خانه تماس با ما کتابخانه سایت‌های حامی گالری کمپین در بند آرشیو English

پذيرش > كوچه به كوچه > پنج سکانس، پنج زندگی، پنج نگاه

در شهر برای اعتراض به لایحه ضد خانواده

پنج سکانس، پنج زندگی، پنج نگاه

31 مرداد 1387 - نسرین فرهومند - نسخه قابل چاپ

سکانس اول:

مادرم را به بیمارستان برده بودم؛ حالش خیلی بد بود. دکتر بالای سرش آمد و گفت: چه شده؟ فقط پیری است؟ یا بیماری دیگری هم دارد؟ گفتم: بزرگترین بیماری، نگرانی و گرفتاری مادرم از بی قانونی است. گفت: به او چه مربوط؟ گفتم: تمامش به او مربوط است که روانش را بیمار کرده. لایحه حمایت از خانواده! او را نگران کرده.

پرسید: او را چرا؟ گفتم: نگران من، نوه اش و ... گفت: تو که شوهرت خوب است، او هم حتما شوهرش خوب است. گفتم: اینجوری فکر نکن. قانون باید درست باشد. قانونی که نادرست بود مردها را ... نه چرا مردها را... همه را متوقع می کند. همسر من، همسر دخترم، همسران تمام دختران، این خطر را احساس می کنند. آیا الان زلزله آمده؟ ولی ما روی خط زلزله هستیم، خانه هامان را ضدزلزله می سازیم. آموزش "چه طور و کجا بمانیم تا کمتر خسارت ببینیم" را مدام در تلویزیون و رادیو می شنویم. زلزله نیامده، ولی همان خط زلزله ما را تهدید می کند. پس قانون نادرست هم ما را نگران می کند. و مادر پیر مرا بیمار. دکتر خندید. گفتم: می خواهی بروشور را به ات بدهم شب بخوانی؟ گفت: باشه. ولی به خانم ها نشان نمی دهم چون امشب امنیت جانی نخواهم داشت.

سکانس دوم:

دنبال خانه می گشتم و خیلی خسته بودم. به مشاور املاکی رسیدم که کولرش خراب بود. صحبت کردیم و او مشغول گشتن در فایل املاک شد. بعد از مدتی به او گفتم: بیا تو بروشور مرا بخوان من فایل را نگاه می کنم. گفت: بروشور چی است؟ گفتم: لایحه حمایت از خانواده که در اصل به هم زدن کانون گرم خانواده است. کمی توضیح دادم. گفت: بسیار چیز خوبی است. چرا ناراحت باشم؟ به زبان خودش برایش مثالی زدم بلکه ماجرا را بفهمد. گفتم: تو در این گرما بدون کولر نشسته ای این جا پولی در بیاوری که با خانواده ات به راحتی بخورید. کمی که پولت زیاد شد می روی زن دیگری می گیری چون قانون به تو اجازه داده است. زن اول می گوید: به من چه غذا درست کنم! برود عزیز دردانه اش برایش درست کند. دومی می گوید: تمام پولش را می گیرم تا پولی نداشته باشد به دیگری دهد. خلاصه... تو می شوی گوشت قربانی و تکه تکه ات می کنند.

با خنده گفت: برو مجلس، همین طور که برای من حرف زدی بگو غلط می کنند لایحه را قانونی کنند. گفتم: دیگران از من هم بهتر صحبت می کنند. ولی کو گوش شنوا؟

سکانس سوم:

بروشور به دست در خیابان قدم می زدم. دو خانم و یک بچه را دیدم که به طرف نیمکت جلوی پارک می رفتند. به خود گفتم از همین ها شروع می کنم. با آنها به روی نیمکت نشستم و شروع کردم به بازی کردن با بچه.

گفتم: چه دختر خوشگلی! اسمت چیه؟ خدا کنه وقتی بزرگ می شی دنیا به کامت باشه و قانون همراهت.

مادر بچه گفت: خدا کند؛ به کام ما که نشد.

گفتم: در بد روزگاری زندگی می کنیم. از ما که گذشت، شماها با این لایحه حمایت از خانواده (بروشور را نشان دادم) چه طور باید زندگی کنید؟

مادر گفت: این چی هست؟

گفتم: مجلس دارد قانونی تصویب می کند که اگر آقایی ثروتمند باشد می تواند بدون اجازه زن اول همسر دیگری بگیرد.

هنوز حرفم تمام نشده بود که زن گفت: وای راست می گویی خدا را شکر. چه قدر عالی...

هاج و واج و متحیر شدم و فکر کردم حتما متوجه نشده چه می گویم، ادامه دادم: وا! خوشحالی، آخر چرا؟ من می گویم....

