خانه تماس با ما کتابخانه سایت‌های حامی گالری کمپین در بند آرشیو English

پذيرش > كوچه به كوچه > خرید عید و پین های نازنین!

خرید عید و پین های نازنین!

8 اردیبهشت 1387 - نسیم خسروی - نسخه قابل چاپ

1.

تنها، دلمشعولی و سرگرمی نا متعارف من نبود انگار،دستکم روزی چند دقیقه فرصت می کردم آسمونو نگاه کنم ،امسال از ابرای عجیب آخر اسفند هم خبری نبود . نه سبزه عید کاشتم ، نه به باور همیشه شیشه های پنجره را تمیز کردم ونه مثل هر سال از 15 اسفند به بعد همه ی کارهامو تعطیل کنم که فقط منتظر بهار باشم .

باید برای سفر آماده می شدیم. به جای قدم زدنای دوست داشتنی هر سال تو خیابونای شلوغ و غرق شدن بین آدمای شاد و عجول امسال فقط یه بعد از ظهر و فرصت خرید داشتم. اونهم به ضرورت !اول یه عالمه با علی غصه خوردیم اما بعد تصمیم گرفتیم هر کدوم فقط یک جفت کفش نو بخریم !

عصبی و عجول و بی حوصله بودم . داشتم به کتونیای زشت سومین مغازه بد و بیراه می گفتم !که یه صدا پشت سرم گفت ببخشید خانم ،این واقعیه؟ مثل خیلی وقتا که با فروشنده ها خیلی بد اخلاقم گفتم چی؟ مغازه دار بیچاره گفت:چیزی که روی کیفتون نوشته ، یک میلیون امضا برای تغییر قوانین تبعیض آمیز ؟دیگه از بد اخلاقیم اثری نبود، ادامه داد یعنی یک میلیون نفر امضا کردن؟

گفتم :هنوز یک میلیون نفر نشدن ، اما آدمای زیادی دارن امضا می کنن تا به یک میلیون نفر برسه.

گفت : خیلی جالبه

جوون بود ، شاید بیست و چند ساله.

گفتم:شما نظرتون چیه؟

گفت: خیلی عالیه من همیشه معتقد بودم که داره به زنها ظلم می شه.

یه حس کیف آور سریع و تو فضای مغازه احساس کردم! گفتم : شما هم امضا کردین؟

گفت: نه خیلی دلم می خواست اما تا حالا کسی از من نخواسته که امضا کنم .

بیانیه را از کوله ام دراوردم و اصرار کردم که حتما قبل از امضا اونو با دقت بخونه . علی هم داشت مدام میزد به دستم و زیر لبی تکرار می کرد یادت نره چند تا فرم سفید اضافه هم بهشون بدی ! داشتم به تندی ! خیلی خوب و تکرار می کردم که دوتایی به مرد مغازه دار که سرشو بالا آورده بود لبخند زدیم مرد با تاثر گفت واقعا در قانون ما دختر 9 ساله مجرمه؟ تا حالا نمی دونستم...

فرمای سفید و خودش ازم خواست و گرفت. گفت تو یکی از شهرستانای اطراف تهران دانشجو و می خواد بیانیه را به همکلاسیهاش هم نشون بده تا امضا کنن.

اینقدر حالم خوب شده بود که کتونی ها به نظرم قشنگ تر می رسیدن ، خواستم یکیشونو بخرم اما بر احساساتم علبه کردم!!!

چند تا مغازه ی بعد ی و داشتیم با هیجان درباره ی همین ماجرا حرف می زدیم و ندیدیم اولین مغازه ای هم که بروز هیجانمون آروم شد علی بر خلاف قرارمون متوجه یک کت نوک مدادی شد ، غرغر کنان باهاش وارد مغازه شدم ، کو لمو روی پیشخون مغازه گذاشتم وخواستم مشعول کت و علی بشم !، تصور کردم به خاطر مغازه ی قبل دچار توهمم اما واقعا یکی داشت با صدای بلند می خوند، یک میلیون امضا برای تغییر قوانین تبعیض آمیز.

به علی گفتم عجب روزیه امروز!با شادی تمام به سمت مرد مغازه دار برگشتم.ادامه داد :مگه تعطیلش نکردن؟ چند ثانیه طول کشید تا همین سه کلمه را بشنوم!

گفتم : کی؟

گفت: دولت دیگه.

شاید از لحنش خوشم نیومد.
گفتم : مگه مغازه است ؟!

گفت: آره پس چیه؟ تازه مغازه را که تعطیل می کنن کارمنداشو نمی گیرن اما شما که همتونو گرفتن و انداختن زندان.

