پذيرش > كوچه به كوچه > سرد بود اما دیگر نمی لرزیدم.../ حمیده نظامی
سرد بود اما دیگر نمی لرزیدم.../ حمیده نظامی
13 اسفند 1386 - - نسخه قابل چاپ
اجرای اول، شنبه، ایستگاه مترو میدان امام خمینی
خبر اجرای تاتر خیابانی دیر به دستم رسید، اما با اشتیاق فراوانی برنامه ام رو جور کردم تا ساعت 4 خودم رو به ایستگاه مترو توپخونه برسونم.
با چند تا از دوستان هماهنگ کرده بودیم که با هم بریم . ساعت 4 و ربع بود که نیلوفر، هدی ، نجمه و ناهید رو دیدم و همگی رفتیم تا مکان تاتر رو پیدا کنیم. با اندکی معطلی فهمیدیم تاتر تو خود ایستگاه مترو برگزار میشه. مردم زیادی جمع شده بودند و با اشتیاق منتظر اجرای نمایش بودند. بعضی ها هم با دیدن شلوغی با این پیش فرض که دعوا شده جلو اومدند.
نمایش شروع شد؛ یک مرد که با وجود همسر و بچه زن دوم گرفته.. زن اول شاکی بود و به همسرش اعتراض میکرد و مرد و خانم دوم از کارشون دفاع میکردند.
اجرای نمایش مشارکتی بود. یکی پیشنهاد میکرد خانم اول طلاق بگیره، یکی دیگه می گفت سازش کنه و هر پلانی به نحوی با نظر مردم پیش می رفت. از بچه های کمپین دو نفر داوطلب بازی به جای همسر اول شدند. هدی موضوع حضانت رو پیش کشید و وارد دیالوگ با مرد و زن دوم شد. بعد از این پلان نجمه وارد بازی شد و به نحو فوق العاده ای صحنه رو دست گرفت.
تو یکی از دیالوگها نجمه با قاطعیت شروع به نقد ادعاهای همسرش برای یک زندگیه سازشی، به صورت چهار نفری، کرد :..." تو با این کارت احساسات منو نادیده گرفتی و این کارت هیچ توجیهی نداره و اگه تویه قرآن از چهار زن صحبت شده برای اعراب جاهلی بوده که در اون زمان خیلی بیشتر از اینها رابطه داشتند و تازه اونهم با این شرطه که بتونه عدالت رو بینشون رعایت کنه که اینهم امکانپذیر نیست ". خلاصه گوی بازی به دست بچه های کمپین افتاد و مردم هم خیلی از بازی و استدلالهای نجمه پشتیبانی کردند. بعد از اتمام نمایش کمی با تیم اصلی نمایش گپ زدیم و اونها هم از جسارت و بازی بچه ها تعریف کردند و خوشحال بودند که در این اجرا مردم اندکی با قوانین آشنا شده اند. خلاصه روزی بود به یاد موندنی.
من و نیلوفر و نجمه هم برای ادامه صحبتامون دنبال یک کافه رفتیم انقلاب و سر از گودو درآوردیم، کافه ای که اسمش به عنوان کافه روشنفکری دررفته و اونجا همه چی هست جز این یه رقم جنس؛ روشنفکری. به قول دوستان کافه بوروژوایی با بستنی 4 هزاری و خلاصه پیاده شدن کلی هزینه برای نشستن و گپ زدنی دوستانه....." نه اینطوری نمیشه منوش به گروه خونیه ما نمیخوره یعنی خیلی قیمتاش بالاست ... آقا ببخشید قیمتتاتون خیلی بالاست، خداحافظ..."
اجرای دوم، پنجشنبه، تاتر شهر
دقیقه شماری میکردم و به محض تموم شدن ساعت کار تو خیابون منتظر تاکسی ایستاده بودم. دفعه قبل دیر به قرار رسیده بودم و نمیخواستم این دفعه هم بدقول بشم. تو ذهنم مرور می کردم "نجمه که گفت نمیتونم بیام، نیلوفر گفت میام و...." توی راه با چند نفر دیگه تماس گرفتم... " امروز یه تائتر خیابانی در زمینه تعدد زوجات اجرا داره سعی کن خودت رو زود برسونی ببخشید که دیر خبر دادم...".
رسیدم پارک دانشجو اما خبری از گروه تاتر نبود. با کارگردان نمایش که چند روز قبل تو مترو، وقتی اجرا داشتند باهاشون آشنا شده بودیم، تماس گرفتم... " الو ... سلام ، مگه اجرا ندارید ... خیلی خوب ما منتظر میمونیم تا ساعت 5... ."
زنگ زدم به نیلوفر، گفت نمی تونم بیام . یک خرده کلافه بودم. لباس کم تو اون هوای سرد ...
تاتر که شروع شد سر و کله رها و نسیم با دوربین عکاسی پیدا شد. مینا هم رسید. خیلی خوشحال شدم که از بچه های کمپین اومدند. گپی کوتاه زدیم و اونها مشغول عکس گرفتن از نمایش شدند.
