شماره مقاله: 878

مسیر:
صفحه اول > سایت نوشته ها

لینک مستقیم:
/spip.php?article878



برخی از حقوق برای کمپین یک میلیون امضا محفوظ است.

اولویت قانونی:عدالت / وبلاگ اتاقی از آن خود

دو شنبه29 مرداد 1386


اوايل تابستان بود كه با پرستو به قصد امضا جمع كردن براي کمپین به شوي غذايي رفتيم كه در خانه ريحانه به همت خيرين و به نفع دختراني كه در ان خانه زندگي مي كردند، برپا شده بود...نمي خواهم به تفصيل از كساني بگويم كه امضا كردند و اينكه چرا امضا كردند و اينكه چه گفتند چون همه مان مي دانيم كه همه كساني كه به عدالت ايمان دارند امضا مي كنند و باز هم مي دانيم كه چرا امضا مي كنندچه مي گويند ،داستان تكراري اما پرشوري است داستان كساني كه امضايشان را در برگه هاي کمپین یک میلیون امضا حك مي كنند.

اما اين بار مي خواهم از امضا نكردن سركار خانم مسئول پر ابهت !به اصطلاح روان شناس!همه چيز دان!خانه ريحانه بگويم و اينكه چقدر متاسفم كه دختركاني كه به دليلي كه مسلما ان دليل دلخوشي نيست ،از خانه شان مي گريزند و به اين خانه مثلا پناه مي اورند از شر ظلمي كه مي بينند .و تحت سرپرستي موقت و یا مشاوره ٬در این مرکز زیرنظر خانم که خود را روان شناسی صاحب تجربه های بسیار در مورد این گونه زنان !می دانستند ٬قرار مي گيرند.خانم مسئول ٬كه متاسفانه اسمشان را نمي دانم به محض اينكه پرستو شروع كرد راجع به کمپین صحبت كردن و توضيح دادن مواردي قانوني مورد اعتراض ٬با غرور فراوان و اعتماد به نفس احتمالا ناشي از تجربه مورد ادعایشان به ميان حرفش امد و گفت :"من مخالفم .شما اغراق مي كنيد.من با توجه به شغلم روزانه با دهها زن از قشرهاي گوناگون سر و كار دارم و ميدانم كه به انها ظلم نمي شود."و جمله تاريخي را به زبان اوردند كه شنيدن ان از زبان يك مسئول يك خانه به اصطلاح امن ما در بهت و حيرت فروبرد:"زناني كه اين جا مي بينيد ظلم مي كنند اما ظلم نمي بينند...." ايشان اين سخنان گهربار را در حالي بر زبان مي راندند كه يكي از دختركان تحت سرپرستيشان كه از معلوليت جسمي هم رنج ميبرد با بغضي در گلو، داستان زندگي كوتاه اما پر از تجربه هاي دردناكش را مي گفت ...تجاوز مردي به نام پدر....قتل پدر به دست مادر.....مادر زنداني...مادر معتاد.....مادر فقير...ديه پدر متجاوز....و در اخر دخترك تنهايي كه دائما تكرار مي كرد 19 سال زندگي پوچ و بي معني داشتم ،حالا اگر امضا كنم چيزي هم تغيير مي كند؟ در حالي كه در اين سو خانم مسئول در مورد مظالمي كه اين زنان روا مي دارند سخنراني مي فرمودند.صحبتهاي به قول خودشان روان شناسانه و جامعه شناسانه خانم مسئول ديگر داشت خيلي عصباني ام مي كرد ٬بنابراين ايشان را رها كردم و به سراغ دخترك رفتم كه صدايم مي كرد تا برگه بيانيه را بدهم كه امضا كند.دخترك عاقبت در زير نگاه هاي شماتت بار مربيانش امضا كرد.و اين را هم بگويم هچ كدام از مربيان اين مركزهم حاضر نشدند بيانيه را امضا كنند و اصلا با با تبعيض اميز بودن قوانيني كه در دفترچه کمپین به انها اشاره شده بود موافق نبودند .در ابتدا با ديدن واكنشهاي مربيان خانه ريحانه متعجب شدم اما مدت كوتاهي بعد كه اكثر دختران تحت پوشش مركز بدون ترديد بيانيه را امنضا كردند تعجب جايش را به تاسف داد...تاسف از اینکه مسوول و مربیان چنین مرکزی که خود بیش از همه با زنان و دختران اسیب دیده از این قوانین سروکار دارند ٬چنین نگاه تحقیرامیز و بدور اگاهی به مددجویانشان دارند.

وقتي از انجا بيرون امديم نگاهي به برگه ها انداختم و ديدم كه دخترك در قسمت اولويت قانوني نوشته :عدالت. ان را به پرستو نشان دادم و هر دو لحظه ای سکوت کردیم و در ان سکوت احتمالا هر دو فکر می کردیم به رویش ناگزیر جوانه های اگاهی حتی در فضای سرکوب و تحقیر....

وبلاگ اتاقی از آن خود