پذيرش > كوچه به كوچه > کابوس
نمایشنامه
کابوس
6 خرداد 1387 - محمد شوراب - نسخه قابل چاپ
متن زیر یکی از نمایشنامه های کارگاه نمایشنامه نویسی کمپین است که به صورت چند قسمتی در این بخش منتشر می شود.
1.
شخصیت ها
حسین مکوندی: مردی 50 ساله قد متوسط نه چاق نه لاغر موهای جو گندمی بدون ریش و سیبیل مدیر فروش یک شرکت تولیدی
زن: همسر حسین مکوندی حدود 50 سال کمی چاق کمی از مرد کوتاهتر
میلاد: 21 ساله پسر خانواده موهای بلند و ریش نسبتا بلند اندام متوسط
مرضیه: 19 ساله دختر خانواده عینک می زندو همیشه لباس سیاه به تن دارد
مسعود حبیبی: هم سن حسین مکوندی ودوست او چاق و قد بلند موهای کم و سیبیل دارد
او صاحب یک مغازه فرش فروشی است
صحنه اول
مکان: خانه
زمان: ساعت 7 صبح
حسین مکوندی پشت میز صبحانه نشسته است روی میز یک تخم مرغ و یک لیوان چایی و فلفل و نمک قرار دارد.زن مقابل مبل روی زمین نشسته ،به مبل تکیه داده و مقابلش مقداری کاغذ و قرآن است
یک چراغ کل صحنه را روشن کرده است.
زن در حالی که تسبیح در دست دارد و زیر لب چیزی را زمزمه می کند و می گوید:
زن : امشب شب تاسوعاست نذر کرده بودم بچه محسن سالم به دنیا امد.شب تاسوعا امسال رو روضه بگیرم، امشب 10 شب به بعد بیا خونه....
حسین مکوندی: باز شروع شد به یار بچه محسن یه بار زن مهدی یه بار کوفت یه بار زهرمار نمی دونم اینجا خونست یا حسینیه اینم شد زندگی....
‘حسین مکوندی به شدت روی تخم مرغ فلفل قرمز می ریزد به اندازه ایی که تخم مرغ قرمز می شود’
زن: قبلا که از روضه خوشت میومد همش که تو محرم از این هیئت به اون هیئت بودی تو که از 12 ماه سال 1ماه هم خونه نیستی همش ماموریتی حالا علاقمند خونه شدی؟ 6 ماه دارم بت می گم یه هفته مرخصی بگیریم بریم مشهد هم زیارت کنم هم با هم باشیم....میدونی چند ساله سفر نرفتیم.... یادش بخیر اون سال ها که اِسممون از طرف شرکت واسه مشهد در میومد با ماشین خودمون می رفتیم
حسین مکوندی: آره یادمه که نزدیک بود با این سفر مسخره ما رو به کشتن بدی آره یادم تو جاده پر خطر تسمه ماشین پاره شده نزدیک بود بریم زیر کامیون 10 مرتبه بت گفتم بلیط واستون می گیرم برید مشهد من . یه 2 روز میام اونجا من کار دارم نمی تونم کارمو ول کنم
زن :همه کار واسه زندگی می کنند تو زندگیت واسه کاره ، یه جور میگه کار اینگار اینه فقط کار می کنه مگه مردم کار نمی کنند
حسین مکوندی: مردم!! مردم خونشونو حسینیه نمی کنند هه هه مردم 1000 کار دیگه هم می کنند
زن: عوض شدی حسین عوض شدی 4 ساله عوض شدی میخوای قبول کن میخوای قبول نکن ( کمی با صدایش را بلند تر می کند) همه چیت عوض شده، همین غذا خوردنت تو فلفل میخوردی ؟مگه زخمه معده نداشتی ؟ مگه تو عطر می زدی ؟ مگه حساسیت نداشتی؟ اگر بدونم از کی خط میگیری....
حسین مکوندی( با عصبانیت جواب می دهد) : چرت میگی چرت! میدونی دلیلش چیه؟ این قدر جلو اون خدات نوک زدی که مغزت ازدماغت اومده بیرون. زخم معده ام واسه این بود اینقدر حرصم میدادی. به قول تو همش ماموریتم زخم معدم خوب شده........! از صبح تا شب توسر کار جون بکن این وضع خونه میگن عوض شدی!!
