پذيرش > كوچه به كوچه > شما عضو انجمن نصفان هستيد؟/ مریم کسایی
شما عضو انجمن نصفان هستيد؟/ مریم کسایی
6 آذر 1385 - - نسخه قابل چاپ
دکتر مرد بداخم و تلخي بود طوريکه حتي اگر گهگاهي شوخيای هم ميخواست بکند، شوخيهايش تند و کنايهدار بود. سابقهاش را خوب در ذهن داشتم و شايد بيشتر به همين دليل بود که در طي ده سال گذشته با بد و خوب دندانهايم ساخته بودم که گذارم به مطبش نيفتد. ولي چه سود که عاقبت پوسيدگي به ريشه رسيد و مرا بر تخت دندانپزشکي نشاند. منشي يک لحظه آرام و قرار نداشت. مدام با شتاب از اين سو به آن سو ميرفت و وسايل تازهاي را به دست دکتر ميداد، آنقدر که تکرار رفت و آمد و جنب و جوشش داشت توجهم را به خودش جلب ميکرد. در آن حال و روحيهاي که من داشتم، همين حد پرت شدن حواسم باز جاي شکر داشت. اما در يکي از همين دفعات رفت و آمدش بود که دکتر ناگهان با حرکتي عصبي و تند يکي از ابزارهاي دندانپزشکي را روي ميز فلزي انداخت. شايد بشود گفت تقريباً پرت کرد و با لحني خشن خطاب به منشي گفت: «خانم، چند صد بار يک چيز را بايد به شما گفت؟ آخه! اين چيه دادي دستم؟» زن منشي رنگش پريد و دستپاچه رفت و وسيلهي تازهاي آورد. حس کردم از برخورد تند دکتر تحقيرشده. اين را از نگاه زيرچشمياش که لحظهاي با نگاهم تلاقيکرد، حسکردم. شايد ميخواست بفهمد چقدر حواسم بوده. هرچه بود اين اتفاق باعث شد که کمي بيشتر به او دقيق شوم. زنی ميانسال حدود چهل ساله به نظر ميرسيد. شايد هم کم سن و سالتر. دقيقتر که تماشايش ميکردي خطوط واضح چهرهاش را ميديدي و غم نگاهش را که انگار راوي حکايت تلخي بودند. خوب که خاطراتم را کاويدم به يادم آمد، آخرين باري که به اين مطب آمدم، يعني همان ده سال پيش هم او منشي دکتر بود.
ده سال زمان طولاني اي بود براي سر کردن با خلق بد و بيادبانه چنين کارفرمايي. يادم آمد که از مادرم شنيده بودم شوهر معتاد، بيکار و خشني دارد و تنها سرپرست 2 فرزندش است. حس همدلي شديدي با او در وجودم احساس کردم و از رفتار زننده دکتر بيشتر و بيشتر عصبي شدم. رفتاري که نه فقط اينبار بلکه بارها و بارها تنها مقابل روي خود من تکرار شده بود. منشي دستکم ده سال بود که با اين دکتر کار ميکرد و ميشد به عينه ديد که کارمند وظيفهشناس و منظمي است. چه در تنظيم کردن زمان ملاقات بيماران که يکيشان من بودم و چه در چيدمان مرتب وسايل کار پيش از شروع کار بيمار. اما دکتر انگار حض ميبرد که در برابر کوچکترين اشتباهي تحقيرش کند و جلوي ديگران به او سرکوفت بزند.
فکر کردم، قطعاً به دليل مشکلات مالي شديد و وضع خاص زندگيش مجبور است که رفتار زشت و تند دکتر را تحمل کند، تا مبادا اين منبع درآمد را ازدست بدهد. تا مبادا شوهر بيمسئوليتش بدون مواد بماند و روزگار را به او و فرزندانش تنگ کند. شايد تحقير شدن توسط اين دکتر را به فحش و کتک در داخل خانه ترجيح ميداد. خدا ميداند چرا تا به حال از شوهرش جدا نشده؟! کسي چه ميداند شايد هم نتوانسته... بله شايد نتوانسته...
به اينجا که رسيدم ناگهان چيزي در ذهنم درخشيد. ياد جزوه «تاثير قوانين بر زندگي زنان» افتادم که در کيفم بود. او هم ميتوانست امضاء کند. اين حق او هم بود. با اين فکر چنان ذوقزده شدم که نفهميدم چطور زمان گذشت. زماني به خودم آمدم که صداي دکتر در گوشم پيچيد: «دهانت را بشور و تا سه ساعت ديگر هم چيزي نخور.»
