پذيرش > كوچه به كوچه > در 8 مارس شما فهميدم ما هم حق و حقوقي داريم / خدیجه مقدم
در 8 مارس شما فهميدم ما هم حق و حقوقي داريم / خدیجه مقدم
30 آبان 1385 - - نسخه قابل چاپ
پنجاه سال است که پیرزن را می شناسم یعنی از پنج سالگی که دخترکی کنجکاو بودم، هیچ وقت مهر و محبت مادری را در چهره¬ اش نمی دیدم، بدجوری بچه هایش را کتک می زد. می خواست همه را به روش خودش تربیت کند، شوهرش را، بچه هایش را، حتی من به عنوان دختر همسایه. من از حرفهای تلخ اش درامان نبودم، خلاصه همیشه به زمین و زمان فحش می داد، شوهرش از دست زخم زبان هایش دق کرد و مرد.
زنی خوشگل و خوش قد و بالا و توانا، با لیاقت و با هوش و ثروتمند، اما بداخلاق بود، شوهرش قدکوتاه و بی ریخت و بی پول، ولی مهربان و رشنفکر و سیاسی بود؛ همیشه فکر می کردم چرا اینها با هم ازدواج کرده اند. هیچ سنخیتی که با هم ندارند، خلاصه ی مطلب همیشه عاشق شوهرش بودم و از پیرزن خوشم نمی آمد.
چون بچه هایش در خارج از کشور زندگی می کنند، بنا به عادت و وظیفه گاهی باید به او سر بزنم و از هر دری صحبت کنیم . در واقع نه اینکه صحبت کنیم، من باید به غرغرهای او گوش بدهم و دلداریش بدهم که همه خوبند و شرایط اینطور ایجاب کرده که تنها بماند تازه باید خدا را شکر کند که امکانات خوبی دارد و مرتب سفر می کند و خوشبختانه از نظر سلامتی جوان تر از سن و سالش هم هست و بچه هایش هم او را روی چشمشان می گذارند (اما از روی وظیفه).
ولی اینبار دیدار ما با دفعه های قبل فرق داشت، برایش گفتم که یک حرکت جمعی را شروع کرده ایم برای تغییر قوانین تبعیض آمیز علیه زنان. چون شوهرش را و کارهای او را قبول نداشت با بی اعتمادی به هر حرکتی نگاه می کند. وقتی برایش توضیح دادم که من هم با تو هم عقیده ام که هیچوقت زنان مستقل عمل نمی کرده اند و همیشه سازمانها و احزاب هم مردسالار بوده اند و تازه چند سالی است که زنان حرکت های مستقل خودشان را شروع کرده اند و اگر این حرکت مستقل نبود و به جایی وابسته بود، من یکی هیچ کمکی نمی کردم، خیالش راحت شد و گفت ما، مارگزیده هستیم، تمام زندگی من به خاطر مسائل سیاسی خراب بوده، هیچوقت شوهرم فکر خونه و زندگی نبود، همش فکر خودخواهی های خودش بود. من بودم و بچه ها. جهازم را فروختم خانه خریدم، بچه هایم را کودکستان، مدرسه و دانشگاه گذاشتم. با بدبختی با پارچه ها و کامواهای ضایعاتی برایشان لباس های شیک دوختم و بافتم که جلوی فامیل سرشکسته نشوم. همیشه خسته بودم. خسته ی کار، زندگی، آنهم زندگی با کسی که نه قبولش داشتم و نه دوستش داشتم.
از او می خواهم بیشتر برایم حرف بزند، می گویم: هرچه میخواهد دل تنگت بگو. این کمپین یکی از هدف هایش رساندن صداهای خاموش زنان به جامعه است و آشنا شدن ما با درد و رنج زنان از نزدیک.
می گوید: چرا حرف نزنم؟ هشتاد سالمه و هیچوقت حرف نزده ام، شاید فردا بمیرم، پس بگذار برای تو یکی حرف بزنم تا راحت بشوم.