مرد( با فریاد): آره. عوض شدم از همه هم خط می گیرم
زن: مثل اینکه من تو خونه بیکارم پا به پات جون کندم... جون کندی واسه خودت و بچه هات جون کندی
در این لحظه پسری وارد صحنه می شود که چشمانش را می مالد زن از پایین بلند می شود و روی مبل می نشیند و پاهایش را روی هم انداخته و دست به سینه رو به جلو خیره می شود. مرد از پشت میز صبحانه بلند می شود و ادامه چاییش را می خورد
پسر: چقدر داد و هوار می کنید تو این خونه نمیشه خوابید....!؟؟؟
پسر از صحنه خارج می شود
مرد لیوان را محکم روی میز می کوبد، کت و کیفش را بر می دارد و چپ چپ به زن نگاه می کند و از خانه با کوبیدن در خارج می شود
پسر در حالی که دستانش را در موهایش می کند( خیسی دستانش را با موهایش خشک می کند)
میلاد: 1000بار گفتم لطفا 8 به بعد دعوا کنید بذارید ما تو این خونه کپه مرگمونو بذاریم.
زن: صبح واسه بیداریه میتونی تا 4 صبح پا اون اینترنت بیدار نباشی
میلاد: خوب کار دارم کار می کنم بازی که نمی کنم
زن:حتما چت کردن کارته آره؟ دست بردار درسته بلد نیستم ولی خرنیستم ، می فهمم. 30 سال پیش اون زمون که هیچ کس کار نمی کرد. دبیر دبیر خونه بودم کلی کارمند داشتم .... دنیا رو ببین اللکی خودمو به خاطر شما خونه نشین کردم
میلاد: خدا اون بالا شاهدِه که من چه کار می کنم.. ..
زن: خدا بزنه تو کمرتون.... فکر می کنید خیر می بینید این همه منو عذاب می دید ... تقصیر ندارید که الگوتون اون پدرتونه... به خدا اگه راهی داشتم، یه دقیقه تو این خونه نمی موندم فکر کرده خرم
میلاد: باز چه کار کرده؟
زن: همه حرکاتش عذابه واسه من، همش داره منو داره اعصاب منو خوردمیکنه. من زنم اگر نفهمم رفتار شوهرم تغییر کرده به درد لاجرز دیوار می خورم!! می دونم جایی سرش گرمه
میلاد: فکر می کنی...!بابا. سو تفاهمه . این بدبخت که صبح تا شب داره جون میکنه گیرش کجا بود؟
زن : آره سو تفاهمه!! نمی دونم اگر پدرت تو رو نداشت کی ازش دفاع می کرد؟
میلاد: من دنبال حقم با من مستدل حرف بزنید
زن :چندتا بگم از کابینت سازه بگم که معلوم نشد آخر واسه کجا کابینت گرفته
یا اون تلفن تو نوشهر یا از این دیر آمدن خونه یا این اخلاقش که تغییر کرده... همش شعار میدی چشاتو باز کن ادعای روشنفکریت میشه فقط بو گند سیگار ت تو خونه روشنفکریه. نه آقا میلاد همه مردا سرتا پا یه کرباسن اگر ادعات میشه طرفدار حقی اول ببین تو خونت چه خبره
میلاد: حالا به فرض هم درست باشه که نیست دنبال دلیلش باش که چرا این جوری شده الکی که نمیشه هر چی یه دلیلی داره...
زن: حالا که پیر شدم دلیلش پیدا شده، کاش زن بدی بودم دلم نمی سوخت اون موقعه ها که می رفت یه ماه یه بار میومد من شما ها رو بزرگ کردم اون موقعه خوب بود م الان بد شدم
میلاد: من می گم تا مطمئن نشدی الکی قضاوت نکن همش فکر خیالاته
زن: دزده نگرفته پادشاه است!! من خودم خریت کردم باید همون موقعه که مرضیه با این مسعود حبیبی دید شون ولی گفت رفتم ماموریت باید پدرشو در می آوردم اصلا مسعود حبیبی فرش فروش با شرکت بابات چه کار داره ..؟
زن از سرجایش بلند می شود و یه سمت آَشپزخانه می رود و ظرف ها جمع می کند
میلاد: مرضیه که....