سراسيمه دهانم را شستم، گره پيشبند را از گردن باز کردم و به سمت ميز منشي رفتم. برگه امضاء و جزوه را از کيفم درآوردم و مقابل رويش گذاشتم. ميخواستم مقدمهچيني کنم. اما تا دهان باز کردم، با شنيدن جملات ناهنجاري که از دهانم خارج ميشد به ياد آوردم که زبانم در اثر داروي بيحسي لمس شده و نميتوانم منظورم را درست منتقل کنم. پس ترجيح دادم به گفتن همين چند جمله ساده اکتفا کنم: «ميشه لطفاً اين رو بخونيد و اگر موافق بوديد امضاء کنيد؟»
منشي با حالتي مردد نگاهي به من و نگاهي به فرم امضاء انداخت و آنرا از دستم گرفت. چندبار نگاه نگرانش ميان متن کاغذ و اتاقکي که دکتر براي استراحت واردش شده بود سرگردان گشت. تا اينکه بالاخره شروع به خواندن کرد. با دقت نگاهش ميکردم. اخمهايش را در هم کشيده بود و چنان غرق خواندن شده بود که اصلاً نفهميد دکتر از کنارش گذشت. پس از مدت کوتاهي سرش را بلند کرد و درحاليکه ميشد برق خفيف اشک در چشمانش ديد با صدايي که اندکي ميلرزيد و هيجانزده بود، گفت: «من موافقم، من موافقم، حتماً، کجا را بايد امضاء کنم؟»
دکتر که از دور ميپاييدش بلند گفت: «چي رو امضاء ميکنيد، خانم حسيني؟» منشي کمي دستپاچه، با همان صداي لرزانش که آميزهاي بود از احتياط و شوق گفت: «آقاي دکتر اين فرم تقاضاي اصلاح قوانين مربوط به حقوق زنان است.» دکتر پوزخندي زد و گفت: «اصلاح! چه اصلاحي؟ زنها ديگه چه حق و حقوقي ميخواهند؟ پدر مردها را درآوردهاند، ديگر چه ميخواهند؟» و با نيشخندي رو به من ادامه داد: «چطور خانوم، مگه شما جزو انجمن نصفانيد؟!» با همان زبان لمس شده گفتم: «منظورتان نسوان است؟» دکتر درحاليکه دستش را ميشست و پشت به من داشت گفت: «مگه فرقي هم ميکند که نسوان باشه يا نصفان؟ دوتاش يک معني رو ميده. خانومها حالا که حق و حقوقشان نصفه روي سر ما سوارند ديگه واي به حال روزي که حق برابر بهشون بدهند.» گفتم: «حتماً شوخي ميکنيد آقاي دکتر. از فرد تحصيلکردهاي مثل شما بعيده که...» دکتر درحاليکه دستمالي که دستهايش را با آن خشک کرده بود در سطل آشغال ميانداخت، سري تکان داد و نگذاشت حرفم را ادامهدهم. با بيحوصلگي ادامه داد: «نميدونم ممکنه حق با شما باشه ولي با اين کارها؛ اينجوري کاري از پيش نميبرين..» آخرين جمله را در حالي گفت که پشتش را کرده بود و به سمت اتاقش ميرفت. در همين حال خطاب به منشي ادامه داد: «خانوم مريض بعدي را صداکنيد.» اما ناگهان ايستاد و رو به منشي گفت: «درضمن خوشم نميآد بدون اجازه من در مطب چيزي را امضاء کنيد، بيرون که رفتيد هرکاري خواستيد ميتونيد بکنيد ولي اينجا نه.» پس از گفتن اين جمله داخل اتاقش شد و در را بست. منشي با چهرهاي مغموم لبخند تلخي زد و فرم را به دستم داد و زير لب زمزمه کرد: موفق باشيد...
ارسال به
بالاترین
،
توییتر
،
فریندفید
،
فیسبوک
در همين بخش :
روايت بيست و پنجمين شهريور / نرگس طیبات
وقتی آتش خاموش شود/فرشته نوبخت
آن گاه که زن شدم / ویژه نامه 8 مارس 1391
چیزی زیر پوست این شهر می جوشد / دلارام علی
گرسنگی / وبلاگ سیب و سرگشتگی
ديگر بخش ها :
طرح یک میلیون امضا
|
مقالات
|
سایت نوشته ها
|
اخبار
|
گزارش كمپين
|
گفت و گو
|
علیه سکوت
|
كوچه به كوچه
|
نامه های شما
|
گزارش ویژه
|
گفتگو با اعضا
|
ویژه سالگرد کمپین
|
تصویر برابری
|
دل آرام علی
|
تریبون
|
مقالات
|
تاریخ شفاهی
|
خارج از چارچوب
|
کتابخانه
|
درباره کمپین
|
کمپین در شهرها
|
کمپین در بند
|
صدای تغییر
|
ویژه 22 خرداد
|
لایحه حمایت از خانواده
|
گالری
|
عشا مومنی
|
امیر یعقوبعلی
|
خدیجه مقدم
|
راحله عسگری زاده و نسیم خسروی
|
پروین اردلان،جلوه جواهری، مریم حسین خواه، ناهید کشاورز
|
زینب پیغمبرزاده
|
سعیده امین، سارا ایمانیان، محبوبه حسین زاده، ناهید کشاورز و همایون نامی
|
احترام شادفر
|
نسیم سرابندی زاده،فاطمه دهدشتی
|
وبلاگ مهمان
|
پرونده خرم آباد
|
دستگیری ها
|
مریم مالک
|
پرستو اللهیاری
|
مهرنوش اعتمادی
|
سمیه رشیدی
|
Other Languages
|
همراهان
|
«فراخوان کمپین ده روز با بهاره هدایت»
| English
|