پذيرش > كوچه به كوچه > این بوسه یعنی خفه شو!!
در مهمانی عید دیدنی
این بوسه یعنی خفه شو!!
31 اردیبهشت 1387 - نسیم خسروی - نسخه قابل چاپ
سومین نوروزی بود که دوباره بعد از سالها می دیدمشون .قبل از اینکه دانشگاه بهانه ی مهاجرتم به تهران بشه هم زیاد به دیدن هم نمی رفتیم . اختلاف عقیده نه ، اختلاف سلیقه بود شاید ، تفاوت شکل زندگی . اما کم کم علائق خویشاوندی یه تعامل منطقی ایجاد کرد و دلتنگی ، بهانه ی دوباره دیدن ها شد.
هر دوشون همسر شهیدن و هر دوشون معلم . فاطمه خانم البته مدیر دبیرستانه .همیشه دوستش داشتم اون هم منو . عاشق نقاشیهای بچگی من بود ! دخترهاش هم همسن و همبازی های کودکیم بودن و خونه ی (بی مرد ) شون ! تنها جای مجاز برای شب موندن و تا صبح با دوستات بازی کردن! وجیهه که همسن منه لیسانس ریاضیه ، تدریس می کنه ، با یه طلبه ازدواج کرده و حالا با دو تا فرزندش در همسایگی حوزه علمیه زندگی می کنند.
دختر کوچتر هم با یه آقای روحانی ازدواج کرده و خودش دندانپزشکه.
مریم اما جاری فاطمه خانمه .
مریم اوایل جنگ با یه آقای پاسدار ازدواج کرد . شش ماه بعد همسرش تو جنگ کشته شد .مریم باردار بود . خانواده ی شوهر مریم اونو تو یه انتخاب سخت قرار دادن . یا باید بچه را بعد از به دنیا اومدن و طی شدن یک سال شیرخوارگی به خانواده ی همسر شهیدش تحویل می داد و یا برای نگه داشتن و بزرگ کردن فرزندش با برادر کوچکتر شهید ازدواج می کرد. مریم به خاطر عاطفه ی مادری و فشارهای اطرافیان علیرغم میلش راه دوم و انتخاب کرد .و حاصل ازدواج دوم 4 فرزند شد.
تا اینجای داستان مریم و می دونستم اما ادامشو که مامان برام تعریف کرد ....تعریف کرد که شوهر مریم چند ساله همسر دومشو که صیغه ی طولانی مدت کرده به خونه مریم آورده مریم هم با دو تا از بچه هاش خونشو ترک کرده و تا مدتها به خاطر ترس از آبرو به کسی نگفته...
مامان گفت مریم 3 ساله که از هر دستاویزی برای طلاق گرفتن استفاده می کنه اول تقاضای مهریه کرده تا شاید شوهرش مجبور به انتخاب بشه و یا همسر دوم و رها کنه و یا مریم و طلاق بده اما مهریه مریم از طرف دادگاه به نرخ روز 400 هزار تومان بر|آورد میشه که همسر مریم اونو با کمال میل می پردازه!
قاضی گفت : ثابت کن که دوباره ازدواج کرده ، مریم گفت گفتم : همسرش چند ساله که تو خونه من زندگی می کنه.
قاضی گفت :صیعه که ازدواج مجدد محسوب نمیشه.
مریم میگه گفتم : میگه 99 ساله صیغش کردم ! قاضی گفت مدرک برای عقد دائم بیار!
مریم گفت : نامه ی پزشکی قانونی بردم که کتکم می زنه .
قاضی گفت : زن ! که با 2 بار کتک خوردن خونه زندگیشو ول نمی کنه!
مریم با خونسردی گفت همه گفتن طلاق گناه کبیره است ترسیدم گناه کنم یه مدت از طلاق گرفتن منصرف شدم ، دلم برای 3 تا بچه هام تنگ شده بود اوایل اون نمی ذاشت ببینمشون یواشکی می رفتم دم مدرسه و می دیدمشون اما بعدتر آنچنان تاثیری روی بچه ها گذاشته بود که بچه ها منو مادر بدی می دونستنو خودشون حاضر نشدن منو ببینن. مریم داشت گریه می کرد ...گفت به خودم گفتم برمی گردم به خاطر بچه هام اما هم دلم از 3 تا بچم شکسته بود و هم هرچه قدر اجباری بودن ازدواج شوهرم با منو برای اون هم دردناک می دونستم و همسن بودنمو بهانه می کردم بازهم راضی نمی شدم که چرا پس منو مجبور به آوردن 4 تا بچه کرد؟چرا ...چرا.... خیلی خوب ، چرا حالا با جدا شدنمون موافقت نمی کنه؟ بهش هیچ بدی ای نکرده بودم...اینا را که یادم می یومد دیدم نمی تونم برگردم تو اون خونه . حتی تمام وسایل خونه را که با حقوق معلمی خودم خریده بودم و ازم گرفت حتی لباسامو .گفت اگه از این خونه میری دست خالی! مهم نبود. از اول شروع کردم به ساختن زندگیم تا امسال که اسمم برای حج دراومد...باور کن چند سال پول جمع کرده بودم و منتظر بودم برم حج . اما شوهرم ممنوع الخروجم کرد و گفت بهم پول بده تا اجازه بدم بری حج!
