خانه تماس با ما کتابخانه سایت‌های حامی گالری کمپین در بند آرشیو English

پذيرش > كوچه به كوچه > شما همون یک میلیون امضا هستید؟

در خیابان

شما همون یک میلیون امضا هستید؟

20 تیر 1387 - نازلی فرخی - نسخه قابل چاپ

سوار تاكسي شدم. صندلي عقب نشستم. پسري قبل از من نشسته بود و با تلفن حرف مي زد. خيلي بلند: "... آره حميد جان.. اين دارو ها رو قوه شنوايي و بينايي ام هم اثر گذاشته. صداها رو بلندتر مي شنوم و نور چشمم هم بيشتر شده. تو گزارش بنويس. هر تغييري رو بهت خبر مي دم. قربانت. خداحافظ." كنارش نشستم و مدتي بعد هم دختري سمت ديگرم نشست و تاكسي راه افتاد.

سريع دو دفترچه از كيفم در آوردم و به دختر و پسر كناري ام دادم. دختر تشكر كرد و شروع به خواندن كرد. پسر هم با سر تشكر كرد .كمي بعد گفت: " آها شما همون يك ميليون امضا هستيد؟"

ذوق كردم كه باز كسي ديگر را يافتم كه كمپين را مي شناسد. با خوشحالي گفتم:" پس شما مي شناسيدش؟ امضا كرديد؟ از كجا مي شناسيد؟"

گفت: " تو يه سميناري دوستانتان امضا جمع مي كردند. اما من امضا نكردم. " و سريع هم اضافه كرد :" و امضا هم نمي كنم. زحمت نكشيد الكي!"

زير لب گفتم:" مختاريد." و منتظر ماندم تا خواندن دختر تمام شود كه ناگهان پسري كه جلو نشسته بود برگشت و گفت: " خوشبختم از آشناييتان!"

جا خوردم. با تعجب نگاهش كردم كه يعني چي؟

ادامه داد:" شما يك ميليوني ها را مي شناسم!"

باز ذوق كردم. دفترچه اي از كيفم در آوردم به سمتش گرفتم. نگرفت.

گفت:" من زماني براي كمپين امضا جمع مي كردم ولی دیگه نه."

پرسيدم:" برای چی؟"

بعد از كشيدن نفس عميقي گفت:" براي امضا جمع كردن دستگير شدم."

با تعجب گفتم:" واقعا؟ پس چرا خبرش نبود؟ به دوستان كمپيني تان خبر مي داديد تا از شما حمايت مي كردند."

گفت:" البته فقط اون نبود. داشتم امضا جمع مي كردم كه گرفتنم بعد چون فعال دانشجويي و فعال كرد و اينها هم بودم نگهم داشتن. سه هفته اي هم اوين بودم." لبانم را به هم فشار دادم و سرم را پائين انداختم.

پسر بغل دستي ام دفترچه را باز كرد و شروع كرد به ورق زدن و با لحن مسخره اي تيتر ها را با صداي بلند خواندن: " طلاق: كه حالا يه چيزي، چند همسري: خوب يعني زنها هم 4 تا شوهر داشته باشن، ديه: كه يعني مرد بكشيم و پول نديم...." و همينطور پشت هم مي گفت. بعد كه تمام شد رو به من گفت :" چه جوابي داريد؟ مي خواين با قوانين مسلم طبيعت بجنگيد؟ "

با چشمان گرد نگاهش كردم كه شايد بفهمد كه براي حرفهاي بي سرو تهش جوابي ندارم . اما او دستانش را به نشانه ي سوال در هوا چرخاند.

ديدم نخير! گفتم:" من به شما پيشنهاد مي كنم يك كم مطالعه تان را بيشتر كنيد تا اگر نقدي هم مي كنيد منطقي تر باشد . اگر مايل باشيد اسم چند كتاب را هم به شما مي دهم."

هيچ نگفت و دفترچه را باز ورق زد.

