پذيرش > كوچه به كوچه > فرصتی برای از دست دادن/ نسیما شریعت
فرصتی برای از دست دادن/ نسیما شریعت
30 شهریور 1386 - - نسخه قابل چاپ
روبرویم نشسته بود. قیافه ی ساده ای داشت ، صورتش بدون آرایش و سرتا پا مشکی پوشیده بود . بارها در این مسـیر دیده بودمش. همیشـــه در حال مطالعه رمان هایی بود که یا من قبلا ً خوانده بودم یا باید می خواندمشان : پاک کن ها ، در هزار تو ، جاودانگی ، پوست انداختن و ... . با توجه به سلیقه یکسانم با او اصلاً در مخیله ام نمی گنجید که فرم را امضا نکند . از طرف دیگر این اولین باری بود که حضور من و او با هم درون اتوبوس با همراه داشتن فرم امضا توام شده بود.
سرش را روی مجله ای خم کرده بود ، مجله ای که ماهیانه در حوزه زنان منتشر می شود . هر از چند گاهی سرم را بلند می کردم و به چشم هایش که تند تند مقاله ای را که من چند روز پیش خوانده بودم رج می زد ، نگاه می کردم .
فرم بیانیه را از کیفم درآوردم . روبروی کنار دستی ام درون اتوبوس نشسته بود . فاصله بین صندلی ها مرا دچار تردید کرده بود که چگونه باید باب صحبت را باز کنم . مجله بهانه خوبی بود و مقاله می توانست شروع خوبی برای یک مکالمه دو نفره باشد . اما فاصله مانع از آن می شد که شروع به صحبت کنم و بعد بحث را به کمپین یک میلیون امضاء بکشانم . از طرف دیگر مجله اخبار مربوط به دستگیری ها و احکام فعالان کمپین را نیز انعکاس داده بود ، و این مسئله از آن جهت که ممکن بود او آن مطالب را خوانده باشد و نسبت به امضا کردن فرم واکنش نشان دهد ، مرا می ترساند.
در هر ایستگاهی که اتوبوس توقف می کرد ، نگران به او نگاه می کردم که مبادا پیاده شود و من فرصت را از دست بدهم . بیانیه تا شده درون دست های عرق کرده ام بود .
زن روبرویی چشم دوخته بود به چشم های من ، گاهی هم روی مجله دختر سرک می کشید و بعد دوباره نگاهش سر می خورد روی صورت من ، که با نگرانی دختر را می پاییدم. نگاه های او مرا به شدت معذب کرده بود.
زن چادری بود و من از اینکه با شروع صحبت ، بخاطر فاصله ای که با دختر داشتم ناگهان بحث به جمع سرایت کند ، ( که من با توجه حوادث اخیر ترجیح می دادم این اتفاق نیافتد ) می ترسیدم.
بنابراین علاوه بر اینکه نگران پیاده شدن دختر و از دست دادن موقعیت بودم ، با خودم فکر می کردم که پیاده شدن زن در این شرایط تا چه اندازه برایم مفید خواهد بود ، من بلافاصله جای زن می نشستم و با دختر صحبت می کردم.
ایستگاه فرهنگ اتوبوس نگه داشت . ابتدا زن از جایش بلند شد و پشت سر او دختر ، که زن را صدا زد : "مامان صبر کن من بلیط ها را بدم."
مادر و دختر را از پشت شیشه اتوبوس دیدم . از اینکه به همین راحتی و بخاطر یک سوءظن ساده فرم را بدست دختر نداده بودم ، بسیار ناراحت و متاسف شدم . فرصتی که به راحتی از دست دادم.
ارسال به
بالاترین
،
توییتر
،
فریندفید
،
فیسبوک
در همين بخش :
روايت بيست و پنجمين شهريور / نرگس طیبات
وقتی آتش خاموش شود/فرشته نوبخت
آن گاه که زن شدم / ویژه نامه 8 مارس 1391
چیزی زیر پوست این شهر می جوشد / دلارام علی
گرسنگی / وبلاگ سیب و سرگشتگی
ديگر بخش ها :
طرح یک میلیون امضا
|
مقالات
|
سایت نوشته ها
|
اخبار
|
گزارش كمپين
|
گفت و گو
|
علیه سکوت
|
كوچه به كوچه
|
نامه های شما
|
گزارش ویژه
|
گفتگو با اعضا
|
ویژه سالگرد کمپین
|
تصویر برابری
|
دل آرام علی
|
تریبون
|
مقالات
|
تاریخ شفاهی
|
خارج از چارچوب
|
کتابخانه
|
درباره کمپین
|
کمپین در شهرها
|
کمپین در بند
|
صدای تغییر
|
ویژه 22 خرداد
|
لایحه حمایت از خانواده
|
گالری
|
عشا مومنی
|
امیر یعقوبعلی
|
خدیجه مقدم
|
راحله عسگری زاده و نسیم خسروی
|
پروین اردلان،جلوه جواهری، مریم حسین خواه، ناهید کشاورز
|
زینب پیغمبرزاده
|
سعیده امین، سارا ایمانیان، محبوبه حسین زاده، ناهید کشاورز و همایون نامی
|
احترام شادفر
|
نسیم سرابندی زاده،فاطمه دهدشتی
|
وبلاگ مهمان
|
پرونده خرم آباد
|
دستگیری ها
|
مریم مالک
|
پرستو اللهیاری
|
مهرنوش اعتمادی
|
سمیه رشیدی
|
Other Languages
|
همراهان
|
«فراخوان کمپین ده روز با بهاره هدایت»
| English
|