تمام پوستای پرتقال رو با چاقوی میوه خوری ریز ریز کرده بودم بعد از اون تعریف کردن، که مرضیه هم ، دختر بزرگ مریم که فرزند همون همسر شهید مریمه ،ل دو سال پیش به اصرار عمو –ناپدری به عقد مردی از خانواده ی پدرش در میاد که اعتیادش ، بی مسئو لیتیش ، خشونتش و حتی ترک خانوادش برای هیچکس نیازی به اثبات نداره . برای هیچکس جز دادگاه خانواده!
حالا مریم و مرضیه ،روزها مدام راهروهای دادگاه و با هم طی می کنن . مرضیه گفت بعضی ها به شوخی می گن چی شده مادر و دختر با هم می خواین طلاق بگیرین ؟ منم می گم می خواهیم بعد از بیست و چند سال از زیر بار اون انتخاب اجباری با هم بیرون بیاییم . گرچه حالا هم جز این خواستن راه دیگه ای نداریم ...
نوروز گذشته به خاطر همون ملاحظات فامیلی از فاطمه خانم ومریم و دختراشون نخواسته بودم که بیانیه را امضا کنن اما امسال مامان اتفاقات افتاده را تعریف کرد و خواست که حتما بیانیه را با خودم ببرم مریم و مرضیه اومده بودن خونه فاطمه خانم.
من و خواهرم هردو تا مات و مبهوت بودیم ، مامان اصلا فرصت نمیداد من و خواهرم حرف بزنیم و طرح کمپین و توضیح بدیم !!یکنفس یا قصه ی اون دسته از زنهای فامیل و یادآوری می کرد که با وجود مومن و محجبه بودن باز هم دارن از همین قوانینی که میگن درستن و عیر قابل تغییر با این بهانه که اسلامین ، ضربه می خورن .ویا قصه ی راحله زمانی و شقایق وزهرا و بقیه ی زنهای زندانی و که از من شنیده بود تعریف می کرد !
مرضیه بلافاصله فرم و امضا کرد . مریم با خنده گفت تو را خدا امضا م باعث نشه منو از مدرسه هم اخراج کنن چون اونوقت فبل از هر گونه امیدی به اصلاح قوانین من کلا بد بخت می شم !!!اما قبل از اینکه بخوام درباره ی امضا ش و هر احتمالی حرف بزنم فرم و امضا کرده بود.
وجیهه، با یه دست بچشو بغل کرده بود و سعی می کرد خوابش کنه و با دست دیگش فرمو گرفت . خط اول و که خوند گفت :اگه اینجا زنا جنس دومن پس تو غرب که زن عروسکه چی؟اونجا جنس چندمه؟
گفتم اول اینکه خواهش می کنم بیانیه را تا آخر بخون بعد هم اصلا اینجا قیاس بین زنهای ما و زنهای غربی نیست!درباره ی دسته ای از مشکلات که برای زنان غرب هم وجود داره جای شکی نیست اما اون یه بحث دیگست که می تونیم با هم بشینیم و دربارش حرف بزنیم و کمان هم نمی کنم سر خیلی چیزهاش با هم زیاد هم مخالف باشیم. اما این بیانیه درباره ی اینجا ، این کشور ، این فرهنگ و این قانونه درباره ی مریم و مرضیه است درباره ی مشکلات زنای ایرانیه . که هممون شاهدشیم.
بیانیه را تا آخر خوند.سکوت کرده بودد . فاطمه خانم هم به بهانه ی پذیرایی های مکرر خود شو چنان سرگرم می کرد که ازش نخوام بیانیه را بخونه! گرچه تو همه ی بحثا با ملایمت شرکت می کرد و از اتفاقات افتاده برای مریم و مرضیه به شدت متاثر بود. به وجیهه گفتم نظرت چیه ؟ همسرش از اتاق مجاور صداش کرد . گفت بله حسین آقا اومدم. فرم و برداشت و رفت وقتی برگشت زهرا دختر 7 سالش فرم از دستش کشید . وجیهه گفت این چه کاریه مامان؟ زهرا آروم گفت امضا نکنی ها!!! وجیه گفت : من به شما یاد دادم که تو کار بزرگترا دخالت نکنی.
بعد هم رو به من گفت : من با حق شهادت مخالفم من خودم اینقدر احساساتی هستم که می دونم شاهد خوبی نیستم
گفتم : اما می دونی که احساساتی بودن به معنای فاقد توان قضاوت و ارزیابی زنانه یا مردانه نیست ما مردای زیادی و داریم که چنین شخصیتی دارن علاوه بر اون تو اگر تا این حد فاقد توان ارزیابی و حتی اعتماد به چیزی که می بینی هستی چطور تو انتخابات شرکت می کنی و رای میدی؟ چه جور معلمی هستی؟ چه جوری بچه هاتو تربیت می کنی؟ چه طور از یک عقیده با این جدیت و تعصب دفاع می کنی؟
گفت: باشه قبول دارم اما شهادت نص صریح قرآن ومن با چیزی که قرآن گفته موافقم .