چند دقیقه ای که گذشت پسر غرغروي بغل دستم شروع كرد باز با تلفن حرف زدن:

" سلام حميد جون.... يادته خرداد تو اون كنفرانسه كه با هم رفته بوديم يكي يه دفترچه اي آورده بود براي زنها؟ ...آره همون كه من امضا نكردم. شما ها گفتيد من تحت تاثير جوم ....آره الان مي بينم نه بابا نيسم. الان باز هم نظرم همونه .....آره بعد تازه فكر مي كردم اين داروها هوشياريمو بهم مي ريزه. اما نريخت هنوز سر حرفم هستم. خواستم بهت بگم كه تو نتيجه تحقيقاتت بنويسي.... آره قربانت. به علي هم بگو. خدافظ."

ماشاالله آنقدر بلند حرف مي زد كه ديگر در حضور آقا نمي توانستيم با هم حرف بزنيم.

صحبتهايش كه تمام شد پسر جلويي گفت:" اوين خيلي سخته خانم. خيلي. اون چيزي كه رسانه ها مي گن يك دهم واقعيت اوين هم نيست."

باز بغل دستي ام گفت:" بله آقا اوين سخته. تازه شما فقط سه هفته اونجا بوديد."

پرسيدم:" شما هم اوين تشريف داشتيد؟!"

با سر گفت نه!

ديگر رسيده بوديم به مقصد. خيلي ديرم شده بود. تا از تاكسي پياده شدم آمدم بدوم كه همان پسر كه جلو نشسته بود گفت:" شما دانشجوييد؟"

باز سر صحبت باز شد. ديگر بي خيال دير شدن كلاسم شدم و هم صحبتش شدم. چند قدمي نرفته بوديم كه ماشين هاي سبز و سفيد گشت ارشاد را ديدم. سريع رو برگرداندم . گفتم:" لطفا از اين طرف." ده قدمي نرفته بوديم كه ديديم ماشين ديگري آنسو تر ايستاده بود. گفتم:" خوب الان من و مي گيرن."

روسري ام خيلي نازك بود. گفت:" نه بابا بياييد از فرعي برويم من بلدم. شما رو با اون دفترچه هاي تو ي كيفتان بگيرند كه خيلي بد است."

بالاخره بعد از كمي پيچيدن دور خيابانها ده قدمي جلوتر از مامورين زحمت كش ارشاد سر در آورديم.
ديگر مسيرمان جدا مي شد و بايد خداحافظي مي كرديم.

گفت:" زن بودن در اينجا جرم است. شما را ستايش مي كنم. به دوستانتان هم سلام مرا برسانيد."

تا دور شد يادم افتاد كه مي توانستم براي كميته ي پسران دعوتش كنم. نيم ساعت از كلاسم گذشته بود، آنقدر دير بود كه ديگر آب از سرم گذشته بود. دنبالش رفتم اما پيدايش نكردم.

ارسال به بالاترین ، توییتر ، فریندفید ، فیسبوک






در همين بخش :

روايت بيست و پنجمين شهريور / نرگس طیبات
وقتی آتش خاموش شود/فرشته نوبخت
آن گاه که زن شدم / ویژه نامه 8 مارس 1391
چیزی زیر پوست این شهر می جوشد / دلارام علی
گرسنگی / وبلاگ سیب و سرگشتگی

ديگر بخش ها :

طرح یک میلیون امضا | مقالات | سایت نوشته ها | اخبار | گزارش كمپين | گفت و گو | علیه سکوت | كوچه به كوچه | نامه های شما | گزارش ویژه | گفتگو با اعضا | ویژه سالگرد کمپین | تصویر برابری | دل آرام علی | تریبون | مقالات | تاریخ شفاهی | خارج از چارچوب | کتابخانه | درباره کمپین | کمپین در شهرها | کمپین در بند | صدای تغییر | ویژه 22 خرداد | لایحه حمایت از خانواده | گالری | عشا مومنی | امیر یعقوبعلی | خدیجه مقدم | راحله عسگری زاده و نسیم خسروی | پروین اردلان،جلوه جواهری، مریم حسین خواه، ناهید کشاورز | زینب پیغمبرزاده | سعیده امین، سارا ایمانیان، محبوبه حسین زاده، ناهید کشاورز و همایون نامی | احترام شادفر | نسیم سرابندی زاده،فاطمه دهدشتی | وبلاگ مهمان | پرونده خرم آباد | دستگیری ها | مریم مالک | پرستو اللهیاری | مهرنوش اعتمادی | سمیه رشیدی | Other Languages | همراهان | «فراخوان کمپین ده روز با بهاره هدایت» | English