خانه تماس با ما کتابخانه سایت‌های حامی گالری کمپین در بند آرشیو English

پذيرش > كوچه به كوچه > بزور که نمی شه زندگی کرد. میشه؟

در سطح شهر

بزور که نمی شه زندگی کرد. میشه؟

23 اردیبهشت 1387 - نازلی فرخی - نسخه قابل چاپ

"...همراه شو عزیز ٬ همراه شو عزیز... کین درد مشترک هرگز جدا جدا درمان نمی شود..!"

خسته شدم٬ گوشی های واکمن هم گوشم را درد آورده بود. از گوشم درشان آوردم و در کیفم گذاشتم. بالای سرم پسر جوان خیلی لاغری بلند بلند حرف می زد٬ نه ! تقریبا داد می زد!

خطابش به پیرمردی کناری اش بود. همانی که وقتی سوار شد تقریبا بیشتر نشسته ها بلند شدند و من از این حرکت هماهنگ آدم ها تعجب کرده بودم. آخرش هم پیرمرد ننشسته بود.

پسر با جدیت با او حرف می زد :

- آقای اسماعیلی! شنیدی؟ یه چیز دیگه هم می خوان. حق طلاق واسه زنا. نظر شما چیه؟

پیرمرد صدای خرناس ماندی از گلویش در آورد.

- به نظر من حق دارن. آخه آدم باید به دل بخواه خودش زندگی کنه. نمیشه کسی رو به زور مجبور به زندگی کرد که. میشه؟

و باز همان صدا از پیرمرد در آمد.

- آقای اسماعیلی...!

پسر پیراهن آبی آستین کوتاهی پوشیده بود و ریش مشکی داشت و یک کیف هم دستش بود که دائم تو ی شلوغی جابجایش می کرد و با لحن کشداری حرف می زد٬ کند و آرام و کشدار. پیرمرد تقریبا به حرفهایش گوش نمی داد و فقط دستش را می برد توی موهایش و انگار که دنبال چیزی بگردد آنها را می جورید. صورت بسیار رنگ پریده و ریشهای نامرتب پرپشتی داشت و کت و شلوار مشکی کهنه ای تنش بود.

پسر با سماجت ادامه داد:

- آدم توی زندگی می خواد عاشق باشه! بزور که نمی شه زندگی کرد. میشه؟

پیرمرد با صدای خشنی گفت: " بله! باید بشه."

- نه آخه! یه لحظه گوش کنین. آدم تو زندگی عشق می خواد. اینو که داشته باشه آرومه! وقتی نباشه٬ وقتی یه آدمو بزور بخوای نگه داری٬ یعنی عشق نداری. آروم هم نیستی. این چه زندگیه؟

مرد با همان صدای زمختش گفت :" نع...!" و پشتش را به پسر کرد. و باسنش را تکیه کرد به زنی که روی صندلی جلوی من نشسته بود. زن خم شد و چپ چپ نگاه پیرمرد کرد. اما هیچ نگفت و همانطور خم ماند.

پسر توی آن تنگی جا بزور صورتش را برد جلوی صورت پیرمرد و ادامه داد:

- نه! آقای اسماعیلی. گوش کنید. آدم که نمی تونه با دعوا زندگی کنه. نمی شه. به خدا نمی شه!

پیرزنی از صندلی پشت من به پسر تشر زد که آروم تر حرف بزند.

پسر باز با زحمت خودش را چرخاند و رو به پیرزن ایستاد و با صدای آرومی گفت:

- ببخشید! خیلی ببخشید! آونقدر تو کار خونه داد می زنیم٬ عادت کردیم. آخه آونقدر دستگاهها سر و صدا دارن که صدای همو سخت می شنویم. ببخشید!" و باز رفت روبروی پیرمرد.

- آقای اسماعیلی روزنامه ها رو می خونی؟ اصلا خودم برات می خونم اینهمه قتل...!

پیرمرد پرید وسط حرفش :" کمه!"

- نه! نه! همش زنها شوهرهاشون رو می کشن. خوب چون نمی تونن طلاق بگیرن. بیچاره ها مجبورن. چه کار کنن؟

- کمه!

- نه آقای اسماعیلی! کم نیست. تو اون روزنامه ای که شهریار می خره می یاره کارخونه هر روز توش از اینها نوشته.

- کمه!

- نه بابا! کم نیست! اصلا می خوای از فردا بیام خونت واست بخونم ببینی کم نیست؟ بیام؟

و باز پیرمرد خرناس کشید که کمه!

- می دونی آقای اسماعیلی! اینها واسه اینه که تو زندگی عشق نیست. اون روز شهریار می گفت تو محلشون یه مرده دخترشو به زور داده به یکی! می گفت دختره اینقدر گریه می کرد و خودشو می زد. آخه چرا؟ خوب اون بیچاره چه جوری با او مرده زندگی کنه؟ وقتی اصلا دوسش نداره؟ آخه چرا باید باباها دختراشون رو به زور شوهر بدن؟ بعد هم که می خوان طلاق بگیرن نمی تونن و این قاضی ها هم بزور بهشون می گن برو بشین سر خونه زندگیت. آخه چطوری زندگی کنه وقتی از شوهره عقش می گیره؟ بعدش زنا شوهراشونو می کشن. من خیلی فکر کردم. اگه یکی نخواد با من عروسی کنه ها بزور عقدش نمی کنم. حتی اگه بزور آقاش راضی بشه. بعدشم بهش می گم هر وقت منو دوس نداشتی طلاقتو بگیر و برو.اصلا این حقو همون اول عروسی بهش میدم. شنیدم که می شه از اول این چیزها را شرط کرد."

