شماره مقاله: 819

مسیر:
صفحه اول > كوچه به كوچه

لینک مستقیم:
/spip.php?article819



برخی از حقوق برای کمپین یک میلیون امضا محفوظ است.

چهار خانواده چهار روایت

دو شنبه15 مرداد 1386


بعد از دستگیری امیر در پارک اندیشه یکی دو بار قصد رفتن به پارک را کرده بودیم اما هر دفعه به دلیلی عقب افتاده بود. تا این که امروز عصر راهی پارک گفت و گو در گیشا شدیم. من بودم و کاوه و مهدی و یاشار و حسین. دو گروه شدیم. من و مهدی و حسین به طرف غرب پارک رفتیم و کاوه و یاشار به سمت شرق.

خانواده ی اول
دو تا خانم میانسال هستند و یک دختر جوان. برگه ها را می دهم که بخوانند. خواندنشان که تمام می شود مثل همیشه از این که ما که هستیم و چه می کنیم می گویم. خانم میانسالی که نزدیک تر به من نشسته عذر می خواهد که قصد پرسیدن چنین سؤالی را دارد. می گویم خواهش می کنم بفرمایید. می گوید همه ی حرف های شما درست. من هم همه ی این چیزها را می دانم. با همه اش هم مخالفم. خودم هم سرپرست خانوارم. اما من چه طور می توانم به شما اعتماد کنم؟ یک وقت بخواهید من امضا کنم و بعد بیایید دستگیرم کنید!

لبخند می زنم. گاهی یک لبخند از حرف زدن مؤثرتر است.خودش هم انگاری حرفی که زده را باور ندارد. لبخند می زند و امضا می کند. خانم میانسال دوم که رو به روی من روی زمین نشسته و مدام سرش را به نشانه ی تأیید تکان می دهد قبل از آن که حرف های من تمام شود خودکارش را آماده کرده است. می گوید من که هیچ امیدی ندارم. اما امضا می کنم. می گویم این کوچک ترین کاری است که یک شهروند می تواند انجام دهد. دختر جوان می پرسد شما به چه گروهی وابسته هستید؟ می گویم گروه خاصی نیست. همه ی کسانی که برابری طلب باشند می توانند همکاری کنند. می گوید من هم می توانم؟

خانواده ی دوم
یک زوج جوان هستند و دو خانم از پنجاه گذشته. با اجازه شان می نشینم. در حالی که برگه ها را می دهم می گویم ممکن است این را بخوانید تا توضیح دهم. می خوانند. اولین کسی که امضا می کند مرد خانواده است. یکی از خانم ها امضا نمی کند.

- من به این کارها عقیده ای ندارم.
دوستش برگه را از دست او می گیرد و می گوید این ها را امضا نکنیم چه کار کنیم؟
دختر جوان کنار مرد نشسته است. مرد را نگاه می کند. انگار منتظر اجازه ی اوست.
می پرسم شما امضا نمی کنید؟ می گوید برایم دردسر درست نشود؟ و ادامه می دهد که در دانشگاهشان اسم چند نفر را کمیته ی انضباطی فرستاده اند که هیچ گناهی نداشته اند. می گویم که نگران نباشد. با یک میلیون آدم چه کار می خواهند بکنند؟

مرد خانواده می پرسد چه کسانی پشت شما هستند؟ می گویم خیلی ها!
می پرسد
- مثلا؟
- مثلا خانم عبادی.
- شیرین عبادی؟
- بله!
- می دانی پشت سر شیرین عبادی خیلی حرف ها هست؟ می دانی خودش عامل ... است؟
- این طور نیست.
می گوید که من با همه ی این ها ارتباط "مستقیم" دارم. مستقیم را خیلی محکم ادا می کند. ادامه می دهد
- آقای سلطانی را می شناسی؟
- بله.
- دیدی رفت زندان و آزاد شد؟
- بله چون بی گناه بود.
- اشتباهتان همین است! اگر بی گناه بود که آزاد نمی شد! همکارشان است!
- شما اشتباه می کنید.
- تا حالا به طور "مستقیم" با سلطانی ارتباط داشته ای؟
- ایشان وکیل من هستند.
دیگر حرفی نمی زند.

