خانه تماس با ما کتابخانه سایت‌های حامی گالری کمپین در بند آرشیو English

پذيرش > كوچه به كوچه > امضاهایمان، ما را به هم نزدیک می کنند/ ستاره سجادي

امضاهایمان، ما را به هم نزدیک می کنند/ ستاره سجادي

12 دی 1385 - - نسخه قابل چاپ

دوستم رو به رویم نشسته بود و پشت سر هم حرف می زد.به حرفهایش گوش می دادم ولی اضطراب زیادی داشتم.دوست چندین ساله من بود و بعد از چند ماه آمده بود خانه مان تا همدیگر را ببینیم.

من و "م" دبستان و راهنمایی و دبیرستان هم مدرسه ای و دوست بودیم ولی بعد از ورود به دانشگاه زندگی هایمان هر روز بیشتر از قبل از هم فاصله گرفته اند و رفت و آمدمان کم شده است ولی بازهم، هر وقت همدیگر را می بینیم کلی حرف برای گفتن داریم.
این دفعه کمی فرق می کرد زیرا می خواستم در مورد کمپین با او صحبت کنم و از او امضا بگیرم.

کلا از روزی که کمپین شروع شده است من متوجه یک ضعف اصلی ام شده ام و آن این است که خیلی برایم سخت است با بقیه، مخصوصا آدم های غریبه راجع به چیزی که اعتقاد دارم و می دانم ممکن است طرفم مخالف آن باشد بحث کنم و انتظار قانع شدن داشته باشم و در ضمن چیزی(امضایی)طلب کنم. نمی دانم حسی عجیب که خودم را هم عصبانی می کند . یک نوع کمبود اعتماد به نفس . و غیر از یکی دو ماه اول که بین دوستان و فامیلم به خوبی امضا جمع کردم و باردیگر که با دو نفر دیگر از بچه های کمپین در خیابان امضا جمع کردیم دیگر ترجیح دادم در بدنه کمپین بیشتر کار کنم و در واقع امضا جمع کردن را کنار گذاشتم. جالب آن است که اکثر تجربه هایم چه در بین دوستان و چه در خیابان مثبت بوده ولی باز هر دفعه همان حس عجیب به سراغم می آید و حرف زدن را برایم سخت می کند .انگار قرار است چیزی ازشان طلب کنم.

ولی من آنروز تصمیم داشتم با "م" راجع به کمپین صحبت کنم و با آنکه ظاهرش مرا به شک انداخته بود که امضا کند و همچنین زندگیش که همه اش کارهای روزمره و آرایش و خرید شده بود...
خلاصه با دلهره درونم پوشه ام را از کیفم که برگه امضا درونش بود و یک دفترچه از روی میزم برداشتم و رفتم سمتش و به شوخی گفتم : امروز گول خوردی آمدی اینجا و من می خواهم پرزنتت کنم!
اول جا خورد(و من می دانستم چقدر از نتوورک مارکتینگ و پرزنت شدن بدش می آید)
و گفت:برو بابا!
خندیدم و کمی توضیح راجع به کمپین دادم و گفتم دفترچه را بخواند و اگر حوصله ندارد فقط بیانیه را بخواند و دفترچه را برای خودش و مادرش ببرد.

کاغذ را از من گرفت و شروع به خواندن بیانیه کرد.در حالی که چای می خوردم زیر چشمی نگاهش می کردم تا شاید بفهمم نظرش چیست؟ حس اضطراب، حسی که به نوعی به من می فهموند همه آن خاطره های خوب چندین ساله ام با "م" به این امضا بستگی دارد. انگار اگر امضا نمی کرد آن قدر از خود دور می دیدمش که ارتباط با او برایم سخت می شد.
فکر کنم بعد از خواندن فقط چند سطر بود که گفت :پس چرا خودکار نمی دی؟
یک لحظه آن قدر خوشحال شدم که نمی دانستم چه کار کنم و سریع خودکاری از کیفم در آوردم و به او دادم.
و او نه تنها امضا کرد بلکه چند دفترچه برای مادر و خواهر و دوستانش برد.

آخر می دانید؟ او هم مثل من یک زن است.
او هم مثل من در این جامعه زندگی می کند.

ارسال به بالاترین ، توییتر ، فریندفید ، فیسبوک






در همين بخش :

روايت بيست و پنجمين شهريور / نرگس طیبات
وقتی آتش خاموش شود/فرشته نوبخت
آن گاه که زن شدم / ویژه نامه 8 مارس 1391
چیزی زیر پوست این شهر می جوشد / دلارام علی
گرسنگی / وبلاگ سیب و سرگشتگی

ديگر بخش ها :

طرح یک میلیون امضا | مقالات | سایت نوشته ها | اخبار | گزارش كمپين | گفت و گو | علیه سکوت | كوچه به كوچه | نامه های شما | گزارش ویژه | گفتگو با اعضا | ویژه سالگرد کمپین | تصویر برابری | دل آرام علی | تریبون | مقالات | تاریخ شفاهی | خارج از چارچوب | کتابخانه | درباره کمپین | کمپین در شهرها | کمپین در بند | صدای تغییر | ویژه 22 خرداد | لایحه حمایت از خانواده | گالری | عشا مومنی | امیر یعقوبعلی | خدیجه مقدم | راحله عسگری زاده و نسیم خسروی | پروین اردلان،جلوه جواهری، مریم حسین خواه، ناهید کشاورز | زینب پیغمبرزاده | سعیده امین، سارا ایمانیان، محبوبه حسین زاده، ناهید کشاورز و همایون نامی | احترام شادفر | نسیم سرابندی زاده،فاطمه دهدشتی | وبلاگ مهمان | پرونده خرم آباد | دستگیری ها | مریم مالک | پرستو اللهیاری | مهرنوش اعتمادی | سمیه رشیدی | Other Languages | همراهان | «فراخوان کمپین ده روز با بهاره هدایت» | English