پذيرش > كوچه به كوچه > پاي من و زندگي او/ زينب پيغمبرزاده
پاي من و زندگي او/ زينب پيغمبرزاده
13 بهمن 1386 - - نسخه قابل چاپ
ساعت ده و نیم شب که موبایلم زنگ می زند ، من و دوستم هر دو لم داده ایم و کتاب می خوانیم . مرد جوانی از آن سوی خط با کسی دعوا می کند. خوشبختانه تلفن قطع می شود. زیر لب می گویم مردم دیوانه اند و به دنبال سطری می گردم که در صفحه کتاب گمش کرده بودم. اما قبل از اینکه فرصت کنم آن سطر را بیابم ، موبایلم دوباره زنگ می زند. همان مرد است که این بار با من دعوا دارد. خودش را که معرفی می کند ، تازه می فهمم که جریان از چه قرار است . او همسر یکی از دوستان قدیمی ام است . احوال پرسی های من لحن او را عوض نمی کند . می خواهد پایم را از زندگی شان بیرون بکشم و دیگر به همسرش زنگ نزنم. هر جوری هست بین فریادهایش فرصتی برای توضیح پیدا می کنم .
ولی من دو- سه ماهه که باهاش حرف نزدم.
خب شماره اش رو دادی به دوستات که بهش زنگ بزنن
می گویم : "خودش خواسته بود" . او پاسخ می دهد : "خودش غلط کرده" و شروع می کند به تهدید و توهین . تنها چیزی که در این وضعیت به ذهنم می رسد این است که بگویم :" هر کاری که دلتان می خواهد بکنین"
همسر دوستم را اولین و آخرین بار در عروسی شان دیده بودم . وقتی بعد از دو سال فقط به خاطر "او" به آن شهر لعنتی برگشته بودم.اما قبل و بعد از ازدواج شان چند باری با هم تلفنی صحبت کرده بودیم .آن روزها به عنوان دوست صمیمی "او" احترام زیادی برایم قائل بود. "او " وقتی تصمیم گرفتند، ازدواج کنند ؛ می ترسید چیزی به ما بگوید . می ترسید به نظر ما احمق بیاید. همیشه می گفت:" من که می دانم تو بالاخره یه روزی ازدواج می کنی " و حالا خودش داشت قبل از من این کار را می کرد.
حالا که فکرش را می کنم می توانم حدس بزنم که چه چیزی همسرش را ناراحت کرده بود. چند ماه پیش " او" به من زنگ زد و گفت همسرش را راضی کرده حق طلاق بگیرد و شماره چندتا از دوستان وکیلم را از من گرفت. می دانم که دوستش دارد . لابد می ترسد از دستش بدهد و می خواهد به هر قیمتی که شده مالکیتش را حفظ کند.
"او" همسفر پرسه زنی هایم با چادر بود . همه بستنی فروشی ها و جگر فروشی ها اطراف آن کتابخانه ما را می شناختند. روزهای به یاد ماندنی ای بود، روزهای دلهره کنکور و بعد از آن روزهای کشف دانشگاه . به دانشگاههای همدیگر سرک می کشیدیم.در خوابگاههای همدیگر می خوابیدیم و مثل همیشه محرم رازهای هم بودیم.
گوشی را برمی دارم و به پدرش زنگ می زنم . مثل همیشه با مهربانی می پذیردم. او هم مثل من نارحت است و مستاصل .می گویم : "دیگر به "او" زنگ نخواهم زد . هر وقت دلش تنگ شد ،خودش شماره ام را دارد. "
به دوستانم هم ایمیل می زنم و خواهش می کنم دیگر کسی با " او " برای کارگاه تماس نگیرد.
کتابم را می بندم و تکیه می دهم به دیوار . شانه هایش را می خواهم . آشنای خیس هق هق دردهای نوجوانی ام را .
ارسال به
بالاترین
،
توییتر
،
فریندفید
،
فیسبوک
در همين بخش :
روايت بيست و پنجمين شهريور / نرگس طیبات
وقتی آتش خاموش شود/فرشته نوبخت
آن گاه که زن شدم / ویژه نامه 8 مارس 1391
چیزی زیر پوست این شهر می جوشد / دلارام علی
گرسنگی / وبلاگ سیب و سرگشتگی
ديگر بخش ها :
طرح یک میلیون امضا
|
مقالات
|
سایت نوشته ها
|
اخبار
|
گزارش كمپين
|
گفت و گو
|
علیه سکوت
|
كوچه به كوچه
|
نامه های شما
|
گزارش ویژه
|
گفتگو با اعضا
|
ویژه سالگرد کمپین
|
تصویر برابری
|
دل آرام علی
|
تریبون
|
مقالات
|
تاریخ شفاهی
|
خارج از چارچوب
|
کتابخانه
|
درباره کمپین
|
کمپین در شهرها
|
کمپین در بند
|
صدای تغییر
|
ویژه 22 خرداد
|
لایحه حمایت از خانواده
|
گالری
|
عشا مومنی
|
امیر یعقوبعلی
|
خدیجه مقدم
|
راحله عسگری زاده و نسیم خسروی
|
پروین اردلان،جلوه جواهری، مریم حسین خواه، ناهید کشاورز
|
زینب پیغمبرزاده
|
سعیده امین، سارا ایمانیان، محبوبه حسین زاده، ناهید کشاورز و همایون نامی
|
احترام شادفر
|
نسیم سرابندی زاده،فاطمه دهدشتی
|
وبلاگ مهمان
|
پرونده خرم آباد
|
دستگیری ها
|
مریم مالک
|
پرستو اللهیاری
|
مهرنوش اعتمادی
|
سمیه رشیدی
|
Other Languages
|
همراهان
|
«فراخوان کمپین ده روز با بهاره هدایت»
| English
|