خانه تماس با ما کتابخانه سایت‌های حامی گالری کمپین در بند آرشیو English

پذيرش > كوچه به كوچه > ایرانی های خارجی / روجا بندري

ایرانی های خارجی / روجا بندري

26 فروردین 1386 - - نسخه قابل چاپ

شش هفت سالی هست که فارسی تایپ نکرده ام برای همین یک قرن طول می کشه که هر خط رو تایپ کنم... ولی باید بنویسم. باید بنویسم چون جای عجیبی هستم. هیچ وقت در عمرم احساس نکرده ام که باید ایرانی بودن خودم رو ثابت کنم ولی نمی دونم چرا الان نگران این هستم. شاید به خاطر اینکه شنیده ام بعضی ها می گن برای اینکه به ایران کمک کنی باید تو ایران باشی و کسانی که از ایران رفتن آدم های خودخواهی هستن که اصلا نمی دونن ایران دیگه چی هست و فقط به فلسفه بافی مشغولن. انگار که میلیون ها ایرانی خارج از کشور دیگه ایرانی محسوب نمی شن...

طبیعتا من اینطور فکر نمی کنم. من می دونم که آدم ها همه شرایط یکسانی ندارند وتصمیم برای مهاجرت هم چیز ساده ای نیست. زندگی توی یک کشور دیگه به اون راحتی ها که به نظر می رسه هم نیست. من خودم شخصا دیدم که پدر و مادرم چه فداکاری برای من و خواهرم کردن که به آمریکا اومدن و از صفر شروع کردند. کار ساده ای نیست. از طرف دیگه الان دنیا داره کوچکترو کوچکتر می شه و آدم ها از همه کشورهای مختلف در همه جای دنیا پخش شده اند و این که تعداد ایرانی ها در همه جای دنیا زیاده در نهایت به نفع ایرانه. ما فرهنگ خودمون رو از غذا تا موسیقی‏، از مهمان نوازی تا روابط عمیق خانوادگی، از شعر تا عید و عروسی، از علم دوستی تا هنر‏، به بقیه انسان ها نشون می دیم. دوست های آمریکایی، چینی، ژاپنی، هندی لبنانی، ترک، آفریقایی و اروپایی ما چهرۀ واقعی ایران رو تو صورت های ما می بینن نه در برنامه های عجیب و غیرواقعی تلویزیون ها... از طرفی ما هم اینجا خیلی چیزها یاد گرفتیم. زندگی کردن در دو فرهنگ کاملا متفاوت به آدم دید خوبی می ده. باعث می شه که آدم تفکرات خودش رو سبک سنگین کنه و ببینه که در هر فرهنگ و کشوری کسانی هستن که فکرشون جامد شده. خلاصه که از این توضیحات متوجه می شین که یک کمی عقده ای شده ام و احساس می کنم که باید از حق خودم برای فکر کردن به ایران دفاع کنم. ولی از مقاله های این سایت می فهمم که این جو بر این کمپین حاکم نیست و من فقط دارم خودم رو خسته می کنم!

چند سالی هست که فقط می تونم به مسایل زنان فکر کنم چه در آمریکا و چه در ایران. دلیلش فقط می تونه دیدن و شنیدن داستان زندگی مادر و مادربزرگ هام باشه؛ از تنهایی، سختی و سرگردانی نسل مادر و پدرم. از این که مادر مادرم هرگز به مدرسه نرفت و از اینکه مادر پدرم هنوز حسرت این که برای ازدواج از مدرسه بیرون کشیده شد رو می خوره. از بیوه شدن مادربزرگم و تامین کردن زندگی بچه هایش به تنهایی، از اصرار مادربزرگ باهوش ولی تنها و بی سواد و بی پولم برای خوب درس خواندن مادرم و دایی ها. از مخلوط تلخ تنهایی، فقر و زن. بگذریم...

شاید بدونید که آمریکا هم برای زن ها بهشت نیست و بعد از تغییر قوانین مرحله های زیادی برای تحقق تساوی واقعی وجود داره. چیزی که در طی قرن ها به آدم ها تلقین شده یک شبه از بین نمی ره و توی اعماق ذهن همۀ ما نهفته . ولی حداقل قانون اینجا تا حد زیادی مساویه و حداقل حق ضعیف ترین طبقات جامعه رو تا حدی حفظ می کنه. ولی از آمریکا هم بگذریم. چیزی که باعث شد دربارۀ ایران بیشتر فکر کنم جایزۀ نوبل شیرین عبادی بود و رفتن به سخنرانیش در دانشگاه و فشردن دستش برای یک دقیقه. گفتم "ما چه کمکی می تونیم بکنیم؟" انگار که داشتم با مامانم حرف می زدم...با همون لحن مامانم گفت شما فقط درساتونو خوب بخونین همین کافیه... یک کم خجالت زده و یک کم ناامید شده بودم ولی مهم نبود. کتابشوخوندم و از یک چیزش خیلی قدرت گرفتم. از این که کار شیرین عبادی، کاری یک شبه نبود. هیجانم رو قورت دادم و به خودم گفتم یواش یواش جلو برو. هنوز هم باید هرچند وقت یک بار ترمز کنم که زیاد از خودم جلو نزنم.