مادر اجازه نداد حرفم تمام شود و گفت: فهمیدم چه می گویی؛ من خیلی خوشحالم، از بلاتکلیفی راحت می شوم.
گفتم : چرا؟ تو زن دوم هستی؟

گفت: بله

به او گفتم: تو هم جوانی هم خوشگل. چرا مثل جغد روی خرابی زندگی هم جنست می نشینی؟

پاسخ داد: جغد؟ بدتر از جغد. این دختر را می بینی، یک پسر دیگر هم دارم اما نه خانه و نه کار. چه کار می توانم بکنم؟ به من خانه اجاره نمی دهند چون همسر ندارم. در خانه مردم کار می کنم از شوهر خانواده تا پدربزرگشان انگولکی می رسانند. در اجتماع هم مثلا دوستان همسرانشان را مثل عسل قایم می کنند تا مبادا انگشت بزنم. پس می روم صیغه می شوم. چه فایده؟ آینده ای ندارم. اگر کار داشتم، مکانی برای زندگی داشتم و احترام به عنوان یک انسان، غلط می کردم ازدواج کنم تا چه رسد به اینکه هوو شوم. ولی اگر این قانون اجرا شود من هم زن عقدی می شوم و دیگر مثل آشغال این ور آن ور پرتم نمی کنند. حداقل در شناسنامه من نام همسر نوشته می شود و بچه به وجود آمده پدر دارد.

گفتم: خوب، دیگری می آید جای تو می نشیند. این مرد زن دیگری می گیرد.

جواب داد: باشه مهم نیست. اون یکی دیگه هم مثل من؛ از سر ناچاری. خوب... از این سفره ای که پهن است همه بخورند.

با ناراحتی و سرگیجه بلند شدم، خسته و ناامید از خوش باوری و تصور او نسبت به بهتر شدن اوضاع زندگیش با تصویب این لایحه... دیگر بروشوری پخش نکردم و به خانه آمدم.

سکانس چهارم:

سوار اتوبوس شدم که بروم جلسه تلاشگران سلامت. همراهم ورقه امضا و سه دفترچه بود. قسمت آقایان خلوت بود و جا برای نشستن فراوان اما خانم ها در قسمت کوچک انتهای اتوبوس مانند لباس در جالباسی به هم چسبیده بودند. دختر زیبایی کنارم نشسته بود و خانمی بالای سرم آویزان شده بود. شروع کردم به صحبت که "چه اشکال دارد؟ مگر ما توی تاکسی بغل هم نمی نشینیم؟ مگر در مینی بوس زن و مرد با هم نیستند؟ قسمت آقایان این همه جا دارد اما ما باید این جور به هم بچسبیم." صحبت از این جا شروع شد تا رسید به این که: "دیدی تلویزیون برای مهریه ندادن آقایان که به زندان افتاده بودند چه الم شنگه ای به پا کرد؟ حالا هزار تا ظلم به ما می شه. هیچ کس ککش هم نمی گزه. مثلا وقتی ازدواج می کنی حتی برای زیارت باید آقا کتبی اجازه بده. می خواهیم کار کنیم، کمک خرج بشیم اگر آقا بگه نه خفه می شیم و قانونی هم با ما نیست."

خلاصه سرتان را درد نیاورم. بعد از کلی صحبت فراخوان را به بغل دستی دادم تا بخواند و اگر خواست آن را امضا کند. دختری که بغل دستم نشسته بود گفت: "بده من هم امضا کنم، بروشور نمی خواهم." همه امضا کردند. ورقه پر شد. بقیه ورقه می خواستند. با ناراحتی گفتم:" متاسفم ندارم." همان موقع خانمی چادری بالای سرم آمد. خیلی ترسیدم. توی دلم گفتم: "برای خودم دردسر درست کردم." ولی براق به چشماش نگاه کردم که او هم از من بترسد. گفتم: "چه کار دارید؟" با آرامی گفت: "من ورقه دارم اجازه می دهید بدهم امضا کنند؟" گفتم: "حتما، قربونتون هم می روم."

ایستگاه بعد باید پیاده می شدم. موقع پیاده شدن طاقت نیاوردم و محکم بغلش کردم، با هم روبوسی کردیم و پیاده شدم.

سکانس پنجم:

بعد از ظهر از دکتر برمی گشتم. بسیار ناراحت بودم چون هزینه دارو و آزمایش خیلی زیاد شده بود. غرق فکر روی صندلی ایستگاه نشسته بودم و به مردم نگاه می کردم. منتظر بودم تا کسی نزدیکم بیاید و راجع به بروشور صحبت کنم. یک دفعه پلیس جلوی ماشینی را که راننده اش زن بود گرفت. نگاهم به درون ماشین افتاد. زن کودکی به بغل داشت و دخترک زیبا و گریانی صندلی جلو کنار آنها نشسته بود. عقب ماشین هم پر از کیسه میوه و مواد غذایی بود.

