خانه تماس با ما کتابخانه سایت‌های حامی گالری کمپین در بند آرشیو English

پذيرش > كوچه به كوچه > کابوس/قسمت دوم

نمایشنامه

کابوس/قسمت دوم

1 تیر 1387 - محمد شوراب - نسخه قابل چاپ

صحنه سوم

مکان: خانه

زمان: ساعت 6 بعد از ظهر

مرضیه و مادرش روی کاناپه نشسته اند و مادر در حال دعا خواندن است و مرضیه در حال ور رفتن با نخی از لباسش که آن را بکند و لی هرچه می کشد کنده نمی شود و فقط نخ دراز تر می شود

زن مادر و دختر مرضیه در صحنه نشسته اند که تلفن زنگ می زند، زن بر می دارد

زن: الو... سلام .... چی شد؟ گفتم که ساعت 6..... فرودگاهی؟؟
مرضیه نزدیک مادر می شود و تلفن را روی اسپیکر می زند

میلاد از پشت تلفن: هنوز در شرکتم نیومده بیرون، شاید پروازش کنسل شده

زن: نه یک ساعت پیش زنگ زد گفت فرودگاهم

مرضیه: میلاد نری جایی ببین داره ثابت میشه...

میلاد: تو از کجا پریدی وسط هنوز معلوم نیست شاید برگشته.
مامان الکی 3 ساعت اینجا نه ایستادم ! قول دادی باید پول موبایلمو بدی

مرضیه: خاک بر سرت که نفهمی. مسئله زندگی دو نفره . تو فکر پولی؟

مادر که روی مبل ول شده است و دستش را روی سرش گذاشته با فریاد می گوید:

بس کنید.....( محکم می گوید) میلاد وایسا اونجا ببین چی میشه بعد زنگ بزن.

تلفن را قطع می کند

مرضیه: دیدی ؟دیدی ؟حرفم درست در آمد؟ باید بری طلاق بگیری... همین فردا بریم دادگاه درخواست میدیم...

زن: بس کن میتونی دهنتو ببندی بزار تو حال خودم باشم

مرضیه: چه حالی؟(مکث) تموم کن این زندگی رو....هم منو راحت کن هم خودتو دیگه..... 19سالم شده . میام پیش تو حقمونو ازش میگریم. اه ه ه همه مردا رو باید له کرد همه رو.

مادر از سر جاش بلند می شود و از صحنه خارج می شود

مرضیه: (داد میزند) همه مردا مثل همنن حتی اگر بابای من باشه....همشون چندشن و خیانت بیشه، ازهمشون بدم میاد از همشون.

دوباره تلفن زنگ می زند

مادر با سرعت سمت تلفن می آید مرضیه تلفن را روی اسپیکر می زند:

میلاد از پشت تلفن: الو ...مامان از شرکت امد بیرون ، اما با ماشین خودش نرفت ، با یه زانتیای سیاه آمد، فکر کنم این دوستش مسعود حبیبی باشه....

مرضیه: فقط خودشه ؟ یعنی هیچ کس باهاش نیست؟

میلاد: آی کیو من از پشت درخت ، تو این تاریکی شب چی می بینم؟؟

زن: میلاد دیگه برگرد خونه واسم مهم نیست

مرضیه: چی برگردد خونه ؟برو دنبالش باید مدرک جور کنیم مامان حالش خوب نیست

زن: هر غلطی دوست دارین بکنید

زن از صحنه خارج می شود

************
صحنه چهارم

چند ساعت بعد

مرضیه روی مبل نشسته ،در حال صحبت با تلفن و تنها در صحنه است:

مرضیه:ببین زندگیم از فردا دیگه تغییر میکنه، راست میگفتی این همه که بم گیر میداد. خودش یه گیری داشته، حالم از زندگی بهم میخوره، ( صدای زنگ در می آید) ببین زنگ می زنند بعدا بات تماس میگیرم قربونت خداحافظ

میلاد وارد صحنه می شود موهای آشفته و لباس هایش خاکی و عصبانی است

مرضیه: چرا گوشیتو خاموش کردی چی شد؟

میلاد کاپشنش را در می آورد و روی مبل می اندازد و روی مبل می نشیند

مرضیه: لال شدی؟؟

میلاد: چی میخوای بدونی که نمی دونی؟ تو که از اول همه چی رو میدونستی!

مادر با دماغی سرخ و چشمانی پف کرده وارد صحنه می شود و می گوید :

زن:چی شد؟

میلاد : آخر رفت دفتر ازدواج......( با مکثی چند ثانیه ایی می گوید) منم بر گشتم....!!

مرضیه: زنه رو هم دیدی؟

میلاد: تو چی میگه حالا اون مهمه؟؟؟ حالت خوب نیست تو!! تو راه هر چی فکر کردم دلیلش رو پیدا نکردم....آخه دلیلش چیه؟( دست هایش را در موهایش می کند و رو به جلو خم می شود)

مرضیه: دلیلش خیلی روشنه ،خیلی.... همه مردا تنوع طلبن همشون دنبال خوشی خودشونن همشون کثا.....

