|
کمپین در شرايط ويژه/ بهناز مهرانیسه شنبه6 شهریور 1386 هر وقت وضعيت روحیم به هم مي ريزد رفتن به انقلاب و بازارچه کتاب سرحالم مي آورد. با یکی از دوستان ساعت 13 ميدان انقلاب قرار داشتم. طبق محاسباتم از ساعت 12 ظهر ديگر مریض ندارم و ميتوانم به موقع خودم را به محل قرار برسانم. وسایلم را جمع و جور مي کنم تا راه بيفتم که منشي کلينيک پرونده جديدی برایم می آورد. با دلخوري منتظر آمدن مریض جديد مي نشينم. مردي ميانسال، قد بلند، با حالي دگرگون وارد می شود. منتظرم شروع به صحبت کند اما آنقدر صدایش بغض دارد که وقتي شروع مي کند به حرف زدن بغضش تبديل به هق هق بلند گريه مي شود. خشکم مي زند و قرارم را فراموش می کنم. در ميان گريه ميگوید: «زندگي خيلي خوبي داشتم اما دو روزاست که همه چيز خراب شده، يعني من خرابش کردم.» از لابه لاي حرف هایش مي فهمم که دو شب پیش هنگام برگشتن به منزل خانمي را کنار خيابان مي بيند. از آنجائی که ساعت 10 شب بوده پس مطمئن مي شود حتماً وضع خانم عادي نيست و همين امر وسوسه اش مي کند که به قول خودش براي اولين بار پایش را روی ترمز فشار داده و زن را سوار کند، پس اين کار را مي کند.غافل از اينکه از روی حواس پرتی، پس از خداحافظي از خانمش فراموش کرده تلفن همراهش را قطع کند و حالا خانم هم از تلفن به گفتگوي همسرش و مسافر گوش مي دهد. وقتي به خانه می رسد، متوجه می شود که خانم همه چيز را شنيده است. اما هيچ واکنشي نشان نمي دهد، سکوت اختيار مي کند و حتي حاضر به شنیدن توضيحات مرد نمی شود. و اين مرد را که منتظر عکس العمل ديگری از سوی زن بوده نگران کرده بود. مرد پیش من آمده بود تا از من کمک بخواهد که ضربه روحي را که به همسرش زده جبران کند و به قول خودش مهم تر از همه اينکه به او ثابت کند بار اولش بوده که وسوسه شده و به قول خودش اهل این کارها نيست. برایم جالب بود که مردي بعد از اقدام به خيانت، آنقدر نگران وضع روحيه همسرش باشد. مي گفت : «دو تا بچه دارم وهمسرم کامل ترين زني ست که درعمرم ديده ام، اما او آنقدر غمگين شده که تلفنم را هم جواب نمي دهد» و باز هم هق هق گريه. بر خلاف قواعد شغلي ام با خانم تماس گرفتم. در عین حال که دلم برای مرد مي سوخت، خيلي مشتاق بودم زن را ببينم. با اصرار من ايشان آمدند و من با چشمان خود شاهد شکستن يک زن قوي و مستقل بودم. زني که همه هستی اش را براي هر چه کامل تر اداره کردن زندگي گذاشته بود و مدعی بود همسرش 16 سال زندگي را به خاطر وسوسه به 16 دقيقه فروخته است. زن مي گفت:«زماني که باردار بودم، مادر همسرم فوت کرد و چون دختر کوچکی داشت مسئوليت نگهداري از او را به عهده گرفتم. از طرف دیگر باردار بودم و منتظر تولد کودک دومم؛ در عین حال سر کار مي رفتم. آنقدر درگير و گرفتار بودم که نفهميدم پسرم چگونه بزرگ شد و راه افتاد. همسرم براي کار به مسافرت هاي خارج از کشور مي رفت و من در نهايت اعتماد بار زندگي را به دوش مي کشيدم. حالا احساس مي کنم اعتمادم از ساده لوحي ام بوده. چگونه باور کنم مردي که عمری زندگي را به لحظه ای وسوسه فروخته، تا به حال به من خيانت نکرده؟ باز هم در اين زندگي خواهم ماند، اما نبايد از من انتظاري بيش از اين داشته باشد.» مرد قسم مي خورد که هميشه وفادار بوده و بار اول است که فريب خورده و از زن مي خواست حتي اگر ترکش مي کند اما حرفش را بپذيرد. سعي کردم موضوع را از زواياي مختلف بررسي کنم؛ و در همین حین برای دور کردن ذهن دو طرف از مسئله پیش آمده صحبت را به موضوع بی ربطی مثل کمپین بکشانم. اهداف کمپين را توضيح دادم و بعد يک برگه در اختيارشان گذاشتم تا مطالعه کنند. خانم برگه را امضا کرد البته نه اولين سطرش را چون آن را به احترام همسرش خالی گذاشته بود تا او امضا کند! وقتي مرد امضا کرد، از او پرسيدم: آيا واقعاً به امضايي که کردید اعتقاد داريد؟ گفت: بله. گفتم :پس اميدوارم بعد از اين به بعد به زني که ساعت 10 شب کنار خيابان ايستاده، از زاويه ديگری نگاه کنيد. آنوقت ديگر وسوسه نمي شويد؛ چون نوع نگاهتان عوض شده است. خيلي شرمنده بود؛ از همسرش تقاضا کردم فرصت ديگری به او بدهد شايد تلنگري خورده باشد. ساعت 2:30 دقيقه بود. قرارم را از دست داده بودم، اما از اين مسئله خوشحال شدم که کمپين را در اين شرايط معرفي کردم. در شرايطی ويژه . |