|
کمپین در شهرها
|
کمپین در بند
|
صدای تغییر
|
ویژه 22 خرداد
|
لایحه حمایت از خانواده
|
گالری
|
عشا مومنی
|
امیر یعقوبعلی
|
خدیجه مقدم
|
راحله عسگری زاده و نسیم خسروی
|
پروین اردلان،جلوه جواهری، مریم حسین خواه، ناهید کشاورز
|
زینب پیغمبرزاده
|
سعیده امین، سارا ایمانیان، محبوبه حسین زاده، ناهید کشاورز و همایون نامی
|
احترام شادفر
|
نسیم سرابندی زاده،فاطمه دهدشتی
|
وبلاگ مهمان
|
پرونده خرم آباد
|
دستگیری ها
|
مریم مالک
|
پرستو اللهیاری
|
مهرنوش اعتمادی
|
سمیه رشیدی
|
Other Languages
|
همراهان
|
«فراخوان کمپین ده روز با بهاره هدایت»
| English
|