پذيرش > كوچه به كوچه > تاوان کدام گناه را پس می داد؟
در شهر
تاوان کدام گناه را پس می داد؟
22 مهر 1387 - فرناز کمالی - نسخه قابل چاپ
چند ماه پیش در مراسم سوگواری بانو پروین دولت آبادی در کنار چند نفر از بچه های کمپین حضور داشتم و اتفاق همونجا بود که برای اولین افتخار دیدن نازنینی چون پروین اردلان رو داشتم. با اینکه من رو نمی شناخت و من توسط دوستی به ایشون معرفی شدم چنان برخورد گرمی داشت که گویی سالهاست ایشون رو می شناسم .
فرم های کمپین رو در آوردم که دوستم گفت اینجا نمی خواد امضا بگیری چون حتما قبلا همه امضا کرده اند. به شوخی گفتم یه دوری می زنم شاید کسی امضا نکرده بود. رفتم داخل سالن. دوستم راست می گفت به غیر از دو سه نفر باقی امضا کرده بودند. از این طرف هم نمی خواستم نظم مراسم بهم بخوره. برای همین اومدم بیرون از سالن. در فضای سبز صندلی چیده بودند. نشستم. خانومی اومد جلو چای تعارف کرد با زیبایی عجیب و غریبی که با وجود چین های صورت هنوز هم بسیار زیبا بود. چای را برداشتم و خانوم رفت. ولی با رفتنش ذهن من را هم با خودش برد.
بلند شدم و دنبالش رفتم. رفت داخل یه اتاقکی که شبیه آبدارخونه درست کرده بودند، برای پذیرایی از مهمان ها. زن داشت استکان ها رو میشست. پنج خانوم دیگه هم بودند. با خنده رفتم تو و گفتم: "خانوم های محترم روسری هاتون رو سر کنید غریبه اومده." همگی خندیدند جز یکی شون که خیلی عبوس بود. همون گفت: "چیکار داری اینجا؟" گفتم: "چند دقیقه وقتتون رو میگیرم بعد زحمت رو کم می کنم." چیزی نگفت ولی پشت چشمی نازک کرد و رفت سمت میوه ها. شروع کردم به صحبت کردن راجع به کمپین. همه امضا کردند جز همون خانوم بد اخلاق که بهونه ش این بود که سواد ندارم. مطمئن بودم سواد داره، از من خوشش نیومده بود. وقتی خانوم زیبا امضا می کرد و رسید به تحصیلات دیدم نوشت فوق لیسانس زبان آلمانی، شغل خدمات منزل، سن 62 سال.
بهت زده تشکر کردم اومدم بیرون که همون خانوم زیبا اومد بیرون و بلند گفت: "موفق باشید. از ما که گذشت امیدوارم نسل های بعدی سختی های امثال من رو نکشند." پرسیدم: "الان کار داری؟" گفت: "چطور؟" گفتم: "می خوام یه فضولی کنم بدونم منظورت از سختی هایی که کشیدی چیه؟" گفت: "بذار استکان ها رو بشورم بیام. فقط حواست باشه مدیر شرکت نبینه. چون فکر می کنه از زیر کار در رفتم." گفتم: "چشم. بیرون منتظرم." و با دست اشاره کردم به ردیف اول صندلی ها و گفتم اونجا میشینم تا بیای.
یک ربع نشد که اومد و گفت بیا پشت محوطه وشروع کرد :
"مادر من با یک مرد آلمانی که در ایران دیپلمات بود ازدواج کرد. حاصل این ازدواج من بودم و خواهر و برادری نداشتم. انقلاب که شد بعد از یکسال پدر شروع به بهانه گیری کرد که فضای موجود خفقان آوره. باید بریم ولی مادر که از شرط های ازدواجش با پدر ماندن در ایران در هر شرایطی بود قبول نکرد. پدر ما رو رها کرد و رفت. من موندم و مادر. وارد دانشگاه شدم. مترجمی زبان آلمانی خوندم. سال دوم با یکی از هم دانشکده ای هام ازدواج کردم. بعد از فارغ التحصیلی در یک دارالترجمه شروع به کار کردم. شوهرم بیکار بود. از مدیرم خواستم به شوهرم اجازه بده کنار من کار کنه و او قبول کرد. چند سالی گذشت که شوهرم از کار در آنجا خسته شد و با پس اندازی که هر دو با هم جمع کرده بودیم و کمی قرض از دیگران و وام، شرکت واردات و صادرات زد. بعد از سه چهار سال زندگیمون از این رو به اون رو شد. دیگه همه چیز داشتیم. همان موقع مدیر دارالترجمه از ایران کوچ کرد و من بیکار شدم. وضع مالی مون خوب بود اصلا نیازی نبود کار کنم. ولی یک ماه نگذشت که کنایه های شوهرم شروع شد. چرا نمیری سر کار؟ گفتم مگه نیازی به کار من هست؟ ما که کمبودی نداریم. با بدخلقی گفت من وظیفه ای ندارم خرج تو رو بدم. کدوم قانون گفته من کارکنم تو بخوری؟ شوکه شده بودم. بحث ما هر روز شدتش بیشتر میشد. دیگه شوهرم فحش های رکیک بهم میداد. باور نمی کردم یه روزی برسه که این برخوردها رو ازش ببینم. از طرفی دنبال کار میگشتم ولی کاری نبود. هر چی می گشتم کمتر می یافتم. شوهرم خرجی نمیداد. شب ها دیر می اومد. دیر آمدن هاش از ساعت پنج بعد از ظهر رسید به یک شب ... جوابی هم نمی داد. اگر هم می داد مشت هایی بود که به تنم می خورد. بیمار شدم. افسردگی گرفتم. دارو می خوردم برای آرامش کاذب. اینم بهانه رو دست شوهرم داد که با کوچکترین اعتراضی به من انگ روانی بودن بچسبونه. شوهرم رو دوست داشتم. یه شب خونه نیومد. یک شب شد یک ماه و بعد از یک ماه اومد. دیگه نمی تونستم این وضع رو تحمل کنم. من آب شده بودم و اون آب زیر پوستش رفته بود، مثل دو وصله ناجور شده بودیم. بهش گفتم از هم جدا شیم، گل از گلش شکفت. توقع نداشتم این عکس العمل رو ازش ببینم. می دونستم راضی به طلاق هست چرا که خوب می دونستم دوباره ازدواج کرده. زنی که مدیر عامل یه شرکت بود و از نظر مالی هم قوی بود و از شوهرم هشت سال بزرگتر بود. شوهرم از خداش بود که من طلاق بگیرم و جدا شدم. مهریه ام هم چیزی نبود که بشه باهاش سقفی خرید. مادرم هم پیر شده بود. پدر سراغی ازش نمی گرفت. حتی یک تماس رو ازش دریغ می کرد. رفتم آپارتمان کرایه ای مامان و تصمیم گرفتم هر طور شده کاری پیدا کنم تا خرج هردومون دربیاد. ولی چهره زیبا و مهر طلاق در شناسنامه برای من دردسر ساز بود. کاری نبود و اگر هم بود نگاه های ناجور دنبالم بود و توقع های نابجا ... مادر مرد. وقتی پدر فهمید از من خواست برم آلمان. من نرفتم چرا که ظلمی که به من و مادر کرد رو هرگز فراموش نکردم. با خانوم پیری آشنا شدم که از من خواست برم براش غذا درست کنم و خونه ش رو نظافت کنم. من هم قبول کردم. تا چند سال پیش براش کار میکردم، زن خوبی بود خدا بیامرزدش ازش راضی هستم که اونم عمرش رو داد به شما. از اون موقع با این شرکت های خدماتی کار می کنم و ..."
زن بلند شد و رفت. بسیار مودب بود، با صدایی دلنشین ولی خسته. تصویرش مدام توی سرم بود و با خودم فکر می کردم این زن با این شخصیت، با این سن و سال و با این تحصیلات تاوان کدام گناه را پس می داد؟ زن بودن؟!
مثل همیشه این جور وقتها این جمله به ذهنم رسید : زن عشق می کارد و کینه درو می کند.
ارسال به
بالاترین
،
توییتر
،
فریندفید
،
فیسبوک
در همين بخش :
روايت بيست و پنجمين شهريور / نرگس طیبات
وقتی آتش خاموش شود/فرشته نوبخت
آن گاه که زن شدم / ویژه نامه 8 مارس 1391
چیزی زیر پوست این شهر می جوشد / دلارام علی
گرسنگی / وبلاگ سیب و سرگشتگی
ديگر بخش ها :
طرح یک میلیون امضا
|
مقالات
|
سایت نوشته ها
|
اخبار
|
گزارش كمپين
|
گفت و گو
|
علیه سکوت
|
كوچه به كوچه
|
نامه های شما
|
گزارش ویژه
|
گفتگو با اعضا
|
ویژه سالگرد کمپین
|
تصویر برابری
|
دل آرام علی
|
تریبون
|
مقالات
|
تاریخ شفاهی
|
خارج از چارچوب
|
کتابخانه
|
درباره کمپین
|
کمپین در شهرها
|
کمپین در بند
|
صدای تغییر
|
ویژه 22 خرداد
|
لایحه حمایت از خانواده
|
گالری
|
عشا مومنی
|
امیر یعقوبعلی
|
خدیجه مقدم
|
راحله عسگری زاده و نسیم خسروی
|
پروین اردلان،جلوه جواهری، مریم حسین خواه، ناهید کشاورز
|
زینب پیغمبرزاده
|
سعیده امین، سارا ایمانیان، محبوبه حسین زاده، ناهید کشاورز و همایون نامی
|
احترام شادفر
|
نسیم سرابندی زاده،فاطمه دهدشتی
|
وبلاگ مهمان
|
پرونده خرم آباد
|
دستگیری ها
|
مریم مالک
|
پرستو اللهیاری
|
مهرنوش اعتمادی
|
سمیه رشیدی
|
Other Languages
|
همراهان
|
«فراخوان کمپین ده روز با بهاره هدایت»
| English
|