خانه تماس با ما کتابخانه سایت‌های حامی گالری کمپین در بند آرشیو English

پذيرش > كوچه به كوچه > اتاق تکرار / پژهان مختاری

اتاق تکرار / پژهان مختاری

6 مهر 1386 - - نسخه قابل چاپ

همیشه این ضرب المثل که " شنیدن کی بود مانند دیدن " را به زبان های مختلف و در جاهای مختلف شـــــنیده ایم. اما گاهی برای هر کسی پیش می آید که تفاوت فاحشـــــی بین این دو حس می کند. یکی از همین موارد هم برای من در مشهد پیش آمد.

چند وقت پیش به دعوت یکی از دوستان به مشهد ســفر کردم. در طی مسیر به ذهنم رسید که می توانم این دوست قدیمی را که چند سالی هست كه او را نديده ام و شنیدم یک سال پيش ازدواج کرده، را در زمینه کمپین فعال کرد و به همین علت یک جزوه آموزشی و چند برگ فرم جمع آوری امضا هم با خودم بردم. نوید و همسرش سارا هر دو از دانشجویان شیمی دانشگاه امیرکبیر بودند که در دانشگاه با هم آشنا شدند و تا آنجایی که من شنیدم سال سوم تصمیم به ازدواج گرفتند. یاد حرف های نوید بودم که همیشه به من می گفت: " پسر، اگر سارا جواب مثبت بدهد برایش دنیایی می سازم که آرزو کند کاش از اول زندگی اش مرا می شناخت." من هم در جوابش یاد آوری می کردم که همه زندگی همین لحظات نیست و یک روز نقطه ضعف های شان برای هم مشهود می شود و باید با هم تعامل داشته باشند.

با این خاطرات و گفته ها به سراغ زوجي رفتم که با همین واژه ها که حکایت از عشقی افلاطونی دارد زندگی شان را آغاز کرده بودند. اولین برخورد با این دو دوست قدیمی برایم جالب بود. خسته به نظر می رسیدند و انگار یک چیزی را گم کرده بودند. بعد از چند دقیقه متوجه شدم ظاهرا" با هم حرف نمی زنند. کم کم از این حالت خسته شدم و تصمیم گرفتم کاری انجام دهم که از این حالت خارج شوند. گفتم :"هر دو بیایید کنار من بنشینید، می خواهم با شما صحبت کنم. سارا اشاراتی کرد که معني اش را نفهمیدم و گفت :" من چند دقیقه بیرون بروم و بعد برگردم مشکلی ندارد؟" لحن صدای او به گونه ای بود که انگار اصلاً حرف های مرا نشنیده است. نوید با لحن نا خوشایندی وغضبناکی جواب داد : " کسی جایی نمی رود"

من هم اجازه جواب دادن به سارا را ندادم و گفتم :" بیا بنشین بعدا" برو بیرون ". بعدها متوجه شدم که چرا سارا نمی خواست آنجا حضور داشته باشد. من شروع به حرف زدن کردم و تصمیم گرفتم غیر مستقیم از مطرح کردن فعالیت های کمپین آغاز کنم احساس نشود قصد دخالت در حريم شخصي و خصوصي آنها را دارم. توضیحاتی را که لازم بود به آنها دادم و طبق معمول این مطلب را مورد تاکید قرار دادم، که هدف عمده آگاهی دادن به افراد است و اين کار در راستای رویکرد های جامعه مدنی انجام می گیرد و اهداف سیاسی را دنبال نمی کند. نمی دانم چرا متوجه اشک های سارا در حین صحبت هایم نشدم . نوید گفت : " پسر تو هنوز از این کارهای بیخودیت که هیچ نتیجه ای ندارد ، دست بر نداشتی!؟"

من هم در جواب او گفتم :"همه که مثل شما لیلی و مجنون نیستند که تصمیم داشته باشند یک عمر مثل لحظه اول ديدارشان ، همدیگر را دوست داشته باشند".شاید نباید این جمله را می گفتم که سکوت سارا بشکند و آرام جواب دهد: " تو کجای کاری و ما کجا !؟

نوید سریع با خشم صدايش را بلند کرد و گفت: " بس کن سارا".

