شماره مقاله: 973

مسیر:
صفحه اول > كوچه به كوچه

لینک مستقیم:
/spip.php?article973



برخی از حقوق برای کمپین یک میلیون امضا محفوظ است.

خاور ، کمپین و تز روشنفکری/ حمیده نظامی

جمعه16 شهریور 1386


باید اعتراف کنم که نمی توانم از جریاناتی که در طول آشنایی ام با کمپین برایم اتفاق افتاده فاکتور بگیرم . پس خلاصه اش می کنم.

روزی که قرار بود برای آشنایی با کمپین ، در جلسه اعضا حضور پیدا کنم ؛ به خاطر هم زمان شدنش با اسباب کشی منزلم ، بعد از چند روز کاری در اداره، شب را(از سر شوق حضور در جلسه کمپین) نخوابیدم تا وسایل خانه را جمع و جور کنم . بنابراین فقط 3 ساعت خوابیدم ،آن هم برای من که حداقل ساعت خوابم در شبانه روز 7 ساعت است ، یعنی بی خوابی و خستگی تا پایان هفته. صبح آن روز تا قبل ازجلسه کمپین کارهایم را انجام دادم ؛ چون قرار بود خاور برای بردن وسایل بیاید. بالاخره به جلسه رسیدم و در جریان اموری که پیش بینی می کردم قرار گرفتم.. با اشتیاق چند برگ از نسخه جمع آوری امضاء رو کپی کردم و به خانه برگشتم .

وسایل داخل ماشین بود و من و همسرم به همراه یکی از آشنایان که برای کمک آمده بود ، کنار دست راننده نشستیم . از فرط خستگی و بی خوابی داشتم می مردم ،اما بعد از ایجاد فضای مناسب صحبت را درباره کمپین شروع کردم . ناگفته نماند که همسرم مرد روشنفکری است مثل بقیه مردان روشنفکر و شاید هم کمی تندروتر؛ از این جهت که حتی در مهمانی های خانوادگی آن هم از نوع سنتی اش از ضعفهای فرهنگی جامعه و دفاع از حقوق زنان مظلوم ایرانی صحبت می کند و البته در تائید صحبت ایشان آه و ناله ای ست که از نهاد بانوان جمع بلند می شود!

بگذریم ، درباره نواقص قانون در زمینه مسائل زنان شروع به صحبت کردم . آقای آشنا که 23 سال سن داشت ، در پاسخ به من گفت :"شما ضعیفه ها پدر ما را در آوردید. کی گفته به شما ظلم می شود؟" از طرف دیگر شوهرم که خسته از امتحانات دانشگاه و اسباب کشی بود برای رفع خستگی، با آقای آشنا برای اذیت کردن من همدست شد.

با سعی فراوان توانستم آنها را به بحث دعوت کنم. به هر حال اولین تجربه بود. در همین حال راننده خاور که از طرز رفتار و صحبتش می شد فهمید که لوطی بیابان است ، با قیافه درهمی به من و شوهرم چشم غره می رفت. حقیقتاً چرایش را نمی دانم ؛ اما چند دلیل می توانست داشته باشد ، شاید بدون اینکه حرف های ما را کاملاً متوجه شده باشد از اینکه در آن وضعیت گرما و ترافیک حرف می زنیم کلافه شده بود و یا اینکه حرف های ما را فهمیده و حالش از من به عنوان یک زن سرکش و از همسرم به عنوان یک زن ذلیل یا سیب زمینی ، بهم خورده است . به هر حال مرد جاده بود و قطعاً مرا ضعیفه و همسرم را صاحب آن ضعیفه می دانست.

در هر صورت درون خاور توانستم یک میتینگ فرهنگی برگزار کنم و قول اولین امضاء را بگیرم. اما نه از همسرم چون خسته بود و شاید هم بدبین به فعالیت های اجتماعی .به نظر او کلاً روند روشنفکری در ایران یک روند حاشیه ای بوده و غالباً روشنفکرها سعی می کنند از فعالیت های اجتماعی دوری کرده ، تا به راحتی به مطالعات و پژوهش در حوزه مربوطه خودشان بپردازند. نمی دانم ، شاید آن لحظه همسرم علی رغم تمامی اعتقاداتی که به رشد فرهنگی جامعه و تغییر هر گونه تبعیض دارد، به این فکر می کرده که ما زن ها هنوز به این برنامه ها به دید یک مفر ، سرگرمی یا وسیله ای برای ابراز وجود نگاه می کنیم و نه به دید یک فعالیت جدی برای تغییر و اصلاح ؛ و یا ممکن است هنوز امثال همسرم فکر کنند این مردها هستند که می توانند برای تغییر وضعیت حتی برای زنها کار جدی انجام بدهند و ما بازهم باید درحاشیه باقی بمانیم.

و به قول یکی از همین روشنفکرهای این مرز و بوم :" اگر یک روشنفکر و یک فعال اجتماعی لب ساحل نشسته باشند و درون دریا یک نفر در حال غرق شدن باشد ، آن کسی که به عنوان غریق نجات وارد عمل خواهد شد ؛ فرد روشنفکر نیست چون او باید روی غرق شدن و شیوه های نجات از غرق شدن مطالعه کند . " این طرز تفکر وحشتناک است نه ؟