پذيرش > كوچه به كوچه > "هوس سفر" دارم / شيرين اردلان
"هوس سفر" دارم / شيرين اردلان
5 دی 1385 - - نسخه قابل چاپ
سالهاست او را می شناسم.برای امضای فرم کمپین به دیدنش رفتم.
فریده زنی محجبه و متدین ۴٣ ساله و مجرد است. به خنده می گوید: «آنهایی که من می خواستم نیامدند خواستگاری و آن هایی هم که آمدند من نخواستم». با پدر پیر و خواهرش در یک آپارتمان دو طبقه زندگی می کند. مادر بعد از شهادت تنها پسرش با سکته قلبی از دنیا رفته است.
فریده و خواهرش کتابچه را خواندند و فرم را امضا کردند. برگه ای هم دادم اگر تمایلی داشت امضا جمع کند، گفت: «چندان امیدوار نباش اما سعی ام را می کنم.» حاصل این دیدار به گفتگو ودرد دلی زنانه رسید.
سال ۶١ دیپلم گرفت، با انقلاب فرهنگی و تعطیلی دانشگاه ها مثل بسیاری از هم نسلانش از ورود به دانشگاه محروم شد و سرانجام در امتحان تربیت معلم شرکت کرد و قبول شد و با ورود به آموزش و پرورش زندگی شغلی اش شکل گرفت:«دوازده سال دبیر ادبیات بودم. اما سه سال پیش به خاطر انتخاب موضوع انشا( انرژی هسته ای) و مخالفت با غنی سازی اورانیوم و راه انداختن بحث سیاسی در کلاس و گزارش دفتر مدرسه به اداره، ابتدا معلق از خدمت و سپس با پیگیری های بسیار با سمت معاون دبیرستان دخترانه به یکی از مدارس شیفت صبح جنوب شرقی تهران منتقل شدم».
از خاطرات دوران تحصیل اش و مقایسه آن با دوره تحصیل دانش آموزان نسل جدید می پرسم، می گوید:
اصلا قابل مقایسه نیست. یادم می آید مرا به خاطر شعری از شفیعی کدکنی (برایم می خواند: به کجا چنین شتابان گون از نسیم پرسید...گر از این کویر وحشت به سلامتی گذشتی به شکوفه ها به باران برسان سلام ما را) به امور تربیتی مدرسه خواستند که بگویم منظورم از کویر وحشت کجا بوده است. یا به خاطر کتاب ماهی سیاه کوچولو صمد بهرنگی تا پای اخراج پیش رفتم. اما حالا در کیف دانش آموزان هر چیزی پیدا می کنی جز کتاب.
مگر هنوز هم کیف بچه های مدرسه را می گردید؟
بله. داشتن لوازم آرایش، ژل موی سر، فیلم و عکس، ممنوع است. گاهی بچه ها خودشان همدیگر را لو می دهند. مثلا دختری که برای ژل مو به دفتر آمده بود هم کلاسی خودش را که فیلم ..... داشت لو داد. من و همکار دیگرم برای ۴۵٠ دانش آموز با کلاس های ۴۵ نفره واقعا وقت کم می آوریم.
زیر مقنعه به آن بلندی و ضخامت، ژل به چکار می آید؟
در لحظه آخر که زنگ می خورد، موهایشان را بیرون می آورند، مثل دو تا شاخ ژل می زنند که با روپوش مدرسه بیشتر خنده دار به نظر می رسد.
این سختگیری ها آنها را جری تر نمی کند؟ گشتن کیف بچه ها توهینی به شخصیت آنها نیست؟
چرا، من خودم هم با این مسئله مخالفم. خیلی وقت ها اگر کسی متوجه ام نباشد آنها را از صف رد می کنـم تا به کلاس بروند. بعد دوستــانه با آنها صحبت می کنم، مثال می آورم، خواهـش می کنم. اما جوان ها انگار مسخ شده اند. هیچ حرف و حدیثی در آنها اثر نمی کند. حتی گاهی زیر جلی به حرف هایم می خندند و من احساس می کنم آنها دلشان برای من می سوزد. این نسل خیلی با نسل ما متفاوت است، به راحتی از مدرسه می گریزند که به خانه دوستان پسرشان بروند. یکی از بچه ها را پدرش در انبار پاگرد طبقه دوم خانه حبس کرده بود، اما دختر توانسته بود دو طبقه را بپرد و خودش را به اتوبان پشت خانه برساند و سراغ دوستش برود!