من واقعا" از این کلمه جا خوردم و داشتم سعی می کردم خودم را جمع و جور کنم که سارا ادامه داد: " بس كنم ؟ من تمام حرف هايم را می زنم. بگذار متوجه شود توئي که آن زمان آن قدر مدعی بودی الان چطور داری ذره ذره را آب می کنی. من چيزي ندارم كه ببازم. من مدتهاست به اتاق عادت کردم ."

برايم سوال شد جريان اتاق چيست اما جرات پرسيدنش را نداشتم .

پس گفتم:" شما دو تا ظاهرا" دنبال کسی می گشتید که به حرف هايتان گوش کند."

سارا آرام دسته اي از موهایش را بلند کرد و گفت: " نگاه کن"

نوید فریاد زد : " سارا نذار..."

من اصلا" نمی توانستم بپذیرم که آن همه احساس خرج کردن دوران دانشجویی به چنين منازعه اي برسد. فقط می توانم بگويم که سارا حرف هایی را با ناراحتي می زد که واقعا" دردآور بود و جای تعجب داشت، از به قولی مهندس این مملکت که در فعالیت های فرهنگی زیادی شرکت داشت اینطور برخورد کند. حرف از اینکه من حتی حق خرید رفتن و با دوستان بیرون رفتن و... ندارم و جالب اینکه جدیدا" بعد از گذشتن یک سال از ازدواج، دوست عزیز ما فرمودند که خانمشان قبلا" با فردی رابطه غیر اخلاقی داشته و به یمن پیشرفت های پزشکی توانسته مجددا" دختر بشوند و...( بکار بردن واژه های زن و دختر در معانی مشمئز کننده و غیر انسانی ).

سارا این مطالب را گفت و بلند شد، به سمت اتاقی در قسمت دیگر خانه رفت. تا من مشغول حلاجی کردن گفته های سارا بودم، نوید هم بلند شد و به دنبال سارا وارد اتاق شد و درب را قفل کرد. با صدای جیغ سارا به خودم آمدم. به دنبال این صدا، صداهای دیگری که ناشی از برخورد فیزیکی بود به گوشم رسید. به سمت در اتاق رفتم و فریاد زدم:"در را باز کنید. "اما کسی اصلا" توجه نمی کرد. نوید به طرز وحشیانه ای مشغول کتک زدن سارا بود و من نمی دانستم چه كاري بايد انجام دهم. تصمیم گرفتم در را بشکنم و وارد شوم که انگار پنج دقیقه ای گذشته بود و دیگر صدایی نیامد و در باز شد و نوید با صورت قرمز بیرون آمد.

من وارد اتاق شدم و با سارا مواجه شدم که در اتاق بیهوش افتاده بود. ظاهرا" ابروی چپش هم شکسته بود. هنوز باورم نشده بود که همچین وحشی گریی از نويد سرزده باشد. دیدم حالش خیلی بدتر از آن است که بشود همان جا کمکش کرد. تصميم گرفتم كه به نوید بگويم که سارا را به بیمارستان منتقل كنيم که متوجه شدم بيرون رفته و در خانه نیست . او را به بیمارستانی درتقی آباد بردم. پرستاری که آنجا بود پرسيد : " این خانم تصادف کرده ؟"

چه جوابی براي گفتن داشتم . مي گفتم یکی از دوستانم با آن همه ادعای دوست داشتن این بلا را سر همسرش آورده؛ که انگار تصادف کرده و بیهوش شده و به جاي او من همسرش را به بیمارستان آوردم. حدود سه ساعت در بیمارستان بطور خوشبینانه اي امیدوار بودم که حداقل نوید با من تماس بگيرد و بپرسد کجا هستیم؟ زهی خیال باطل !!