نسیم با خنده همیشگیش گفت: "تو چه کمپینی هستی، برو تو هم یه پلانی رو بازی کن." گفتم: " قصدم همینه." از قبل یک دیالوگ رو در نظر داشتم. دیالوگی که نجمه دفعه قبل به جای زن اول بازی کرد.
رها مشغول عکاسی بود و از هر موقعیتی عکس میگرفت. رفتم جلو و قرار شد پلانی رو که زن اول قرار بود همسرش رو ترک کنه اجرا کنم. یک مقدار اضطراب داشتم، نه از اینکه جلوی جمعیت یک بازی فی البداهه داشته باشم، انگار یک اضطرابی توی ناخودآگاهم وول می زد شایدم از سرما بود نمی دونم..
اجرا که تموم شد، نسیم پیشنهاد داد تا از این فرصت برای جمع کردن امضا استفاده کنیم.
من اول مخالفت کردم، گفتم: " اینجا مناسب نیست، شاید مشکلی بوجود بیاد." اما شور و حرارت نسیم اجازه نداد مانع این کار بشم.
دو گروه شدیم. من با یکی از دوستام که کمپینی نبود، اما علاقمند شد که تو جمع آوری امضا کمک کنه، یک گروه و رها و نسیم هم یک گروه. از هم جدا شدیم و مشغول جمع آوری امضا. همه چیز خیلی خوب پیش میرفت. من وارد گروه های پسرها شدم چون جمعیتشون بیشتر بود. بحث داغی در گرفت و تونستم امضا جمع کنم. دانشجوهای سال اول تاتر بودند و میخواستن بدونن امضاشون به چه درد مردها میخوره...منم از مهریه گفتم و از نفقه و از اینکه ما برابری تو همه حوزه ها را می خوایم، هم حقوق، هم مسولیتها. براشون جالب بود که چقدر قوانین تبعیض آمیز برای زنان می تونه تو زندگی مردها هم تاثیر مخرب بگذاره. همینطور امضا جمع می کردیم .
مدتی که گذشت، رفتم تا رها و نسیم رو پیدا کنم اما از هیچ کدومشون خبری نبود. نگران شدم، هیچ شماره ای هم ازشون نداشتم که زنگ بزنم. با مینا و فاطمه رفتیم کافه تا یه چای بخوریم .. نگران بودیم.. نگران بودم... هوا سرد بود ....
جمعه بود که مینا زنگ زد ..." نسیم و رها رو گرفتن..." انگار سرمای دیروز تو تنم دوباره رخنه کرد. سرمای یک روز زمستونی، یه روز سرد زمستونی ، سرمایی که از بی عدالتیه ، از ظلمه، از کوریه...
بارها از اون روز با خودم مرور می کردم و به خودم دلداری می دادم ... نگران نباش نسیم و رها لباسشون مناسب این سرما بود... قلب نسیم و رها پر حرارت تر از اونه که با این سرمای زمستون بلرزه و یخ بزنه...
... و همینطور هم بود، رها و نسیم به زندان رفتند و بعد از سیزده روز دوباره با همان شور و شوق و حرارت برگشتند. روزی که آزاد شدند جلوی اوین هوا سرد و بارونی بود و ما هم دو سه ساعت اونجا ایستاده بودیم اما دیگه نمی لرزیدم.
ارسال به
بالاترین
،
توییتر
،
فریندفید
،
فیسبوک
در همين بخش :
روايت بيست و پنجمين شهريور / نرگس طیبات
وقتی آتش خاموش شود/فرشته نوبخت
آن گاه که زن شدم / ویژه نامه 8 مارس 1391
چیزی زیر پوست این شهر می جوشد / دلارام علی
گرسنگی / وبلاگ سیب و سرگشتگی
ديگر بخش ها :
طرح یک میلیون امضا
|
مقالات
|
سایت نوشته ها
|
اخبار
|
گزارش كمپين
|
گفت و گو
|
علیه سکوت
|
كوچه به كوچه
|
نامه های شما
|
گزارش ویژه
|
گفتگو با اعضا
|
ویژه سالگرد کمپین
|
تصویر برابری
|
دل آرام علی
|
تریبون
|
مقالات
|
تاریخ شفاهی
|
خارج از چارچوب
|
کتابخانه
|
درباره کمپین
|
کمپین در شهرها
|
کمپین در بند
|
صدای تغییر
|
ویژه 22 خرداد
|
لایحه حمایت از خانواده
|
گالری
|
عشا مومنی
|
امیر یعقوبعلی
|
خدیجه مقدم
|
راحله عسگری زاده و نسیم خسروی
|
پروین اردلان،جلوه جواهری، مریم حسین خواه، ناهید کشاورز
|
زینب پیغمبرزاده
|
سعیده امین، سارا ایمانیان، محبوبه حسین زاده، ناهید کشاورز و همایون نامی
|
احترام شادفر
|
نسیم سرابندی زاده،فاطمه دهدشتی
|
وبلاگ مهمان
|
پرونده خرم آباد
|
دستگیری ها
|
مریم مالک
|
پرستو اللهیاری
|
مهرنوش اعتمادی
|
سمیه رشیدی
|
Other Languages
|
همراهان
|
«فراخوان کمپین ده روز با بهاره هدایت»
| English
|