دراین هنگام دختری وارد صحنه می شود
مرضیه: مرضیه چی....؟ باید همه مردا رو له کرد( با شدت می گوید) 1000
دفعه گفتم این جوری نشستن آه و ناله کردن هیچ چیزی رو حل نمی کنه3 ساله همش همین رو میگی
میلاد: تو از بابا دلت خونه چرا الکی جوسازی میکنی؟! بابا هیچ چیزیش نیست حاضرم ثابت کنم
مرضیه: معلوم نیست بابا چی بت داده این همه طرف داریشو می کنی!!خدایی اخلاقش تغییر نکرده؟ دیر نمیاد؟ دروغ نمیگه ؟ تو احمق فکر نکردی چرا صدای اس ام اس شو قطع کرده؟ آخه بابا بلد بود اس ام اس بزنه؟
میلاد: من می گم اگر ادعات میشه مسلمونی روضه میگری تا مطمئن نشدی به کسی تهمت نزن
زن: مثل روز برام روشنه که می خواد یه کاری بکنه
************
صحنه دوم
مکان: دفتر کار دوست مرد-مسعود حبیبی-
یک میز کار و چند عدد فرش روی زمین وجود دارد
نور صحنه بسیار کم است و سایه های هر دو نمایان می شود . روی میز ماشین حساب و فاکتور و دو استکان چایی خالی قرار دارد حسین مکوندی کنار میز نشسته است .
حسین مکوندی: اعصبام خورده زندگی ندارم شب و روزم معلوم نیست که چطور میگذره اون از زندگیم هر روز دعوا از این ور هم که همش عذاب وجدان
مسعود حبیبی: خودت میخوای این جوری باشه مگه نگفتم بی خیال باش
حسین مکوندی: بخیال چی؟ بی خیال زن و بچه ام که نمیتونم بشم، مثل تو نمی تونم ولشون کنم. این انسانیت نیست..... مسعود من مثل تو راحت نیستم عذاب وجدان می گیرم میشناسی منو که .هم اون بالاخره حق داره هم زن و بچه ام همین طور
مسعود حبیبی: دمت گرم دیگه به رفیقه 30 سالت میگی حیوون؟!! کی بت گفت ولشون کن یه مدت راحت باش مثل من ، بفهمی زندگی چیه.
خودت رو از این قید و بندا رها کن.... مگه حالا من زنمو ول کردم تازه کلی هم دوسش دارم( به شدت می خندد)
حسین مکوندی: آره پیداست..... مخصوصا از اون کله کچلت مشخصه چقدر دوسش داری
مسعود حبیبی: اصلا به من چه هر غلطی می خوای بکن این قدر حرص بخور که سکته کنی بیوفتی یه کنج خونت
حسین مکوندی: من نمی تونم مثل تو باشم تو خیلی راحتی من اصلا نمی تونم. نمیشه که آخه این جوری رفتار کرد لنگ در هوام هر روز نمیشه با یکی بود که... تو ناراحت نیستی با این همه هستی؟
مسعود حبیبی: این همه کجا بود مگه حرامسرا باز کردم همش 4، 5 تا... حالا لطف که نمی کنند عاشق ریختو قیافمم که نیستن مایشنو میگیرن
حسین مکوندی: خودت چی؟ فکر زن و بچه ات هم هستی؟
مسعود حبیبی: بزار رک بت بگم حسین، اگر زن و بچه مون به فکر ما بودن... ما اینجا اینا رو نمی گفتیم. فقط
پولمونو میخوان همین. ولش کن اصلا تو جنبشو نداری، یه نگاه به خودت کردی 20 سال بیشتر از سنت نشون میدی... از چی می ترسی؟ زن جماعت فقط پول آدمو میخواد و
هفته ایی یه شب .... (بلند می خندد)
حسین مکوندی: عذاب وجدان دارم.... اصلا نمی تونم این وضع رو تحمل کنم فکر می کنم دارم گناه می کنم
مسعود حبیبی: گناه کجا بود؟ بابا تو که گناه نمی کنی که، راه بی گناهش رو رفتی... ول کن این قید و بند ها رو
حسین مکوندی: از بچه گیت نفهم بودی... میگم عذاب وجدان دارم. اونو که نمیشه همین جور تو هوا نگه داشت خوب اونم انسانه....