در روستای کوچک مان دختر یکی یکدانه ی خان بودم و سه تا برادر داشتم، باید با ناز و نعمت زندگی می کردم ولی همیشه از دست برادرهایم کتک می خوردم، به هر بهانه ای مرا می زدند. دوازده سالم که بود بدون اینکه کلمه ای از من سئوال کنند مرا شوهر دادند، شوهر اولم را می گویم، اتفاقاً مرد خوبی بود، پدر شوهر و مادرشوهر خوبی هم داشتم. خیلی مهربان بودند چون خودشان دختر نداشتند مرا خیلی دوست داشتند و حتی لوسم می کردند. من یک سال در کنار مادرشوهرم می خوابیدم تا بالغ شدم. شوهرم با سواد بود و اهل کتاب و شعر. برای من کتاب می خواند، شعر می خواند و از آرزوهایش برایم می گفت، حرف های قشنگی می زد و من عاشقش شده بودم. خلاصه از زندگیم خیلی راضی بودم تا اینکه یک روز مادرشوهرم گفت فردا برو منزل پدرت، شب هم بمان، تعجب کردم، گفت مادرت ماجرا را برایت خواهد گفت. بعد فهمیدم برادر بزرگم چون با این خانواده اختلاف پیدا کرده، طلاق مرا گرفته بود و من بی خبر از همه چیز. خیلی غصه خوردم، پانزده سالم بود. دلم برای شوهرم و خانواده اش تنگ می شد ولی جرات هیچ کاری نداشتم. دوباره چهار تا آقا بالاسر پیدا کرده بودم. تا اینکه باز هم بدون اینکه من خبردار شوم برادر بزرگم مرا به دوست خودش شوهر داده بود.
وقتی دیدمش اصلاً ازش خوشم نیامد. پولدار نبودند ولی خیلی با اسم و رسم و روشنفکر بودند. در تهران کار می کرد، مرا به تهران آورد، اصلاً از کارهایش خوشم نمی آمد. بجای اینکه به فکر زن و بچه اش باشد بیشتر به فکر رفقایش بود. عاشق من هم بود. همیشه می گفت قبل از ازدواج اولت هم من عاشقت بودم ولی عشق یک طرفه فایده ندارد. اصلاً قبولش نداشتم و دوستش نداشتم. البته آدم ساده ای بود، وقتی من بهش بی توجهی می کردم میرفت سراغ خانم بازی. من هم چیزی نمی گفتم برایم مهم نبود. من همیشه در فکر شوهر اول و زندگی خوب گذشته ام بودم. بعدها شنیدم که محمدعلی شوهر اولم آمده تهران و یک مغازه گرفته. پیدایش کردم و رفتم به عنوان مشتری بعد از 30 سال دیدمش. اصلاً سرش را بالا نکرد که مرا نگاه کند، خرید کردم و آمدم، دلم آرام گرفته بود. خیلی پیر شده بود ولی همانطور متین و مؤدب بود. اگر شوهر نداشتم حتماً با او صحبت می کردم و از او حلالیت می طلبیدم ولی گفتم بگذار ناشناس بمانم. همین طور ناشناس بچه هایم را بزرگ کنم تا ببینم چه می شود.
زندگی سختی از نظر مالی دارم. یک روز مرا برد به یک محضر و گفت می خواهم طلاق دخترم را بگیرم، محضردار از من پرسید شما راضی هستی؟ گفتم: نه، چون حامله ام. پدرم فریاد کشید: "خودم بزرگش می کنم، مرتیکه پول نداره بخوره، میره دنبال کار سیاسی".
پدرم وضع مالی اش خوب بود و به زور طلاق مرا گرفت؛ یک سال بچه هایم تنها زندگی کردند برای حفظ آبرویم با وساطت فامیل دوباره برگشتم ولی باز همان آش بود و همان کاسه.
سالها بعد که شوهرم فوت کرد، بچه ها هم یکی یکی رفتند خارج از کشور. بعضی هایشان به اجبار، تعدادی هم به میل خودشان رفتند. حالا علی مانده و حوضش. البته خیلی به من میرسند، از نظر مالی، محبتی، همه جور هوای مرا دارند ولی می دانم که دوستم ندارند. آنها هم مثل من وظیفه شان را انجام می دهند این تنها کاریست که به بچه هایم یاد داده ام.
من اصلاً از خودم راضی نیستم، مادر خوبی نبودم، خیلی برای زندگیم زحمت کشیدم ولی از روی وظیفه و بیشتر آبروداری. هیچوقت به بچه هایم محبت نکردم، هنوز هم نمیتوانم به کسی محبتم را ابراز کنم چون یاد نگرفته ام. همیشه تو حال خودم هستم و به سرنوشتی که برادر و پدر و شوهرم برایم رقم زدند فکر می کنم.
