|
دلهره/زارا امجدیانجمعه26 مرداد 1386 تمام طول راه دلهره دارم ، بعد از آزادی از زندان اولین کارگاهی است که می خواهم به عنوان آموزشگر بروم. دلهره عجیبی دارم. شاید هم می ترسم، تمام راه با خودم کلنجار می روم. بارها از خود می پرسم که در مقابل نگاههای خیره به خود چه بگویم ؟ تا رسیدن به خانه ندا که اینبار میزبان داوطلبان کمپین برای برگزاری کارگاه است، راهی نمانده و من همچنان دلهره دارم. نزدیک در خانه که می رسم زهره را می بینم که معترض به سویم می آید: " کسی در را باز نمی کند !" قلبم مثل مرغ نیم بسمل به تپش می افتد. همه ترسم به یکباره رنگ واقعیت می گیرد . انگار رمه ای زنبور گیج از هزارتوی جمجمه ام می گذرد. در میان ترس و نومیدی صدای زنگ تلفن مرا به خود می آورد و خبر می رسد که ندا در راه است. تا او بیاید و در به رویمان باز کند به بهانه خریدن شیرینی و شکلات برای داوطلبان از بچه ها جدا می شوم . با این حال و روز و این همه تردید مطمئن نیستم که بتوانم کارگاه را برگزار کنم اما مجبورم و باید بتوانم . به خودم نهیب می زنم که مگر تو جز گفتن حقیقت کاری دیگری داری؟ چرا اینهمه درمانده شده ای؟ خریدم که تمام می شود برمی گردم کسی دم در نیست. حتمن میزبان آمده و همه داخل رفته اند ... وارد خانه که می شوم با آنکه همه آمده اند و تقریبا شلوغ است ، صدای تنهایی را می شنوم. بعدها می فهمم که ندا دختر جوانی است که تنها زندگی می کند از همان ابتدای ورود نگاهش مرا مجذوب خود می کند، نگاهش پر است از شور و عشق و من که عادتی دیرینه دارم به گفتگو با چشمان آدمی، که همیشه راست می گویند بر خلاف زبان که به راحتی آلوده می شود به دروغ ، از دنیای خودم بیرون می آیم و به سلام و احوالپرسی و آشنایی زمانی را می گذرانیم . قرار است جلوه طرح کمپین و زهره بخش حقوقی و من بخش آخر یعنی مهارتها ی ارتباطی را توضیح بدهیم .جلوه با تاریخچه ای از جنبش زنان شروع می کند و من تا زمانی که نوبتم برسد گاه در میان جمع و گاه در دنیای خودم هستم و همچنان دلهره امانم را بریده است . دراستراحت کوتاه وسط حرفهای زهره ندا 80 امضا تحویل می دهد و جلوه با خوشحالی آنها را به من نشان می دهد و می گوید: "ندا قبل از اینکه کارگاه بیاید امضا جمع کرده و این اولین حضور و ارتباط اش با کمپین است." تعجب می کنم و انگیزه و شوق اش را تحسین می کنم و از خود می پرسم اگر او بداند که هر امضایی که جمع می کند چه هزینه ای دارد بازهم چنین شوقی را خواهد داشت؟ انگار این ترس نمی خواهد به راحتی دست از سرم بردارد. از خودم متعجبم. این همه نا امیدی چرا؟؟ "من در این بخش میخواهم از مهارت هایی که باید در ایجاد ارتباط داشته باشیم صحبت کنم. هدف ما در کمپین 1 میلیون امضا ایجاد ارتباط است نمی خواهیم فقط اطلاع رسانی کنیم. در اطلاع رسانی فقط اطلاعاتی را به مخاطب می دهیم بی آنکه منتطر بازخورد باشیم، اما در ارتباط ما منتظر باز خورد هستیم برای اینکه می خواهیم منجر به گفتگو شود بنابراین ارتباط یک رابطه دو سویه است تنها دیگری نیست که باید به حرفهای من