مامور پلیس گواهی نامه خانم را خواست و خانم اعتراض کرد که چرا باید گواهی نامه را نشان بدهد. پلیس گفت: از چراغ قرمز رد شدی. خانم گفت: وای! به خدا ندیدم. پلیس در جواب گفت: خانم خلافت بیشتر از این ها است. بچه به بغل پشت فرمانی. خانم راننده گفت: گریه می کرد، با دخترم دعواش شده بود. خواستم آرامش کنم. پلیس گفت: خانم اگر تصادف می کردی یا کسی را مصدوم باز هم می توانستی این را بگویی؟ خانم گفت: چه کار کنم به خدا گرفتار شدم، ببخش. پلیس گفت: خوب خانم از همسرتان کمک بگیرید. من مجبورم قانون را اجرا کنم. تنها لطفی که می توانم بکنم این است که ماشینت را نخوابانم. زن گفت: همسرم؟ کدام همسرم؟ شما قانون را اجرا می کنید؟ کدام قانون؟

مردم جمع شده بودند. زن رو به پلیس گفت: همسر من چون ثروتمند است زن دوم گرفته، البته لایحه حمایت از خانواده هم به نفعش همین روزها تصویب و اجرا می شود. با زن دوم وقتی برای من و فرزندانم ندارد. اضافه ثروت را به جای اینکه خرج ما و رفاه خانواده کند، خرج زن دوم کرده است. پلیس گفت: خوب شما هم کار نکن. بشین منزل بچه ها را نگه دار. چشمش چهارتا خرجتان را بده.

زن گفت: راست می گویی. وقتی دنیا به میل تو نگشت تو به میل دنیا بگرد. اگر قانون تو را حمایت نکرد، تو بنشین توی منزل؛ گور بابای بیست سال درس و مدرک. پلیس گفت: کلافه ام کردی. به من چه خانم! من برای حفظ جان خودت و فرزندانت می گویم.

همین موقع مردی میانسال با موهای فلفل نمکی جلو آمد و گفت: جناب پلیس شما درست می فرمایید. می شود من پشت فرمان بنشینم و خانم، بچه ها را نگه دارد تا شرمندگی بی قانونی را کمی جبران کرده باشیم؟ و شما هم از جریمه صرفنظر کنید؟

پلیس خنده بلندی کرد و گفت: بی قانونی کنم؟ بعد هم بگویید که قانون نیست؟ مرد میانسال جواب داد: این بی قانونی نیست، چشم پوشی است و کمک کردن به یک شهروند.

خلاصه فضا آرام شد، خانم رفت و پلیس هم جریمه نکرد ولی لایحه حمایت از خانواده دهان به دهان می گشت. یکی با خنده گفت: خانم می گه فروپاشی خانواده. بقیه گفتند: چه اسم درستی و با معنایی گذاشته. من هم که به مقصودم برای اطلاع رسانی بدون کوچکترین زحمتی رسیده بودم از صندلی بلند شدم و پرواز کنان بدون توجه به مشکلاتم به خانه رفتم.

ارسال به بالاترین ، توییتر ، فریندفید ، فیسبوک






در همين بخش :

روايت بيست و پنجمين شهريور / نرگس طیبات
وقتی آتش خاموش شود/فرشته نوبخت
آن گاه که زن شدم / ویژه نامه 8 مارس 1391
چیزی زیر پوست این شهر می جوشد / دلارام علی
گرسنگی / وبلاگ سیب و سرگشتگی

ديگر بخش ها :

طرح یک میلیون امضا | مقالات | سایت نوشته ها | اخبار | گزارش كمپين | گفت و گو | علیه سکوت | كوچه به كوچه | نامه های شما | گزارش ویژه | گفتگو با اعضا | ویژه سالگرد کمپین | تصویر برابری | دل آرام علی | تریبون | مقالات | تاریخ شفاهی | خارج از چارچوب | کتابخانه | درباره کمپین | کمپین در شهرها | کمپین در بند | صدای تغییر | ویژه 22 خرداد | لایحه حمایت از خانواده | گالری | عشا مومنی | امیر یعقوبعلی | خدیجه مقدم | راحله عسگری زاده و نسیم خسروی | پروین اردلان،جلوه جواهری، مریم حسین خواه، ناهید کشاورز | زینب پیغمبرزاده | سعیده امین، سارا ایمانیان، محبوبه حسین زاده، ناهید کشاورز و همایون نامی | احترام شادفر | نسیم سرابندی زاده،فاطمه دهدشتی | وبلاگ مهمان | پرونده خرم آباد | دستگیری ها | مریم مالک | پرستو اللهیاری | مهرنوش اعتمادی | سمیه رشیدی | Other Languages | همراهان | «فراخوان کمپین ده روز با بهاره هدایت» | English