|
نامه ی بهاره هدایت از زندان برای همسرش: راضی ام و امیدوارشنبه29 بهمن 1390 تغییر برای برابری:به تازگی نامه ای از بهاره هدایت، در صفحه ی فیس بوک همسرش امین احمدیان منتشر شده است. در این نامه بهاره از دلتنگی ها و شادی هایش، از امیدها و گلایه هایش نوشته است. امین جانم،عزیزترینم امروز خیلی غصه خوردم،تو هم پریشون بودی،به خدا تقصیراز من نیست،من اصلا فکر و ذکرم جای دیگه است،بعد یکهو می بینم یه چیزی آوار میشه رو سرم.. فریبا می گه از حسادته،اینها به ]----[ حسادت می کنن،و به ]---[. فریبا رو خیلی دوست دارم، و مهمتر از اون شخصیتش رو می پسندم،الگوی خیلی خوبیه،یه آدم شریف،"منطقی"،با محبت،پرجذبه، زیرک،واقع بین،مقاوم،به شدت صبور،مومن به انسانیت...کاش ببینیش...کاری ندارم،این حرفی که زد برام دلگرم گننده بود،شاید به نوعی خودخواهیم رو ارضاء کرد نمی دونم.. اما تو می دونی من از اینجور نامردی دیدنها چقدر آسیب می بینم،غر نزن سرم اگه که می گم امروز چقدر حرص خوردم و گریه کردم،به تو اگه نگم برای کی بگم؟ اینقدر ازم دوری که حسرت درددل کردن برام می مونه،حسرت اینکه تو بغلت گریه کنم و آروم بگیرم،می دونم گریه کردن دردی رو دوا نمی کنه.شایدم دلتنگی برای تو تحملم رو کم کرده-یا کمتر کرده- اون هفته وقتی داشتی از کابین ملاقات دور می شدی و می رفتی،داشتم نگات می کردم..یه لحظه وایستادی و با یکی حرف زدی،دلم گرفت گرفت گرفت...فکر کردم من چقدر این صحنه رو دیده ام، چقدر روزها و روزها و روزهای بی شمار دیدم که داری می ری،دیگه تمومه،دیگه آخر خطه،حسرت خوردم که داری دور می شی..تمام جزئیات سر و صورت و شکل و شمایل قد و قواره ات توی ذهنم حک میشه: "شاید آخرین بار باشه،خوب نگاش کن" گاهی به بچه هایی فکر می کنم که اون طرفن،به سعید فکر می کنم به عباس،مهدی و نسیم...اونها هم حتما گاهی به ما فکر می کنن.. چقدر دوریم از هم،فکر می کنم چرخ زمان هر کدوممون رو به یه گوشه ای پرت کرد،انگار دیروز بود که پشت میزهای پارک لاله جلسه می ذاشتیم،...بهمن 87 تو پارک،ظهر یه روز جمعه جمع شدیم تا در مورد بیانیه تحلیلی انتخابات حرف بزنیم،عباس پیش نویسش رو آورده بود،به بند نقد تحریم که رسیدیم،من گفتم من حرف دارم راجع به این،خندید و گفت می دونستم!....میلاد و نسیم هم بودن، بعدش رفتیم ناهار رو سر جمالزاده خوردیم...چقدر خوش بودیم،چقدر وقت می ذاشتیم...یک ماه نشد که عباس رو گرفتن- از کجا رسیدیم به اینجا؟ آره داشتم ازدلتنگی هام می گفتم برای تو، تو که چشم و چراغ زندگیمی، تو که به خاطرت زنده ام، نفس می کشم ، به عشق تو می خوابم،راه می رم، ورزش می کنم ، کتاب می خونم...حتی حبس می کشم. به خدا به عشق تو تاب می آرم. چرا این آدما نمی فهمن؟!چرا این صبوری رو به گند می کشن؟چرا نمی فهمن که من چی گذاشتم اون بیرون و اومدم اینجا؟! تحسین نمی خوام- لازم هم نیست واقعاً- ولی تخریب آخه واسه چی؟! بهشون بگو نامردا، من- والبته خیلی های دیگه - قیمت اینجا موندنمون خیلی گزافه،یه جو شرف داشته باشین لطفا! فردا ولنتــــاینه. اینجا بچه ها با کاموا یا نخ ابریشم عروسک درست می کنن که خیلی با مزه اس، می خواستم یکی برات درست کنم با چشم های آبی و پوست گندم گون برزیلی D: خلاصه اینکه خیلی دوستت دارم ماه و روزشم مهم نیست.. همونی بودی که می خواستم، آرزوش رو داشتم، بزرگترین معجزه ی زندگیم دیدن تو،عشق تو و ازدواجمون بود. 14 فوریه مبارک راضی ام،خوشبختم و امیدوار بهارِ تو 24/بهمن/90 |