شماره مقاله: 844

مسیر:
صفحه اول > كوچه به كوچه

لینک مستقیم:
/spip.php?article844



برخی از حقوق برای کمپین یک میلیون امضا محفوظ است.

نه پیش مرگ نه گروگان

چهار شنبه17 مرداد 1386


روزهای خوبی نیست. ذهنمان گیر اوین است و حال و هوای بند 209. نمی خواستیم خیال کنند اگر امیر را دربند نگه دارند ما را در بند ترسمان می کنند و این توهم به اشان دست دهد که با طولانی کردن بازداشتْ ما هم ماندن پشت میله های محافظه کاری را ترجیح خواهیم داد. تصمیم گرفتیم دوشادوش همْ نگذاریم هیچ پارکی بی امیر و امیرها بماند. می دانستیم مشکل آنها تفکر و همبستگی ما است؛ نه عمل مان و اگر از پارکها پا پس بکشیم روزی در اتاق خوابهایمان حتی به دلیل داشتن دفترچه کمپین بالاخره بر ما هم خواهند تاخت. باری بار دلهره خانواده روی دوش همه مان سنگینی می کرد؛ اما اندیشه مان این بود که پدر و مادر امیر هم چونان والدین خودمان اند و با زندانی شدن امیر آب از سر همه مان گذشته و خانواده امیر به نمایندگی همه خانواده های دیگر داغدار فراغ شده اند. اول که وارد پارک شدیم حس سنگین امنیتی بودن فضا همه مان را فرا گرفته بود. ابتدا به اشتباه در این توهم بودیم که همه مارا نگاه می کنند. دو گروه شدیم. پیش از جدایی احساس می کردیم که امکانش هست همدیگر را تا مدتها نبینیم؛ اما وداع نکردیم. مثل همیشه اولین امضا سخت ترین بود. پس از آن سنگینی فضا که از همان ابدا اش هم تنها در ذهنهای خودمان بود، محوتر و محوتر شد. حقیقت این بودکه پارک تنها یک پارک بود و مردم فقط مردمی بودند که برای گذراندن یک بعد از ظهر خسته کننده دیگر، در دنیای از نظر تفریحْ بی تنوع ما در پارک جمع شده بودند. باید به خودمان ثابت می کردیم امیر پیشمرگ ما نبوده و به آنها هشدار می دادیم گروگانگیری در مقابل اراده برابری خواهان بی فایده است...

مهدی مجتهدی: حکایت ما برای نسل بعد

از پله های پارک که پایین رفتیم با دیدن خانواده هایی که گروه گروه کنار هم به فاصله کم نشسته بودند و نمی توانستیم مثل قدیم یکباره بین همه شان برگه های امضا را پخش کنیم تا بخوانندو پارک پر از کاغذ شود حسرت می خوردیم.
به هم می گفتیم روزی خواهد رسید و برای نسل های بعد این سرزمین تعریف خواهیم کرد:روزگاری بود که برای جمع کردن امضاء ،این ساده ترین تلاش مدنی برای تغییر قوانین کشورمان، مجبور بودیم آهسته طوریکه مامور پارک متوجه نشود چه می گوییم!!! کنارسفره هموطنان بنشینیم واز قوانین حاکم بر زندگی روزمره مان بگوییم .
و وقتیکه که خانواده ها می فهمیدند دانشجوییم ودوستمان سه هفته است به جرم جمع کردن همین امضاءهادر پارکْ هنوز مانده به زندان اشقیاء، شیرینی تعارفمان می کردند و برگه را امضا ...
انگار ملک الشعرای بهار بود که بعد از صد سال می خواند:

نگه کن بدان مادر و آن پدر که در سینه شان کینه انبار نیست
جهان این کسانند و اینست دهر جهان آن سیه روی غدار نیست

کاوه مظفری: نه به راحتی کشیدن شیشه

بعد از دستگيري امير، اولين مرتبه بود که قرار گذاشته بوديم تا گروهي امضاء جمع کنيم. اينبار پنج نفر بوديم که دم درب پارک، قرار داشتيم. هنوز همه بچه ها نرسيده بودند که يک شيئ عجيب روي زمين حواسم رابه خودش جلب کرد. برداشتمش، يه لوله شيشه اي باريک بود که از طرفي که کروي بود، شکسته بود. پايپِ کشيدنِ «شيشه» يا «آيس» بود! از بچه ها که پرسيدم، مطمئن شدم که اطلاعاتِ مربوط به مواد مخدرم درست بوده! جالب اينجا بود که درست روبروي در پارک يک پست نگهباني هم قرار داشت که پليس پارک داخلش نشسته بود. از همان هایی که امير را بازداشت کرده بودند. به دليل دستگيري امير و بازداشتش که خيلي طولاني شده بود (آن موقع،16 روز گذشه بود)، کمی نگران بوديم که امروز می تونيم به راحتی کشيدن شيشه، امضاء جمع کنيم يا ...


آزاد روشنی: آماده خطر کردن برای جمع آوری امضا

با زن میان سالی روبرو شدم و فرم و دفترچه به اش دادم. سرِ درد دلش باز شد و چون خیلی ها از دردهای دیگرش هم گفت. از سالها زحمت کشیدنش گفت؛ از نادیده گرفته شدن حقوقش؛ از مرگ شوهرش و مشکلاتی که در بزرگ کردن بچه هایش به خاطر قانون حق ولایت فرزندان برایش پیش آمده بود؛ از... امضا نکرد. اما گفت "من برای شما و موفقیتتان دعا می کنم". نوبتی نقش امضا جمع کن و مراقب را بر عهده می گرفتیم. در بازه ای که نقش مراقب با من بود، با خود مجسم کردم که اگر نیروی انتظامی به کاوه در حین جمع آوری امضا گیر داد، چه خواهم کرد؟ و خود را آماده کرده بودم که در صورت مشاهده وارد شدن نیروی انتظامی به صحنه، با این خبر که جایی(زیر بوته ای درختچه ای...) بسته ای مشکوک(به مواد) دیده ام مامور را به آن بهانه(که در نگاه اول فرد منصوب به انتظامات پارکْ مشکلی بزرگتر از برگه های ما به نظر می رسید) از صحنه دور کنم و با مزه اینجا بود که کاوه هم با این کلک مشابه که عده ای را در حال مصرف مواد در گوشه ای از پارک دیده، آماده خطر کردن شده بود.