می پرسم، پدر و برادر شما، بدون رضایت همسرهایتان چطور می توانستند طلاق شما را بگیرند؟ می گوید: با پول و زور و قدرت. آنها همیشه هرکاری که دلشان خواسته کرده اند. کسی جرأت نداشت در مقابل آنها مقاومت کند. می پرسم حالا که وضعتان خوبست، خانه، حقوق بازنشستگی شوهر، رسیدگی و محبت بچه ها و سفرهای زیارتی و سیاحتی از اروپا گرفته تا آمریکا و کانادا، دیگه از چی ناراحت هستید؟ می گوید: زندگی گذشته دست از سرم برنمی دارد، یک عمر تبعیض، یک عمر زور و قلدری مردها، یک عمر زندگی بدون عشق، باور می کنی هروقت شب جمعه می خواهم برای پدر و مادر و شوهرم فاتحه بخوانم اول از همه شوهر اولم و پدر و مادرش جلوی چشمم سبز می شوند و اول برای آنها فاتحه می خوانم، و این اولین بار است که دردهای دلم را برای کسی می گویم، حتی بچه هایم هم خبر ندارند. اصلاً کوچکترها حتی نمی دانند من دوبار ازدواج کرده ام ولی الان برایم مهم نیست بگذار بدانند، بخوانند و بفهمند که مادرشان سنگدل نبوده از بس ظلم دیده بوده با بچه هایش خشن رفتار می کرده.
عشق و محبت را آدم باید یاد بگیرد تا بتواند نثار بچه هایش کند. امیدوارم شماها با این کار بتوانید به عالم و آدم بفهمانید که زن هم یک انسان کامل است با همه ی عقل و شعور و احساسات. خدا بیامرزد شوهرم که زنده بود با اینکه سیاسی بود من اصلاً خبر از روز جهانی زن نداشتم و از حقوق زنان چیزی نمیدانستم. بعد از انقلاب شماها مرا به مجالس 8 مارس دعوت کردید و فهمیدم که ما هم حق و حقوقی داریم، هرچند نقش مؤثری هم در این مجالس نداشتم ولی احساس خوبی همیشه دارم وقتی با شماها هستم.
اما در این کار جدیدتان احساس می کنم من هم نقش دارم باید به دوستانم که اتفاقاً خیلی وقت است سر نزده ام، سری بزنم و امضاء جمع کنم.
در آغوشش می گیرم، محکم می بوسمش و احساس می کنم چقدر دوستش دارم.
ارسال به
بالاترین
،
توییتر
،
فریندفید
،
فیسبوک
در همين بخش :
روايت بيست و پنجمين شهريور / نرگس طیبات
وقتی آتش خاموش شود/فرشته نوبخت
آن گاه که زن شدم / ویژه نامه 8 مارس 1391
چیزی زیر پوست این شهر می جوشد / دلارام علی
گرسنگی / وبلاگ سیب و سرگشتگی
ديگر بخش ها :
طرح یک میلیون امضا
|
مقالات
|
سایت نوشته ها
|
اخبار
|
گزارش كمپين
|
گفت و گو
|
علیه سکوت
|
كوچه به كوچه
|
نامه های شما
|
گزارش ویژه
|
گفتگو با اعضا
|
ویژه سالگرد کمپین
|
تصویر برابری
|
دل آرام علی
|
تریبون
|
مقالات
|
تاریخ شفاهی
|
خارج از چارچوب
|
کتابخانه
|
درباره کمپین
|
کمپین در شهرها
|
کمپین در بند
|
صدای تغییر
|
ویژه 22 خرداد
|
لایحه حمایت از خانواده
|
گالری
|
عشا مومنی
|
امیر یعقوبعلی
|
خدیجه مقدم
|
راحله عسگری زاده و نسیم خسروی
|
پروین اردلان،جلوه جواهری، مریم حسین خواه، ناهید کشاورز
|
زینب پیغمبرزاده
|
سعیده امین، سارا ایمانیان، محبوبه حسین زاده، ناهید کشاورز و همایون نامی
|
احترام شادفر
|
نسیم سرابندی زاده،فاطمه دهدشتی
|
وبلاگ مهمان
|
پرونده خرم آباد
|
دستگیری ها
|
مریم مالک
|
پرستو اللهیاری
|
مهرنوش اعتمادی
|
سمیه رشیدی
|
Other Languages
|
همراهان
|
«فراخوان کمپین ده روز با بهاره هدایت»
| English
|