سارا به هوش آمده بود و آرام اشک می ریخت. من هم چیزی نمی توانستم بگويم و فقط نگاهش می کردم. گفت : " همیشه همینطوره ، خودم می دانم آخر حرف هايم باید تو اتاق کتک بخورم .اما کاش تو سرم نمی زد. با قدرت مشت هايش به سرم ضربه مي زند .من هم دیگر توان ندارم و سرم گیج می خورد و بیهوش می شوم و بعد از چند ساعت به هوش می آيم که معمولا" آن موقع خانه نیست."

از بیمارستان تا خانه واقعا" نتوانستم حرفی بزنم. صبح که شد تصمیم گرفتم برگردم تهران و سعی کنم فراموش کنم چه اتفاقی افتاده است. در حال جمع آوري وسايلم بودم كه در زدند، سارا وارد اتاق شد و گفت : " داري وسايلت را جمع مي كني؟"

گفتم کاری پیش آمده که باید بروم. گفت : " راســـــتی از فعالیت های کمپین خوشم آمده. می خواهم به دوستانم، شاید هم به خودم ! کمک کنم. می خوام از تجربه خودم بگم. مطمئنم که تنها راه حل آگاه كردن است و اینکه از تجربه های کسانی مثل من استفاده کنند. پس چند تا برگه و آدرس وب سایت را به من بده."

من هم آن مواردی که لازم داشت را به او دادم، یکسری توضیحات تکمیلی هم به توضيحات قبلي ام اضافه کردم. در نهایت وقتی داشتم ازاو خداحافظی می کردم سوالی پرسیدم. گفتم : تو که می دانی در نهایت کتکت می زند چرا ساکت نمی مانی؟
جوابی داد که بارها شنیده ایم:
" من هم آدمم و می خواهم حرف بزنم. "

گفتم: پس چرا تحمل می کنی؟ نتیجه حرف زدن را دیده ای؟

گفت: این بارمی خواهم عمل کنم.

هنگام خداحافظی، شماره مشاوری را که می شناختم به او دادم تا با او در مورد مشکلش مشورت کند.

ارسال به بالاترین ، توییتر ، فریندفید ، فیسبوک






در همين بخش :

روايت بيست و پنجمين شهريور / نرگس طیبات
وقتی آتش خاموش شود/فرشته نوبخت
آن گاه که زن شدم / ویژه نامه 8 مارس 1391
چیزی زیر پوست این شهر می جوشد / دلارام علی
گرسنگی / وبلاگ سیب و سرگشتگی

ديگر بخش ها :

طرح یک میلیون امضا | مقالات | سایت نوشته ها | اخبار | گزارش كمپين | گفت و گو | علیه سکوت | كوچه به كوچه | نامه های شما | گزارش ویژه | گفتگو با اعضا | ویژه سالگرد کمپین | تصویر برابری | دل آرام علی | تریبون | مقالات | تاریخ شفاهی | خارج از چارچوب | کتابخانه | درباره کمپین | کمپین در شهرها | کمپین در بند | صدای تغییر | ویژه 22 خرداد | لایحه حمایت از خانواده | گالری | عشا مومنی | امیر یعقوبعلی | خدیجه مقدم | راحله عسگری زاده و نسیم خسروی | پروین اردلان،جلوه جواهری، مریم حسین خواه، ناهید کشاورز | زینب پیغمبرزاده | سعیده امین، سارا ایمانیان، محبوبه حسین زاده، ناهید کشاورز و همایون نامی | احترام شادفر | نسیم سرابندی زاده،فاطمه دهدشتی | وبلاگ مهمان | پرونده خرم آباد | دستگیری ها | مریم مالک | پرستو اللهیاری | مهرنوش اعتمادی | سمیه رشیدی | Other Languages | همراهان | «فراخوان کمپین ده روز با بهاره هدایت» | English