|
یک روز پربرکت/ محبوبه کرمیپنج شنبه8 شهریور 1386 صبح زود از خواب برخاستم و آماده رفتن شدم. طبق معمول برگه های امضا شده ام را از کیفم درآوردم . یکدفعه متوجه شدم که دیگر برگه سفید ندارم. خیلی ناراحت شدم چون پرینترکامپیوترم خراب است ونمی توانم از سایت پرینت بگیرم. چه باید می کردم ؟ برای چند لحظه تصور کردم که امروز دیگر نمی توانم امضاء جمع کنم خیلی ناراحت شدم. چون هفته ای یکی دو روز را به اینکار اختصاص داده ام. سراغ کمدم رفتم و با نا امیدی لابه لای پوشه ها را نگاه کردم، پوشه قرمز مخصوص برگه های امضاء شده ام را بازکردم و برگه ها را ورق زدم . چه خوب ! یک برگه امضا ء نشده ! به بیرون دویدم. ما درم پرسید: ساعت چند برمی گردی؟ ومن درحالیکه کفشم را می پوشیدم برگه را که در دستم بود تکان دادم. ادیگر چیزی نگفت چون متوجه شد که آن روز می خواهم فقط امضاء بگیرم. می دانست زودتر از 3و4 بعدازظهر بر نمی گردم. در را که می بستم مادر را دیدم که با نگاهش بدرقه ام می کند. او بسیار نگران است وهمیشه دلهره این را دارد که مبادا مشکلی برایم پیش آید اما به کارم باور دارد. می گوید :"این قوانین دیگر جوابگوی جامعه امروز نیست وجامعه به تحول در قوانین نیاز دارد." همیشه بزرگترین مشوقم است ومی گوید:" به هدفت احترام می گذارم ودعا میکنم که خدا کمکت کند ومشکلی برایت پیش نیاید ." اول از برگه ام چند کپی گرفتم، بعد به نزدیکترین ایستگاه مترو رفتم. گرچه می دانم امضا گرفتن درمترو خطر ناک است وتا حالا چند تا ازدوستانم درمترو دستگیر شده اند.با این وجود در مترو راحت ترم البته کمی هم احتیاط می کنم. اول موقعیت را می سنجم اگر مساعد بود آن موقع صحبت می کنم. سوار مترو که شدم جا برای نشستن نبود. فکر می کردم که چطور صحبتم را شروع کنم. چند نفربا کناردستی ها یشان درحال صحبت کردن بودند. دوسه تادختر جوان هم در حال گوش کردن به موسیقی بودند. به ایستگاه بعدی رسیدیم چند نفر پیاده شدند ومن نشستم. زنی که کنارش نشستم به نظرم همسن و سال خودم بود. خیلی ساکت بود ودر فکرو خیال خودش غرق بود، خیالش را برهم زدم .
حالا انگار نوبت او بود که لب به سخن بگشاید.
از او خدا حافظی کردم. به مادرم زنگ زدم وگفتم برای نهار به خانه می روم .او خیلی خوشحال شد که زود تر بر می گردم. |