مامانم گفت: اشکالی نداره وجیهه جان شما امضا کن و بنویس که فقط با حق شهادت مخالفی بحث نداره دیگه با بقیش که موافقی ! وجیهه چند بار وسط نوشتن مشخصاتش فرم و پیش شوهرش در اتاق مجاور برد خواهرم از این کار عصبانی می شد و حتی معتقد بود این مشورت و یا کسب تکلیف اون امضا و از اساس بی معنی می کنه اما من چنین نظری نداشتم....وجیهه بیانیه را امضا کرد ، ننوشت به جز..... فقط تو الویت قانونیش نوشت: حق طلاق ، قوانین ازدواج، سن مسئو لیت کیفری.
خواهر کوچکتر وجیهه گفت من نظری ندارم ، سکوت پسندیده ترین سخن هاست!!گفتم مجبور نیستی مسلما امضا کنی در واقع دوست دارم درباره ی نظرت حرف بزنیم.
گفت: فکر کن که کسی بتونه منو مجبور به کاری کنه!
گفتم : من هم به طبع چنین چیزی نگفتم خانم دکتر!!
خندید ، به شوخی زد پشت منو و بعد هم صورت منو بوسید!!! بشقابای میوه را برداشت و به آشپز خونه برد .در ضمن اینکه داشتم فکر می کردم چرا؟؟؟ آخه چرا؟؟ یاد ناصرالدین شاه آکتور سینما افتادم ، اونجایی که می گفت این کات یعنی خفه شو !! این بوسه هم....
مامان داشت به مرضیه که می گفت دوستی نداره و چندان از خونه بیرون نمی ره یادآوری می کرد که می تونه از همکلاسیهاش تو کلاس عکاسی لااقل امضا بگیره!!! مرضیه هم قول داد که حتما در اولین جلسه . و فرمای سفید و تو کیفش گذاشت .مریم هم از مامان چند تا بیانیه ی سفید گرفت تا ببره مدرسه و به همکاراش نشون بده،
من و خواهرم داشتیم از پشت کار مامان لذت می بردیم که یه فرم سفید هم به فاطمه خانم داد تا بعدا سر فرصت بخونه و دربارش با مامان صحبت کنه خواهرم گفت مامان قبلا هم امضا می گرفت اما باورم نمی شد دستگیری تو اینقدر کار و براش جدی تر کنه چون قبلا زیاد سر به سر فامیلای خودش نمی ذاشت!!!
مریم که از یادآوری دوباره مشکلاتش اساسی به هم ریخته بود به فاطمه خانم گفت : فاطی خانم می دونم کفره ، شایدم بگین الان جو گیر شدم،! اما خیلی وقتا فکر می کنم کاش همون زمان پیغمبر بود که ما را زنده به گور می کردن. خدا وکیلی راحت تر نبود؟
ارسال به
بالاترین
،
توییتر
،
فریندفید
،
فیسبوک
در همين بخش :
روايت بيست و پنجمين شهريور / نرگس طیبات
وقتی آتش خاموش شود/فرشته نوبخت
آن گاه که زن شدم / ویژه نامه 8 مارس 1391
چیزی زیر پوست این شهر می جوشد / دلارام علی
گرسنگی / وبلاگ سیب و سرگشتگی
ديگر بخش ها :
طرح یک میلیون امضا
|
مقالات
|
سایت نوشته ها
|
اخبار
|
گزارش كمپين
|
گفت و گو
|
علیه سکوت
|
كوچه به كوچه
|
نامه های شما
|
گزارش ویژه
|
گفتگو با اعضا
|
ویژه سالگرد کمپین
|
تصویر برابری
|
دل آرام علی
|
تریبون
|
مقالات
|
تاریخ شفاهی
|
خارج از چارچوب
|
کتابخانه
|
درباره کمپین
|
کمپین در شهرها
|
کمپین در بند
|
صدای تغییر
|
ویژه 22 خرداد
|
لایحه حمایت از خانواده
|
گالری
|
عشا مومنی
|
امیر یعقوبعلی
|
خدیجه مقدم
|
راحله عسگری زاده و نسیم خسروی
|
پروین اردلان،جلوه جواهری، مریم حسین خواه، ناهید کشاورز
|
زینب پیغمبرزاده
|
سعیده امین، سارا ایمانیان، محبوبه حسین زاده، ناهید کشاورز و همایون نامی
|
احترام شادفر
|
نسیم سرابندی زاده،فاطمه دهدشتی
|
وبلاگ مهمان
|
پرونده خرم آباد
|
دستگیری ها
|
مریم مالک
|
پرستو اللهیاری
|
مهرنوش اعتمادی
|
سمیه رشیدی
|
Other Languages
|
همراهان
|
«فراخوان کمپین ده روز با بهاره هدایت»
| English
|