شماره مقاله: 845

مسیر:
صفحه اول > كوچه به كوچه

لینک مستقیم:
/spip.php?article845



برخی از حقوق برای کمپین یک میلیون امضا محفوظ است.

یک روز پربرکت/ محبوبه کرمی

پنج شنبه8 شهریور 1386


صبح زود از خواب برخاستم و آماده رفتن شدم. طبق معمول برگه های امضا شده ام را از کیفم درآوردم . یکدفعه متوجه شدم که دیگر برگه سفید ندارم. خیلی ناراحت شدم چون پرینترکامپیوترم خراب است ونمی توانم از سایت پرینت بگیرم. چه باید می کردم ؟ برای چند لحظه تصور کردم که امروز دیگر نمی توانم امضاء جمع کنم خیلی ناراحت شدم. چون هفته ای یکی دو روز را به اینکار اختصاص داده ام. سراغ کمدم رفتم و با نا امیدی لابه لای پوشه ها را نگاه کردم، پوشه قرمز مخصوص برگه های امضاء شده ام را بازکردم و برگه ها را ورق زدم . چه خوب ! یک برگه امضا ء نشده ! به بیرون دویدم.

ما درم پرسید: ساعت چند برمی گردی؟ ومن درحالیکه کفشم را می پوشیدم برگه را که در دستم بود تکان دادم. ادیگر چیزی نگفت چون متوجه شد که آن روز می خواهم فقط امضاء بگیرم. می دانست زودتر از 3و4 بعدازظهر بر نمی گردم. در را که می بستم مادر را دیدم که با نگاهش بدرقه ام می کند. او بسیار نگران است وهمیشه دلهره این را دارد که مبادا مشکلی برایم پیش آید اما به کارم باور دارد. می گوید :"این قوانین دیگر جوابگوی جامعه امروز نیست وجامعه به تحول در قوانین نیاز دارد." همیشه بزرگترین مشوقم است ومی گوید:" به هدفت احترام می گذارم ودعا میکنم که خدا کمکت کند ومشکلی برایت پیش نیاید ."

اول از برگه ام چند کپی گرفتم، بعد به نزدیکترین ایستگاه مترو رفتم. گرچه می دانم امضا گرفتن درمترو خطر ناک است وتا حالا چند تا ازدوستانم درمترو دستگیر شده اند.با این وجود در مترو راحت ترم البته کمی هم احتیاط می کنم. اول موقعیت را می سنجم اگر مساعد بود آن موقع صحبت می کنم.

سوار مترو که شدم جا برای نشستن نبود. فکر می کردم که چطور صحبتم را شروع کنم. چند نفربا کناردستی ها یشان درحال صحبت کردن بودند. دوسه تادختر جوان هم در حال گوش کردن به موسیقی بودند. به ایستگاه بعدی رسیدیم چند نفر پیاده شدند ومن نشستم. زنی که کنارش نشستم به نظرم همسن و سال خودم بود. خیلی ساکت بود ودر فکرو خیال خودش غرق بود، خیالش را برهم زدم .

- با کمپین یک میلیون امضاءآشنایی دارید؟
با تعجب نگاهم کرد
- نه. تابه حال اسمش را هم نشنیده ام.
- کمپین یک حرکت است که عده ای از فعالان جنبش زنان راه انداخته اند. ما می خواهیم قوانین تبعیض آمیزتغییر کند. می خواهیم یک میلیون امضا جمع کنیم و نشان دهیم که یک میلیون نفر می خواهند قوانین عوض شود.
- مثلا کدام قوانین ؟
- ما می گوییم چرا باید دیه زن نصف مرد باشد؟ یا چرا شهادت یک زن به تنهایی قبول نیست؟ یا چرا یک مرد اجازه دارد که چند همسر اختیار کند؟ ویا چرا مادرنمی تواند سرپرستی فرزندانش را به عهده بگیرد...
مثل اینکه حرف دلش را گفته بودم. اشک در چشمانش جمع شد.

- یعنی باامضاء این برگه قوانین تغییر می کند؟ گفتم چرا تغییر نکند ما تلا ش می کنیم وشماها هم با امضاهایتان ازما حمایت می کنید وقتی دست به دست هم دهیم حتما درست می شود .

حالا انگار نوبت او بود که لب به سخن بگشاید.

- 18سالم بود که ازدواج کردم. شوهرم قمار باز بود به خانواده اهمیتی نمی داد. بعداز چند سال خدا پسری بهم داد. همه گفتند که انشالله سر به راه میشود اما نشد. خودم هم در یک شرکت خصوصی کار می کردم وخرج خانواده را در می آوردم. یک شب شوهرم خانه نیامد فردا صبح خبر رسید که سر قمار کشته شده است.چند وقت پیش قاتلش را گرفتند. طبق حکم دادگاه، یک هشتم دیه به من می رسد، یک هشتم دیه به مادرشوهرم وباقی مانده به پسرم. حالا خانواده شوهرم از من شکایت کرده اند، ادعا کرده اند که من در قتل دست داشتم تا سرپرستی بچه را به من ندهند. می خواهند دیه را که به پسرم می رسد تصاحب کنند وگرنه قبل از اینکه قاتل شوهرم را بگیرند ماهی یکبار هم به ما سرنمی زدند .10 روز دیگر دادگاه دارم خیلی نگرانم.
- وکیل گرفته ای ؟
نگاهم کرد
- ای بابا پولم کو که وکیل بگیرم.
- در بین اعضای کمپین وکیل هم داریم، می توانید از راهنمایی آنها استفاده کنید. فکر پول را هم نکن به امید خدا مشکلت حل می شود.
شماره تلفن چند تن از وکلای کمپین را به او دادم .صحبتهای ما که تمام شد، دیدم که مسافران متوجه ما شده اند و از حرفهای او متاثر شده اند و درباره مشکلش حرف می زنند. یکی از آنها گفت:" واقعا در ایران به زنان ظلم می شود. این قوانین واقعا ظالمانه است "زن دیگری گفت:" دخترم برگه را بده من امضاء کنم. ایستگاه بعدی باید پیاده شوم ." پس از او چند نفر دیگر امضاء کردند.
من که برای هر امضاء 5تا10 دقیقه باید صحبت کنم ودلیل بیاورم که این قوانین باید تغییر کند، آن روز در چند دقیقه20 تا30 امضاء گرفتم وخوشحال بودم که توانستم یک نفر را برای حل مشکلش راهنما یی کنم .
ساعت نزدیک 2بودکه من از مترو پیاده شدم خانم مسنی همراهم پیاده شد. با هم از پله های مترو بالا آمدیم. نگاهم کرد
- همیشه به شما شیر زنان افتخار می کنم. واقعا شما جوانان چشم و چراغ جامعه آینده هستید.
خندیدم
- ما جوانترها دلمان خوش است به دعای خیرشماها .
- امیدوارم که خدا شما ها را موفق کند
- به امید روزی که تلا ش هایمان نتیجه مثبتی دهد.
- همین آگاهی دادن ها به جامعه خیلی مهم است. مطمئن باشید که موفق خواهید شد.

از او خدا حافظی کردم. به مادرم زنگ زدم وگفتم برای نهار به خانه می روم .او خیلی خوشحال شد که زود تر بر می گردم.