مگر دوران دبیرستان خودت یادت نیست؟ آن زمان ما هم از خانه گریز نمی زدیم؟
چرا، اما همه شجاعت ما این بود که با فلان پسر قدم بزنیم یا به پارک برویم و یا دست جمعی به سینمای محل بریم، آن هم همیشه پسران صندلی های اول و آخر را می گرفتند و به قول معروف پرانتزی برای ما باز می کردند که کسی مزاحم ما نشود. اما حالا دختران در اولین دوستی به خانه پسران می روند یا آنها را به خانه می آورند. بعضی وقت ها مادران نیز با دختران همراهی می کنند. مثلا موردی بود که بچه ها دختری را دیده بودند که نزدیک مدرسه سوار اتومبیل دو پسر شده بود. فردا که مادر دختر را به مدرسه خواستند و ماجرا را برایش گفتند، چادرش را نزدیک دهانش گرفت و به آهستگی گفت: «چه کار می توانم بکنم؟ اگر پدرش بفهمد او را می کشد. گاهی به او می گویم دوستت را به خانه بیاور، و بعد خودم را در آشپزخانه مشغول می کنم تا آنها تنها باشند. حتی گاهی سیگار می کشد و در مقابل اعتراض من می گوید :خیلی قدیمی فکر می کنی. دختران دیگر اکس می زنند و شیشه می کشند. آنوقت تو یک سیگار را به من کوفت می کنی».
موضوع از ریشه خراب است. فرهنگ سازی نشده. بچه ها دائم در خانه و مدرسه، خیابان و اجتماع همه چیز را در تضاد می بینند. تلویزیون چیزی را نشان می دهد که در جامعه مشابهی ندارد. بچه ها در خیابان دنبال چیزی هستند که در خانه از آنها دریغ شده است. در این محلات اکثر خانواده ها وضع مالی خوبی ندارند. از پدر و مادر شاید یکی نه یا ده کلاس درس خوانده باشد. فقر فرهنگی بیداد می کند. دختری را می شناسم به خاطر یک مانتوی گران قیمت با پسری رفته بود. بیشتر آنها عشق موبایل دارند با گوشی های گران قیمت. دغدغه هایشان پول، لباس، آرایش و تفریح است. این نسل به هیچ چیز و هیچ کس رحم ندارد حتی به خودش. ما نسل سوخته ایم و این بچه ها نسل بی رحم.
تازه در دفتر با همکاران زنی روبرو هستم که مجاب کردن آنها نیز خیلی مشکل است. کار کردن در محیطی که همه همکاران زن هستند و تو باید دائم مراقب حرف ها و رفتارت باشی تا چیزی به بالایی ها نرسد سخت است.
می پرسم:«اگر اینقدر نسبت به همه چیز ناامیدی، چرا بیانیه کمپین را امضا کردی؟» پاسخی نمی دهد.
دو روز بعد فریده زنگ می زند و می گوید چند تا از معلم ها امضا کردند و چندتا دیگه برگه می خواهند که امضا جمع کنند. می دانی مجاب کردنشان اصلا سخت نبود تازه درد دل ها شروع شده و به مدیرمان هم رسیده، می دانی نباید بگذاریم که آینده بچه هامان خراب تر شود...صدایش شاد است و دلگرم کننده و می خواند: "هوس سفر " دارم.
ارسال به
بالاترین
،
توییتر
،
فریندفید
،
فیسبوک
در همين بخش :
روايت بيست و پنجمين شهريور / نرگس طیبات
وقتی آتش خاموش شود/فرشته نوبخت
آن گاه که زن شدم / ویژه نامه 8 مارس 1391
چیزی زیر پوست این شهر می جوشد / دلارام علی
گرسنگی / وبلاگ سیب و سرگشتگی
ديگر بخش ها :
طرح یک میلیون امضا
|
مقالات
|
سایت نوشته ها
|
اخبار
|
گزارش كمپين
|
گفت و گو
|
علیه سکوت
|
كوچه به كوچه
|
نامه های شما
|
گزارش ویژه
|
گفتگو با اعضا
|
ویژه سالگرد کمپین
|
تصویر برابری
|
دل آرام علی
|
تریبون
|
مقالات
|
تاریخ شفاهی
|
خارج از چارچوب
|
کتابخانه
|
درباره کمپین
|
کمپین در شهرها
|
کمپین در بند
|
صدای تغییر
|
ویژه 22 خرداد
|
لایحه حمایت از خانواده
|
گالری
|
عشا مومنی
|
امیر یعقوبعلی
|
خدیجه مقدم
|
راحله عسگری زاده و نسیم خسروی
|
پروین اردلان،جلوه جواهری، مریم حسین خواه، ناهید کشاورز
|
زینب پیغمبرزاده
|
سعیده امین، سارا ایمانیان، محبوبه حسین زاده، ناهید کشاورز و همایون نامی
|
احترام شادفر
|
نسیم سرابندی زاده،فاطمه دهدشتی
|
وبلاگ مهمان
|
پرونده خرم آباد
|
دستگیری ها
|
مریم مالک
|
پرستو اللهیاری
|
مهرنوش اعتمادی
|
سمیه رشیدی
|
Other Languages
|
همراهان
|
«فراخوان کمپین ده روز با بهاره هدایت»
| English
|