خانه تماس با ما کتابخانه سایت‌های حامی گالری کمپین در بند آرشیو English

پذيرش > كوچه به كوچه > کار، کار استکباره!/ نازلی فرخی

کار، کار استکباره!/ نازلی فرخی

29 دی 1385 - - نسخه قابل چاپ

تولد خواهرم بود و او به این مناسبت دوستانش را مهمان کرده بود. قرارمان باغ هنرمندان بود. طبق معمول با اتوبوس می‌رفتیم. راه طولانی بود، تصمیم گرفتیم از زنانی که در اتوبوس بودند، امضاء بگیریم. برگه‌ها را یکی یکی بین زنان پخش کردیم.

زن مسن چادری‌ای با خروارها میوه و سبزی روی یکی از صندلی‌ها نشسته بود و سرش را به شیشه تکیه داده بود. برگه را که به سمتش گرفتم نگاهی به من کرد و گفت: "عینک ندارم." گفتم: "می‌خواهید برای‌تان توضیح دهم؟" موافقت کرد.

از طرح کمپین و امضاها برایش گفتم. با دقت گوش می‌کرد. نطق غرایی درباره نابرابری و حقوق مساوی کردم و در ادامه به تجاوز و عدم مقابله‌ی جدی قانون با آن رسیده بودم که حرفم را برید و با صدای نسبتاً بلندی گفت: "دختر جان دیدی دخترها با چه وضعی میان خیابان؟ این دخترها هر بلایی سرشان بیاید حق‌شان است. من اگر خدا بهم پسر می‌داد یادش می‌دادم که به این‌ها حمله کنه!"

من از تعجب شاخ در آورده بودم، زبانم قفل شده بود و هیچ چیز نمی‌توانستم بگویم. زن با اعتماد به نفس بیشتری ادامه داد: "این‌ها همه کار اجنبی‌هاست. دخترهای ما رو این شکلی کرده که پسرا سرگرم بشن و بعد بیاد تو این مملکت همه چیز ما رو ببره."

ادامه داد: " استکبار می‌خواد ما رو بیچاره کنه. همین تو که با این قیافت کلی ژست گرفتی و امضاء جمع می‌کنی و فکر می‌کنی خیلی روشنفکری، تو هم بازیچه‌ی استکباری. شماها رو اجیر کرده، مشغول کرده که سرتون گرم شه نفهمید داره چی رو از این مملکت می‌بره." تند تند پشت سر هم به استکبار لعنتی بد و بی‌راه می‌گفت، بدون فرصتی برای نفس تازه کردن.

همین‌طور که حرف می‌زد و با یه دستش برگه‌ی امضاها رو گرفته بود و با دست دیگرش توی کیفش دنبال چیزی می‌گشت. پیش خودم فکر کردم حالا برای این‌که مشت محکمی به دهان استکبار زده باشه برگه امضاها را پاره می‌کند. گفتم: "خانم ببخشید من باید پیاده بشم. اگه امضاء نمی‌کنید، می‌شه برگه را بدید؟" هم‌چنان که دستش توی کیفش بود گفت: "بذار امضاء کنم." نزدیک بود ار تعجب جیغ بزنم. خودکارم را به سمتش گرفتم. سریع گرفت و امضاء کرد و برگه را دستم داد و گفت: "من از جهت همبستگی امضاء کردم. امیدوارم موفق شوید. اما خوش‌حال نباش!"

دیگر به ایستگاه رسیده بودیم، با عجله باقی برگه‌ها را جمع کردیم و پیاده شدیم. هردومان مبهوت مانده بودیم. فکر کنم پشت سرمان همین‌طور داشت به این استکبار از خدا بی‌خبر لعنت می‌فرستاد!

ارسال به بالاترین ، توییتر ، فریندفید ، فیسبوک






در همين بخش :

روايت بيست و پنجمين شهريور / نرگس طیبات
وقتی آتش خاموش شود/فرشته نوبخت
آن گاه که زن شدم / ویژه نامه 8 مارس 1391
چیزی زیر پوست این شهر می جوشد / دلارام علی
گرسنگی / وبلاگ سیب و سرگشتگی

ديگر بخش ها :

طرح یک میلیون امضا | مقالات | سایت نوشته ها | اخبار | گزارش كمپين | گفت و گو | علیه سکوت | كوچه به كوچه | نامه های شما | گزارش ویژه | گفتگو با اعضا | ویژه سالگرد کمپین | تصویر برابری | دل آرام علی | تریبون | مقالات | تاریخ شفاهی | خارج از چارچوب | کتابخانه | درباره کمپین | کمپین در شهرها | کمپین در بند | صدای تغییر | ویژه 22 خرداد | لایحه حمایت از خانواده | گالری | عشا مومنی | امیر یعقوبعلی | خدیجه مقدم | راحله عسگری زاده و نسیم خسروی | پروین اردلان،جلوه جواهری، مریم حسین خواه، ناهید کشاورز | زینب پیغمبرزاده | سعیده امین، سارا ایمانیان، محبوبه حسین زاده، ناهید کشاورز و همایون نامی | احترام شادفر | نسیم سرابندی زاده،فاطمه دهدشتی | وبلاگ مهمان | پرونده خرم آباد | دستگیری ها | مریم مالک | پرستو اللهیاری | مهرنوش اعتمادی | سمیه رشیدی | Other Languages | همراهان | «فراخوان کمپین ده روز با بهاره هدایت» | English