زن( با فریاد): بس کن پدرته...... 30 سال جون بکن 30 سال بچه بزرگ کن 30 سال چشم به راه باش از صبح تا شب ( بلند میزنه زیر گریه)

مرضیه: باید فردا بریم دادگاه . اگر تو ام نیای من میرم .از همه مردا بدم میاد از همه( صدایش را بالا می برد) حتی از تو میلاد که خیلی روشنفکری. همه مردا به فکر خودشونو لذتشونن

میلاد از جایش بلند می شود .مقدار کمی آب در لیوان می ریزد و می خورد

میلاد:کار بابا تو جیح نداره. ولی من اینو میگم شاید یک مقدار تقصیر ما هم بوده که از خونه زده شده و از خونه رفته بیرون دنبال......

مرضیه: آره تقصیر مابوده چون هر چی میگفته رو عمل می کردیم..... آره تقصیر من بوده چون مثل یه برده بامن رفتار می کرده.... وقتی که 5 دقیقه دیر می رسیدم یا به لباسام گیر میداد که چرا این جوری اون جوری تا میخواستم عصبانی بشم به این حرف مامان فکر می کردم که می گفت که پدرته دوست نداره مشکلی برات پیش بیاد باید به چنین بابایی افتخار کنی، این حرفا رو نمی فهمیدم ، زجر می کشیدم، ولی ناراحت نبودم و از ش بدم نمیومد... ولی الآن( باعصبانیت شدید و فریاد) تنفرم ازش بیشتر از اون پسرای هرزه یی که تو خیابابونن... که کثافتن... همه مردا مثل همنند باید لهشون کرد

گریه مادر شدیدتر می شود

میلاد در حالی که به دیوار تکیه داده و آروم آروم به سمت زمین پایین می رود

میلاد:دادگاه دردی رو دوا نمیکنه چون حق همش با مرده.... یعنی منم
سنم بره بالا اینجوری میشم.؟.... کاشکی مرد نبودم

زن اشک هایش را پاک می کند

زن: بچه ها (مکث)این مشکل منه ..اون پدرتونه باید باش بمونید. من همین فردا صبح میرم. هنوز این قدر پیر نشدم میتونم مستخدم بشم... اون دفعه که دعوامون شد با یه پرورشگاه صحبت کردم گفتم یه جاخواب می خوام و همه کاری هم می کنم گفتند بیا.... (تمام دیالوگ راشمرده و با اندکی لکنت میگوید)

مرضیه: چی میگی مامان...؟ آقا میلاد شهر هرت که نیستش ،میتونیم همه کاریش کنیم. باید بکشونیمش دادگاه تا مهریه تو بیگری از همه مهمتر این خونه به ناامته

زن : ( بریده بریده و با هق هق صحبت می کند) میگم نمی فهمی.. مهریم مگه چقدره؟ 100 هزار تومن .... این خونه هم که چند وقت پیش گقت می خوام وام بگیرم به نام خودش کرد من احمق نفهمیدم ( دوباره می زندزیر گریه)

صحنه خاموش می شود

**********
صحنه پنجم

8{{}} روز بعد

زمان: 8 شب

مکان: خانه

میلاد روی کاناپه دراز کشیده و معلوم نیست خواب است یا بیدار. در دستش یک سیگار است و یک زیر سیگاری پراز ته سیگار مقابلش،چند ظرف غذا و مقدار زیادی هم آشغال اطراف کاناپه ریخت شده است.

نور صحنه بسیار کم است( نور صحنه مانند صحنه ی دفتر مسعود حبیبی)

صدای به هم خوردن پنجره به وسیله باد می آید.

حسین مکوندی وارد صحنه می شود راه رفتنش بسیار سنگین است با ظاهری آشفته لباس کثیف و ریش هایش 2 روزه بالای سر میلاد می ایستد و اطراف را نگاه می کند.

میلاد متوجه حضور پدرش نشده.

حسین مکوندی خم می شود تا سیگار در درست میلاد را بردارد که میلاد با همان چشمان بسته می گوید:

میلاد: اه چه بوی گندی میاد 1000 بار گفتم وقتی میرید تو طویله بعد برید خودتونو بشورید
( با همان چشمان بسته پشتش را به حسین مکوندی می کند)

حسین مکوندی ( با صدایی بسیار ضعیف): میلاد منم بابات .... مامانت ومریضه کجان؟ چرا 2 روز هیچ کدومتون جواب نمی دید؟

میلاد: بابام؟؟!! بابای من خیلی وقته مرده....... مامان هم ندارم من یه بی خانواده م.

حسین مکوندی: چرا چرت میگی؟ خونه رو چرا این جور کردی؟

(میلاد از روی کاناپه بلند می شود روی زمین دنبال چیزی می گردد و نسبت به حسین مکوندی بی تفاوت است)

حسین مکوندی: میلاد چرا جوابمو نمیدی؟ مگه چی شده؟ حالم خوب نیست فکر کنم دارم سکته دارم سکته می کنم 3 روز ه غذا نمی خورم آخه( باصدایی کمی بلند تر) بگو جی شده ؟.....

