|
در تاریکی، کلید مناسب را پیدا کردن.../ تارا نجداحمدیسه شنبه20 شهریور 1386 بدرود مقدس: آنگاه که درون، گردمان را می گیرد چون دور دستی آزموده، چون سویه دیگر هوا ناب، غول آسا، نامسکون. "ریلکه" به نیمه شب ها راندن عادت کرده ام. با دهان نیمه باز و سرعت زیاد از زیر ردیف چراغ های زرد اتوبان های خالی راندن ، اندوه و دود و سکوت و چراغ های قرمز و سبز بی اهمیت. شب ها به خانه برگشتن از فرودگاه ها و مهمانی های خداحافظی... در آغوش کشیدن ها . قول ها، شوخی ها، کلمه های بی فایده و لبخند های سخت، نگاه های آخر، آخرین جمله ها و زیر لب روز های دیگری را آرزو کردن ها. " آرزو کردن و آرزو کردن ها" امشب هم به خانه رسیدم. پیدا کردن کیف و کاغذ ها و یادگاری ها از کف ماشین... چراغ ها را خاموش کردن... قفل فرمان ... راه رفتن تا در... در سکوت و تاریکی... کلید مناسب را پیدا کردن... آسانسور صورتی... پشت به آینه ایستادن... وارد شدن به نور زرد خانه و تلاش بیهوده برای حرف زدن و چیزی نگفتن ... سمیه می خندید و می گفت: "برای گرفتن امضاها هم که شده بلاخره اومدی ببینمت بی معرفت ؟" می خندیم . سکوت می شود، سعی می کنیم در باره چیزی صحبت کنیم. کتاب هایم را پس می دهد. مانتوی نویی که دیگر لازمش ندارد را به من می دهد وبرگه های امضایی که جمع کرده را هم به من می سپرد. این روز ها بهترین دوستانم از ایران رفتند... سمیه امشب رفت. دیروز هم شادی رفت. هانا رفته است... یلدا رفته، بابک رفته، شبنم هم به زودی میره، سحر رفته، پرگل و آوید رفته اند. علیرضا، سام، پیام ... رفته اند تا کار و درس و مطالعه را، نفس کشیدن و خندیدن را، راه رفتن و خوردن و خوابیدن و خواب دیدن را، لباس پوشیدن و دوست داشتن و اندیشیدن را، در سرزمین های آزاد تری تجربه کنند. تا در خیابان هایی امن تر از خیابان های سرتاسر تهدید و ترس شهرمان راه بروند و زندگی را به زبانی غیر از زبان مادریشان در سرزمینی دیگرتجربه کنند. رفته اند تا غربت و همیشه "خارجی بودن" را درمیان مردم شادتر و امیدوارتری تجربه کنند. تا تحت قوانین انسانی تر و متمدن تری زندگی کنند، هر چند... دربند طناب های نامرئی تنهایی و خاطراتشان. آن ها شهرشان، زبانشان، کارشان، خانواده و دوستانشان، خیابان ها و خانه ها و کمد ها و کتابخانه ها و سرزمین موشک باران شده کودکیشان را ترک کردند. نه چندان به خواست خود... آن ها که با هوش ترین و توانا ترین و دوست داشتنی ترین آدم هایی بودند که می شناختم... نیمه شب است. ازخانه سمیه برمی گردم. این موقع شب سر شهرک ترافیک عجیبیه... جلوتر، زیر صدها چراغ و لامپ چشمک زن، دو پسر بچه به ماشین ها شیرینی تعارف می کنند و دو مرد درشت هیکل هم هیجان زده شربت پخش می کنند. خیابان کیپ تا کیپ بسته شده و دست های مردم به دنبال شربت و شیرینی از پنجره های ماشین ها بیرون است... |