گفتم:فکر می کنین امکان داره که هممونو بگیرن؟!

انگار منتظر همین لحظه بود لبهاش به خنده باز شد و گفت : ولی خود شما را که گرفتن !

احساس کردم لبخند مسخرش به من هم سرایت کرد و از عصبانیتم کم کرد گفتم: حافظه و دقت خوبی دارین ! اما داری میبینین که نه من و نه چند نفر دیگه از دوستام که تا حالا مورد اتهام قرار گرفتیم و باز داشت شدسم همه کمپینیم ونه این بازداشتها تونسته کمپین و تعطیل کنه.

شاگردمغازه بود صدا کردن صاحب مغازه و رسیدن به در خواست یه مشتری فرصت خیلی خوبی برای یه تنفس کوتاه بود دوباره برگشت و نظر علی و درباره کت پرسید منم ازش پرسیدم : که نظر خود شما چیه؟

گفت: معلومه که موافقم .

گفتم اصلا بیانیه ی ما را تا حالا دیدین؟

گفت : نه اما خیلی مشتاقم ببینم .

فرم و ازم گرفت و شروع یه خوندن کرد صاحب مغازه صداش کرد و خواست فرم و ببینه . فرم و گرفت..صاحب مغازه مرد میانسالی بود شاید 50 ساله اول که فرم و شروع به خوندن کرد ابروهاشو در هم کشیده بود اما بعد کم کم شروع کرد سرشو به علامت تایید تکون دادن ! و این آغاز یه گفتگوی4 ساعته بود! مرد میانسال البته کاملا با بیانیه موافق بود و به سرعت امضا کرد و تو الویت های قانونیش نوشت ارث ، دیه ، شهادت ، تعدد زوجات . اما من مجبور شدم ساعتها تمام روزهای اوین وبراشون تعریف کنم ، باماجراهاش رنگ کاشیهای حمامش ،تعداد پنجره هاش ، اتاقها ، انواع جرم و...و تلاشی در حدود 50 بار برای خداحافظی کاملا بی ثمر بود...!

بالاخره در لحظه ای که مردمیانسال آرزوی محقق شدن برابری و کرد و علی هم از ور رفتن عصبیش با کت تازه خریدش دست برداشت ، به شاگرد مغازه گفتم ببخشید شما را یادم رفت می خواستین امضا کنین....

گفت: امضا؟ نه!من موافق نیستم که زنها به اندازه مردا قدرت داشته باشن !تازه فهمیدم من از (موافقم ) اول مرد معنی دلخواه خودم و برداشت کرده بودم !

از مغازه که بیرون اومدیم اکثر مغازه ها در حال تعطیل شدن بودن .من و علی هم دیگه اصلا تو فضای خرید کفش نو نبودیم. باید برای سفر به کرمان آماده می شدیم...

...

ارسال به بالاترین ، توییتر ، فریندفید ، فیسبوک






در همين بخش :

روايت بيست و پنجمين شهريور / نرگس طیبات
وقتی آتش خاموش شود/فرشته نوبخت
آن گاه که زن شدم / ویژه نامه 8 مارس 1391
چیزی زیر پوست این شهر می جوشد / دلارام علی
گرسنگی / وبلاگ سیب و سرگشتگی

ديگر بخش ها :

طرح یک میلیون امضا | مقالات | سایت نوشته ها | اخبار | گزارش كمپين | گفت و گو | علیه سکوت | كوچه به كوچه | نامه های شما | گزارش ویژه | گفتگو با اعضا | ویژه سالگرد کمپین | تصویر برابری | دل آرام علی | تریبون | مقالات | تاریخ شفاهی | خارج از چارچوب | کتابخانه | درباره کمپین | کمپین در شهرها | کمپین در بند | صدای تغییر | ویژه 22 خرداد | لایحه حمایت از خانواده | گالری | عشا مومنی | امیر یعقوبعلی | خدیجه مقدم | راحله عسگری زاده و نسیم خسروی | پروین اردلان،جلوه جواهری، مریم حسین خواه، ناهید کشاورز | زینب پیغمبرزاده | سعیده امین، سارا ایمانیان، محبوبه حسین زاده، ناهید کشاورز و همایون نامی | احترام شادفر | نسیم سرابندی زاده،فاطمه دهدشتی | وبلاگ مهمان | پرونده خرم آباد | دستگیری ها | مریم مالک | پرستو اللهیاری | مهرنوش اعتمادی | سمیه رشیدی | Other Languages | همراهان | «فراخوان کمپین ده روز با بهاره هدایت» | English