میلاد از روی زمین فندکش را پیدا می کند و سیگارش را در دست حسین مکوندی می بیند ،از او می گیرد و روشن می کند.

میلاد: داری میمری؟ گفتم پدرم مرده، مادرم مرده، خواهرم مرده، همشون جدا جدا مرده اند فکر نکنی باهم مرده باشنا...... !! پدرم، میدونی، کی مرد؟

حسین مکوندی روی کاناپه ولو می شود

میلاد: وقتی مرد که فکر کرد خیلی خوشتیپه....!! نه نه، وقتی مرد که دیدخیلی پول داره.....!!! نه شاید وقتی مرد که میخواست به زندگیش تنوع بده....

خواهر و مادرم هم از خوشحالی این موضوع مردند

حسین مکوندی دستش روی قلبش می گذارد

حسین مکوندی با صدایی ضعیف: یه آدم نمی تونه اشتباه کنه؟.... یه آدم نمیتونه گناه کنه؟.... من کار خلافی نکردم.... فقط اشتباه کردم....میلاد ،مگه حال و روزمو نمی بینی.......

میلاد: آره خلاف نکردی ولی فقط 3 نفرو کشتی

حسین مکوندی قلبش را بیشتر فشار می دهد

میلاد: تا حالا فکر کردی که اگه روزی یکی بفهمه 30 سال دروغ میشنیده چه حالی میشه؟ نه نمی فهمی!! به این کار تو میگن خیانت .خیانت کردی به همه چی( با فریاد ادامه می دهد) خیانت، حالا اینجا چی می خوای؟ نیست . مامان ...نمی دونم کجا رفته، مریضه هم بعدش رفت ، منم میخوام اینجا بمونم تا بمیرم .

حسین مکوندی دستش را روی صورتش می گذارد و شروع به گریه کردن شدید می کند.

حسین مکوندی: من پشیمونم مثل سگ پیشیمونم.... آمده بودم که ازهمه تون عذر خواهی کنم آمده بودم که توبه کنم..... ولی هیچ کدومتون منو ندیدین هیچ کدوم......

میلاد: فکر کنم دارم خواب می بینم.... یا باز دروغ میشنوم..... پشیمون ،کلمه خنده داریه....

حسین مکوندی با سنگینی تمام از سر جایش بلند می شود در حالیکه دستش روی قلبش است نگاهی به میلاد می اندازد و از صحنه خارج می شود.

میلاد که سیگارش هنوز در دستش است روی زمین می نشیند

میلاد: آره خواب می بینم اونم از نوع کابوس......(.مکث) انسانیت، برابری، اخلاق همه اینا ماله کتابا ست واسه سرگرمیه تا بشون بخندیم (می خندد)بگیم اینا همه نفهم بودن ، تو حقیقت که اینا نیست !!! تو حقیقت قانون هست !!!! اونم قانونی که اجازه کشته شدن 4نفرو میده

آره دارم خواب می بینم 21 سالمه و دارم خواب می بینم اونم کابوس … کابوس…. کابوس......... (پایان)

قسمت اول

ارسال به بالاترین ، توییتر ، فریندفید ، فیسبوک






در همين بخش :

روايت بيست و پنجمين شهريور / نرگس طیبات
وقتی آتش خاموش شود/فرشته نوبخت
آن گاه که زن شدم / ویژه نامه 8 مارس 1391
چیزی زیر پوست این شهر می جوشد / دلارام علی
گرسنگی / وبلاگ سیب و سرگشتگی

ديگر بخش ها :

طرح یک میلیون امضا | مقالات | سایت نوشته ها | اخبار | گزارش كمپين | گفت و گو | علیه سکوت | كوچه به كوچه | نامه های شما | گزارش ویژه | گفتگو با اعضا | ویژه سالگرد کمپین | تصویر برابری | دل آرام علی | تریبون | مقالات | تاریخ شفاهی | خارج از چارچوب | کتابخانه | درباره کمپین | کمپین در شهرها | کمپین در بند | صدای تغییر | ویژه 22 خرداد | لایحه حمایت از خانواده | گالری | عشا مومنی | امیر یعقوبعلی | خدیجه مقدم | راحله عسگری زاده و نسیم خسروی | پروین اردلان،جلوه جواهری، مریم حسین خواه، ناهید کشاورز | زینب پیغمبرزاده | سعیده امین، سارا ایمانیان، محبوبه حسین زاده، ناهید کشاورز و همایون نامی | احترام شادفر | نسیم سرابندی زاده،فاطمه دهدشتی | وبلاگ مهمان | پرونده خرم آباد | دستگیری ها | مریم مالک | پرستو اللهیاری | مهرنوش اعتمادی | سمیه رشیدی | Other Languages | همراهان | «فراخوان کمپین ده روز با بهاره هدایت» | English