گوش بدهد بلکه من هم باید گوشی شنوا داشته باشم تا بتوانیم با هم گفتگو کنیم و گفتگو نشانه ارتباط است. اما ارتباط و گفتگو به راحتی صورت نمی گیرد مگر آنکه اصولی را رعایت کنیم اولین گام "منش" است. ایمان همان چیزی است که هر ندایی باید داشته باشد که اگر ایمان نباشد مقاومت هم نخواهد بود. چشمهایم به دنبال ندا می گردد او باید این حرفها را بشنود، اما نیست،چون صاحب خانه است و مدام در حال رفت و امد به اشپزخانه. از او می خواهم بیاید و بنشیند. باز هم دلهره سراغم آمده و نگران همه داوطلبان هستم که اگر بدانند برای امضا جمع کردن، زندان در انتظارشان هست چه تصمیمی می گیرند آیا آنقدر ایمان دارند که مقاومت کنند ؟؟ چند نفر از داوطلبان قبل ازگذراندن کارگاه امضا جمع کرده اند از آنها می خواهم تجربه هایشان را بگویند .از ندا می خواهم شروع کند و از تجربه 80 تا امضایی که جمع کرده بگوید. اما او بیشتر از آنکه بخواهد در مورد 80 تا امضایی که جمع کرده حرف بزند دوست دارد در مورد خودش حرف بزند که کمپین با او چه کرده ؟ با تمام اشتیاقم برای شنیدن به او فرصت می دهم تا برایمان بگوید. می گوید که بر اثر اتفاقی که سال قبل برایش افتاده و خیلی دردناک بوده افسرده می شود. دلش نمی خواهد از اتفاق بگوید فقط مدام تکرار می کند که خیلی ناگوار بوده و بر روح و روانش اثر بدی گذاشته طوری که تمام روابط اش با آدمهای دور و بر قطع می شود و بجز همکارهایش در محیط کار تقریبا با هیچ کس ارتباطی نداشته و با همان ها هم در حد احوالپرسی . اما با دنیای اینترنت آشنا بوده و به طور اتفاقی با کمپین 1 میلیون امضا آشنا می شود. سایت کمپین را می بیند و همانجا امضا می کند .بیانیه کمپین و خواسته های زنانی که این بیانیه را نوشته اند چنان او را تحت تاثیر قرار می دهد که تصمیم می گیرد امضا جمع کند. هر چند برای کسی که مدتها با هیچ کس ارتباط نداشته و تا دیروز با همه جز سلام و خداحافظ حرفی نداشته سخت بوده که حالا سر صحبت را باز کند. اما نمی توانسته بی خیال باشد و به گفته خودش آرزویش بوده است که روزی ، جایی برای ظلم هایی که بر زنان می رود تلاشی کند. آرزویش بوده که به خودش و همه زنان به چشم انسان نگریسته شود چرا که به توانایی های خودش بعنوان یک زن ایمان دارد. ایمان دارد که زن هم انسانی تواناست و شایسته آنکه در دیده آن انسان دیگر که نامش"مرد" است محترم باشد نه آنکه مورد ظلم وتحقیر واقع شود. ندا قصه ایمانش را می گوید که با همه سختی توانسته با خیلی ها حرف بزند و در نهایت 80 تا امضا جمع کند . از اینکه توانسته بود چنین کاری کند خوشحال بود و ادعا می کرد که کمپین او را از تنهایی ملال آوری که گرفتارش بوده رها کرده است و او توانسته است دوباره به اجتماع برگردد و اکنون از این خوشحال بود که میزبان داوطلبان کمپین است اولین مهمانهایش بعد از مدتها تنهایی که در عین ناآشنایی آشنایند. همه تحت تاثیر حرفهایش قرار گرفته ایم و من با شور و شوقی باور نکردنی ادامه می دهم: دیگر نمی توانم حرف بزنم سکوت می کنم. بر خودم و دلهره هایم می خندم. |