|
یک روز از روزهای یک کمپینی/ ناهید میرحاجيكشنبه4 شهریور 1386 9 صبح، خیابان پارک آنقدر دیرم شده که جرات نمی کنم به ساعتم نگاه کنم، بايد بجنبم، چرا همیشه برای ماموگرافی دیر می رسم؟... چقدر از ماموگرافي بدم مِي آید... ولي خب .......... در حالی که حرف می زند از داشبورد ماشین کاغذی را در می آورد :
راننده این بار ورقه اي باریک را از داشبورت ماشين در مي آورد ...
مطب دکتر، 30 /10 صبح بعد از کارهاي مقدماتي دقايقي منتظر مي مانم ... بلاخره به اشاره سر منشي دکتر به اطاق معاينه مي روم . سئوال هاي مکرر دکتر انگار تمام شدني نيست و جواب هاي کوتاه و بريده بريده من که حکايت از ترس دروني ام دارد، بلاخره وقفه اي پيش مي آيد طبق معمول زمان را از دست نمي دهم .
میدان آرژانتین ،30/12 ظهر بعد از امتحان چند چرخ خراب بلاخره يکي را انتخاب مي کنم . دربين قفسه های مملو از خوراکي به همراه دیگر زن ها دنبال مايحتاج خانه مي گردم زنی که چادر مشکي با مقنعه قهوه اي بر سر دارد غروغرکنان رو به من مي گويد : مي بيني تو اين هفته چقدر گوشت گران تر شده ! تازه زير اين بسته بندي کلي آشغال گوشت هم پيدا مي کني با مهرباني حرفش را قطع مي کنم :
حرفم را قطع می کند و شتابان مي گويد
|