خبر تجمع جلوی دانشگاه رو یک کمی دیر خوندم و خبر تجمع بعدی زنان رو در وبلاگم نوشتم. بعد ازخوندن خبرکتک کاری کمیته ودیدن عکس های خوب یک عکاس حاضر در اونجا، داشتم با ناامیدی فکر می کردم که اصلا کار دیگه ای ممکن هست؟ همون روزها نمی دونم از کجا وارد سایت کمپین شدم و بعد از اون انگار که یک چیزی افتاده بود تو جونم و نمی تونستم دو دقیقه هم بهش فکر نکنم. در هیر و ویر عروسی و امتحان دکترا به خودم وعده می دادم که بعد از این که اینها گذشت باید به کمپین کمک کنم.

الان وقتش شده و دلهرۀ عجیبی دارم. نکنه یک کاری رو شروع کنم و تموم نکرده بگذارم. سعی می کنم هرچه یواشتر همکاری رو شروع کنم. اول دو تا از مقاله های سایت رو ترجمه کردم. در عین حال با چندنفردربارۀ همکاری با کمپین حرف زدم و یک نفر رو ملاقات کردم که دو برابر من انرژی و شاید تجربه داره و یک جلسه گذاشتیم. می خواهیم یک گروه اینجا راه بندازیم و امضا جمع کنیم. چک کردم که امضای ایرانی های خارج از ایران هم به اندازۀ ایرانی های داخل ایران ارزش داره یا نه. گفتن که داره و من نفس راحتی کشیدم. خیلی مهمه که بتونیم دقیقا همون لحن و هدف درست کمپین رو منتقل کنیم و برای همین همۀ مطالب سایت رو مثل خرخون ها می خونم. از طرفی نمی دونم که چه پیش داوری هایی در مورد ایرانی های خارج از ایران وجود داره و نباید اینطور برداشت بشه که نه یک حرکت فرهنگی و اجتماعی بلکه یک حرکت سیاسی راه انداختیم. باید یواش شروع کنیم. برام مهمه که این یک هیجان یک لحظه ای نباشه. از طرفی هیچ نظری ندارم که عکس العمل آدم ها به این بیانیه چی خواهد بود. از هیجان پوستم داره می ترکه ولی باز هم هیجانم رو قورت می دم.

ارسال به بالاترین ، توییتر ، فریندفید ، فیسبوک






در همين بخش :

روايت بيست و پنجمين شهريور / نرگس طیبات
وقتی آتش خاموش شود/فرشته نوبخت
آن گاه که زن شدم / ویژه نامه 8 مارس 1391
چیزی زیر پوست این شهر می جوشد / دلارام علی
گرسنگی / وبلاگ سیب و سرگشتگی

ديگر بخش ها :

طرح یک میلیون امضا | مقالات | سایت نوشته ها | اخبار | گزارش كمپين | گفت و گو | علیه سکوت | كوچه به كوچه | نامه های شما | گزارش ویژه | گفتگو با اعضا | ویژه سالگرد کمپین | تصویر برابری | دل آرام علی | تریبون | مقالات | تاریخ شفاهی | خارج از چارچوب | کتابخانه | درباره کمپین | کمپین در شهرها | کمپین در بند | صدای تغییر | ویژه 22 خرداد | لایحه حمایت از خانواده | گالری | عشا مومنی | امیر یعقوبعلی | خدیجه مقدم | راحله عسگری زاده و نسیم خسروی | پروین اردلان،جلوه جواهری، مریم حسین خواه، ناهید کشاورز | زینب پیغمبرزاده | سعیده امین، سارا ایمانیان، محبوبه حسین زاده، ناهید کشاورز و همایون نامی | احترام شادفر | نسیم سرابندی زاده،فاطمه دهدشتی | وبلاگ مهمان | پرونده خرم آباد | دستگیری ها | مریم مالک | پرستو اللهیاری | مهرنوش اعتمادی | سمیه رشیدی | Other Languages | همراهان | «فراخوان کمپین ده روز با بهاره هدایت» | English