و لبخندی زد. هنوز لبخند رو لبش بود که پیرمرد باز غرید: " نخییییر!"

پسر آهی کشید. یواشکی نگاهی به پسر کردم و دیدم او هم زیر زیرکی من را می پاید. برام خیلی جالب بود که چطور یکدفعه٬ الان٬ اینجا٬ جلوی چشم من این مکالکه ی جالب اتفاق افتاده؟ که نگاهم افتاد به پین رو کیفم " کمپین یک میلیون امضا برای تغییر قوانین تبعیض آمیز". سرم را بالا گرفتم و دیدم پسر هنوز دارد من را نگاه می کند. که یکدفعه پیرمرد گفت: " این چقدره؟"

پسر با عجله داد زد:" ۲۰۰ تومن!"

پیرمرد اسکناس دیگری در آرود و نشانش داد و با پرسید: " این چی؟"

و پسر باز داد زد:" ۱۰۰ تومن!"

و پیرمرد خرناس کشید.

صندلی کنار من خالی شد. پسر دست پیرمرد را گرفت و کمکش کرد که بشیند. پیرمرد یله شد روی من.

پسر باز سر صحبت را باز کرد:

- آقای اسماعیلی به نظر من اگه آدمها تو زندگی آزاد باشن خیلی بهتره! اگه زنها آزاد باشن مردها هم از زندگی بیشتر لذت می برن. اگه زنها مثل مردها آزاد باشن که برن دنبال عشقشون زندگی خیلی خوبه. مردها هم مطمئن ترن. اینهمه شک تو زندگی آدما نیست.

پیرمرد زد زیر آواز. صندلی آخر خالی شد. پسر گفت: "صندلی آخر خالی شد! برم بشینم؟"

پیرمرد دستش را در هوا تکان داد و پسر رفت. چند دقیقه بعد پیرمرد از همانجا داد زد: "علی رضا! می دونی اینجا کجاست؟"

و پسر هم با داد پرسید که نه کجاست؟

- پونکه!

- لابد پونه زیا داشته اسمشو گذاشتن پونک! حتما قبلا کلی هم نهر داشته. آقای اسماعیلی شما خیلی باهوشید.

پیرمرد آرام کنار من گفت:" رودخونم داشته."

و با رضایت دستش را دراز کرد. طوری که باز خورد تو ی سر خانم جلویی. زن باز چشم غره ای رفت و خم شد .اما هیچ نگفت.

نزدیک صادقیه که رسیدیم. مرد سقلمه ی محکمی به من زد و پرسید: " جناب رسیدیم آخرش؟"

پشت سر هم دوبار گفتم بله. پیرمرد زیر لب زمزمه کرد کگ اینکه زنه!" و دستانش را در هوا تکان داد و علی رضا را صدا کرد. و بعد بلند شد و کورمال کورمال طرف راننده رفت و پول را بهش داد.

مینی بوس ایستاد . پسر سریع پرید پائین و دست پیرمرد را گرفت تا کمکش کند بیاید پائین. و دائم می گفت پله!

پشت سرشان پیاده شدم.پشت زانو ی شلوار پیرمرد سوخته بود و سفیدی پاهایش توی ذوق می زد. پاهایش را روی زمین می کشید و دستانش را طوری در هوا تکان می داد که انگار توی تاریکی دنبال چیزی می گردد. می شنیدم پسر می گوید:

- اون روز تو روزنامه شهریار خوندم زنه شوهرشو کشته. چون خانم باز بوده و قاضی طلاقش نمی داد.خوب عشق نبوده تو زندگیشون. اگه می تونستن طلاق بگیرن خوب حتما الان هر دوشون زندگی دیگه ای داشتن و به قول شهریار مرده تو قبرستون و زنه دم قبرستون نبود

ارسال به بالاترین ، توییتر ، فریندفید ، فیسبوک






در همين بخش :

روايت بيست و پنجمين شهريور / نرگس طیبات
وقتی آتش خاموش شود/فرشته نوبخت
آن گاه که زن شدم / ویژه نامه 8 مارس 1391
چیزی زیر پوست این شهر می جوشد / دلارام علی
گرسنگی / وبلاگ سیب و سرگشتگی

ديگر بخش ها :

طرح یک میلیون امضا | مقالات | سایت نوشته ها | اخبار | گزارش كمپين | گفت و گو | علیه سکوت | كوچه به كوچه | نامه های شما | گزارش ویژه | گفتگو با اعضا | ویژه سالگرد کمپین | تصویر برابری | دل آرام علی | تریبون | مقالات | تاریخ شفاهی | خارج از چارچوب | کتابخانه | درباره کمپین | کمپین در شهرها | کمپین در بند | صدای تغییر | ویژه 22 خرداد | لایحه حمایت از خانواده | گالری | عشا مومنی | امیر یعقوبعلی | خدیجه مقدم | راحله عسگری زاده و نسیم خسروی | پروین اردلان،جلوه جواهری، مریم حسین خواه، ناهید کشاورز | زینب پیغمبرزاده | سعیده امین، سارا ایمانیان، محبوبه حسین زاده، ناهید کشاورز و همایون نامی | احترام شادفر | نسیم سرابندی زاده،فاطمه دهدشتی | وبلاگ مهمان | پرونده خرم آباد | دستگیری ها | مریم مالک | پرستو اللهیاری | مهرنوش اعتمادی | سمیه رشیدی | Other Languages | همراهان | «فراخوان کمپین ده روز با بهاره هدایت» | English