خانواده ی سوم
هوا تاریک تر شده است. خانواده ای پنج نفره هستند. پدر خانواده سبیل هایش را روی لب ریخته و می شود حدس زد که گرایش چپ دارد! سه تا برگه بیشتر ندارم. به یکی از خانم های میانسال جمع می دهم و دختر و پدر خانواده. خانم پا به سن گذاشته ی جمع ناراحت می شود! می گوید پسر! من پنجاه سال در این مملکت معلمی کرده ام! چرا به من برگه ندادی؟ می گویم برگه هایم تمام شده بود. می گوید پس چرا به این ها دادی؟ باز عذر می خواهم. مهدی از راه می رسد.

یک برگه می دهد و من آن را به مادربزرگ می دهم. دختر خانواده روی سکوی پشت تخت نشسته و بر همه ی اعضای فامیل مسلط است. همه که خواندند شروع می کنم. قانونی که توضیح می دهم قانون دیه است. پدر می گوید خوب است همه امضا کنیم. دختر خانواده خودکارش را از کیف در می آورد که امضا کند. انگار یاد چیزی افتاده باشد.
می پرسد
- چرا شما که جنس مذکر هستید دارید این کار را می کنید؟

می گویم نگاه را که فراجنسی بکنی، انسانی که بکنی، دیگر جای این سؤال ها نیست. زود قانع می شود! می گوید که خودش فمینیست است و نقد نو می خواند و باور دارد که در ایران نمی شود کار مدنی کرد. از میدان هفت تیر مثال می زند که دیدید با خانم بهبهانی چه کردند؟ در حالی که دارد امضا می کند زیر چشمی مادر را نگاه می کند و می گوید
- ولی باید به فکر کارهای بزرگتر باشید.

می پرسم مثلا چه کاری؟
می گوید کارهای بزرگتر!
می گویم شما بگویید چه کار. ما می رویم همان کار را می کنیم. می گوید الآن نمی دانم! اما کارهای بزرگتر!

پدر خانواده از زندانی های سال های 60 تا 67 است. آدم خیلی متواضع و آرامی است. از یک میلیون امضا شنیده است. او هم یادی از خانم بهبهانی می کند. مادربزرگ خانواده خوش اخلاق تر شده است. قربان صدقه می رود. بر زبان می آورد که از اتقاق نوه اش حقوق خوانده است. دختر می گوید دوست دارم که حقوق بخوانم. مادربزرگ می گوید حالا چه فرقی می کند؟ بالاخره یک روز حقوق هم می خوانی! بلند می شوم که بروم. مادربزرگ چشمانش را از من برنمی دارد. یک ریز قربان صدقه ی دخترش و من می رود. من و حسین و مهدی را فوت می کند که چشم نخوریم. تا اسفند دود نکرده اند خداحافظی می کنیم.

خانواده ی چهارم

از صدایشان پیداست که فارسی صحبت نمی کنند. نزدیک تر می شوم. خانواده ی شلوغی هستند. ده نفر. تعارفم می کنند که بنشینم. انگاری که از قیافه ام پیداست که تشنه ام. یک لیوان آب با شیرینی خانگی دستم می دهند. بعد از مقدمه، قانونی که توضیح می دهم طلاق است. طلاق را هم مرد و هم زن دوست دارند که بشنوند.
زن ها به حق طلاق که می رسد لبخند رضایت می زنند و مردها به حذف مهریه. حرف هایم تمام می شود. یکی می پرسد خانم طلوعی هم با شما هستند؟ جواب می دهم. خانم دیگری از اسلام می گوید. امشب اولین بار است که کسی از اسلام می پرسد. می گوید حق طلاق در قرآن هست. می گویم نه نیست. می گوید خودم به چشم دیده ام. می گویم یک بار دیگر ببینید شاید اشتباه می کنید. مرد خانواده باز اولین کسی است که امضا می کند. یک چیزهایی به کردی می گوید که متوجه نمی شوم. همه می خندند و من و مهدی و حسین را نگاه می کنند. حس های مثبت می دهند. خانم های خانواده برگه را دست به دست می چرخانند و امضا می کنند.

ساعت هشت شده است. به کاوه زنگ می زنم. قرار می گذاریم دم در اصلی پارک. با یاشار منتظرمان هستند. اتفاقتمان را مرور می کنیم. کاوه جایی کار دارد می رود. من و مهدی و حسین و یاشار می رویم شام بخوریم. آن جا هم باید برگه های کمپین دست به دست بچرخد.

راستی جای امیر خیلی خالی بود.