مسعود حبیبی: کارش اینه. خوب تو نباشی یکی دیگه،اللکی دل واسش نسوزن پولشو می گیره تازه تو هم که خیلی میدی
حسین مکوندی: آخه..... ( به شدت عرق کرده است و با دستش عرق روی پیشانیش را پاک می کند)
مسعود حبیبی ( لبخندی می زند): آهان خوبه از اول بگو حرف دلتو بزن. خاک بر سر ندیدت کنم ( بلند می خندد)
حسین مکوندی: من تصمیم خودم گرفتم
مسعود حبیبی: یه بار خریت کردی بست نبوده می خوای دوباره خودتو گیر بندازی بعد به من میگی نفهم ؟
حسین مکوندی: من با تو فرق می کنم تو به یه سری چیزا اعتقاد نداری ولی من دارم
مسعود حبیبی: آره من به خریت اعتقاد ندارم که تو داری کاریت نمیشه کرد خری اونم از اون خرا ( بلند می خندد)
حسین مکوندی: رفتم پرسیدم از نظر قانونی هم هیچ مشکلی پیش نمی یاد فقط.......
مسعود حبیبی: پس نگران چی هستی؟
حسین مکوندی: زن و بچه ام( سرش را می خاروند)
مسعود حبیبی: تا حالا که پیجوندیشون از الان به بعد که راحت تره خیالیت نباشه یه هفته بگو دارم میرم ماموریت تو که دست به ماموریت خوبه خودم ردیفش می کنم...
حسین مکوندی به کفش هایش خیره می شود و مسعود حبیبی شروع به سیگار کشیدن می کند
ادامه دارد.....
ارسال به
بالاترین
،
توییتر
،
فریندفید
،
فیسبوک
در همين بخش :
روايت بيست و پنجمين شهريور / نرگس طیبات
وقتی آتش خاموش شود/فرشته نوبخت
آن گاه که زن شدم / ویژه نامه 8 مارس 1391
چیزی زیر پوست این شهر می جوشد / دلارام علی
گرسنگی / وبلاگ سیب و سرگشتگی
ديگر بخش ها :
طرح یک میلیون امضا
|
مقالات
|
سایت نوشته ها
|
اخبار
|
گزارش كمپين
|
گفت و گو
|
علیه سکوت
|
كوچه به كوچه
|
نامه های شما
|
گزارش ویژه
|
گفتگو با اعضا
|
ویژه سالگرد کمپین
|
تصویر برابری
|
دل آرام علی
|
تریبون
|
مقالات
|
تاریخ شفاهی
|
خارج از چارچوب
|
کتابخانه
|
درباره کمپین
|
کمپین در شهرها
|
کمپین در بند
|
صدای تغییر
|
ویژه 22 خرداد
|
لایحه حمایت از خانواده
|
گالری
|
عشا مومنی
|
امیر یعقوبعلی
|
خدیجه مقدم
|
راحله عسگری زاده و نسیم خسروی
|
پروین اردلان،جلوه جواهری، مریم حسین خواه، ناهید کشاورز
|
زینب پیغمبرزاده
|
سعیده امین، سارا ایمانیان، محبوبه حسین زاده، ناهید کشاورز و همایون نامی
|
احترام شادفر
|
نسیم سرابندی زاده،فاطمه دهدشتی
|
وبلاگ مهمان
|
پرونده خرم آباد
|
دستگیری ها
|
مریم مالک
|
پرستو اللهیاری
|
مهرنوش اعتمادی
|
سمیه رشیدی
|
Other Languages
|
همراهان
|
«فراخوان کمپین ده روز با بهاره هدایت»
| English
|