پذيرش > كوچه به كوچه > لبخند یک میلیونی/ مهرنوش کارگرزاده
لبخند یک میلیونی/ مهرنوش کارگرزاده
20 آبان 1385 - - نسخه قابل چاپ
یک لحظه سر جایم خشکم زد. این دیگر از کجا پیدایش شده بود؟! صدای خانم «ش» حراست محترم! دانشکده فنی بود. زنی سرد و عبوس که به لطف گیرهای مکرر و توقیف دائم کارت دانشجویی بیزبانم، کاملا مرا میشناخت و به اسم کوچک هم صدایم میکرد!
آرام و با قدمهای مردد راه افتادم پشت سرش. پوشه امضاها هم در دستم بود.
ـ چه کار میکردی تو راهرو؟
ـ هیچی با دوستام حرف میزدم.
ـ پس اینا چیه تو دستت؟ امضاء برای چی می خوای بگیری؟ باز میخوای شلوغ کنی؟!
لحنش تهدیدآمیز بود. همیشه طلبکارانه حرف میزد که باعث میشد در برابرش موضعگیری کنم. ولی اینبار سعی کردم آرام صحبت کنم و منطقی. اینبار فرق میکرد، پوشه امضاها در دستم بود و ممکن بود بیخودی جمع کردن امضاء را برایم تبدیل کند به جرم. پس با لبخند گفتم: «شلوغ کدومه خانم «ش» عزیز. من براتون توضیح میدم، شاید خودتون هم خواستید در این کار کمکم کنید.»
ـ کمکت کنم؟! ... بده ببینم ورقهها رو.
وقتی دیدم توی دردسر افتادهام تصمیم گرفتم شانسم را امتحان کنم و برای او هم توضیحاتی بدهم. یا شانس ...
یکی از ورقههای بدون امضاء را دادم به دستش و گفتم: «تو این یه موضوع با هم شریکیم، شما بیانیه رو بخونید.»
همینطور که او میخواند من هم شروع کردم به حرف زدن؛ «هرچقدر هم که شما به من گیر بدهید، ولی ما هر دو زنیم و به هر دو ما ظلم میشود» و از این حرفها. دیدم حرفم را قطع نکرد و دارد گوش میدهد. نطقم بیشتر باز شد. شروع کردم از قوانین گفتن: «از ارث، دیه، طلاق، حضانت و ولایت فرزندان و ...
زیر ِ لب گفت: «منم دلم برای پسرم تنگ شده.»
سرم را بالا آوردم و نگاه کردم به چشمانش. به حق چیزهای ندیده! مگر او هم گریه بلد بود! میدانستم طلاق گرفته اما نمیدانستم بچه دارد. وقتی نگاه متعجب مرا دید اشکش را پاک کرد و خیلی مختصر گفت که کودکی دارد و پس از طلاق دادگاه بچه را به پدرش داده. پدر هم همراه با بچه از این شهر رفته بود به یک شهر دیگر و او مانده بود و غم ِ دوری از فرزند. داشت از سرگذشتش میگفت که ناگهان آقای «م» وارد دفتر شد. با او دیگر نمیشد شوخی کرد. خانم «ش» به سرعت بیانیه را داخل پوشه امضاها گذاشت که او نبیند و با صدای نسبتا بلندی گفت: «پس دیگه در ارتباط با حجاب بهتون تذکر ندم.»
ـ بله! بله! چشم ...
آقای «م» داشت با تلفن صحبت میکرد، خانم «ش» آرام گفت: «نمیتونم امضاء کنم. ولی موفق باشی. امیدوارم قوانین تغییر کنه. توی راهرو هم مواظب باش که «م» نبینه.» من سر تکان دادم یعنی که میفهمم چه میگوید و خداحافظی کردم. از دفترش آمدم بیرون و به دوستان همیشه نگرانم پیوستم که منتظرم بودند بیایم و تعریف کنم چه بلایی سرم آمده. از دور نگاهش کردم. نگاهم کرد و لبخند کمرنگی زد. برایم مهم نبود تا آن روز چقدر به من گیر داده و اذیتم کرده. حتا برایم مهم نبود که برایش آن همه وقت گذاشته بودم و توضیح داده بودم ولی امضاء نکرده بود. آن زن همیشه عبوس لبخند زده بود. لبخندی به شیرینی تاْیید یک میلیون امضاء.
ارسال به
بالاترین
،
توییتر
،
فریندفید
،
فیسبوک
در همين بخش :
روايت بيست و پنجمين شهريور / نرگس طیبات
وقتی آتش خاموش شود/فرشته نوبخت
آن گاه که زن شدم / ویژه نامه 8 مارس 1391
چیزی زیر پوست این شهر می جوشد / دلارام علی
گرسنگی / وبلاگ سیب و سرگشتگی
ديگر بخش ها :
طرح یک میلیون امضا
|
مقالات
|
سایت نوشته ها
|
اخبار
|
گزارش كمپين
|
گفت و گو
|
علیه سکوت
|
كوچه به كوچه
|
نامه های شما
|
گزارش ویژه
|
گفتگو با اعضا
|
ویژه سالگرد کمپین
|
تصویر برابری
|
دل آرام علی
|
تریبون
|
مقالات
|
تاریخ شفاهی
|
خارج از چارچوب
|
کتابخانه
|
درباره کمپین
|
کمپین در شهرها
|
کمپین در بند
|
صدای تغییر
|
ویژه 22 خرداد
|
لایحه حمایت از خانواده
|
گالری
|
عشا مومنی
|
امیر یعقوبعلی
|
خدیجه مقدم
|
راحله عسگری زاده و نسیم خسروی
|
پروین اردلان،جلوه جواهری، مریم حسین خواه، ناهید کشاورز
|
زینب پیغمبرزاده
|
سعیده امین، سارا ایمانیان، محبوبه حسین زاده، ناهید کشاورز و همایون نامی
|
احترام شادفر
|
نسیم سرابندی زاده،فاطمه دهدشتی
|
وبلاگ مهمان
|
پرونده خرم آباد
|
دستگیری ها
|
مریم مالک
|
پرستو اللهیاری
|
مهرنوش اعتمادی
|
سمیه رشیدی
|
Other Languages
|
همراهان
|
«فراخوان کمپین ده روز با بهاره هدایت»
| English
|